چرا اين كلمه ؟ در فرهنگ امروزي دولت وخانواده هاي ايراني تنها وجه مشتركي كه مي توان يافت نهي از استفاده ،نهي از تفكر ،نهي از بسياري از مسايلي است كه در جهان امروزي ارايه مي شود .يعني همان مسائلي كه به عنوان يك راهكار براي برون رفت از مشكلات بشر امروز در ديگر جوامع مطرح شده است در جامعه ما به عنوان يك عامل بازدارنده وتحقيير پذير مطرح مي شود .نمونه روشن آن يك مسئله سياسي است .آقاي چاورز براي منافع خودش وكشورش دست در گردن صدام واوباما وبوش وبلرو........مي اندازد وهرگونه كه راهش وجود داشته باشد ، براي حفظ منافع خودش وكشورش مي كوشد .دولتمردان ما اين مسئله را نه حق خود ونه حق ملت ميدانند كه به فكر منافع شان باشند ..در جامعه امروز ،ما از مسائلي نهي مي شويم كه به صورتي بديهي در ديگر جوامع حق محسوب ميشوند .مثال : اگر يك استاندار در جامعه ما عمل زشتي انجام دهد .ما با عنوان مصلحت و...........از بيان اين عمل توسط استاندار خود داري مي كنيم .در جوامع ديگر اگر رئيس جمهور كشور دچار خطائي شود مردم آن كشور ومردم ساير كشور ها از آن باخبر مي شوند واين را حق خود مي دانند .محور وخط اشتراك خانوادهاي ما با سياست ما نهي است .اگر روزي ما به اين جايگاه برسيم كه بعد از نهي ارايه هم بكنيم احتمال اينكه ما از نظر امنيت رواني وكاهش استرس وضعيت بهتري پيدا كنيم هست .متاسفانه در كشورهاي شرقي معمولا نهي ها را به نام اخلاق ودين انجام ميدهند .در صورتي كه در دين اسلام براي اين نهي ها راهكارهايي هم به عنوان پيشنهاد ارايه مي شود .مثال : نهي از روابط نامشروع وارايه روابط مشروع فقط در قالب شرع به عنوان صيغه ومتعه وازدواج موقت وازدواج دائم و.....نهي از رفتار ناپسند وخشونت آميز با مخالف ومؤلفه القلوب براي مخالف به عنوان پيشنهاد جذب به راه راست و......نمونه هاي ديگري كه در صدر اسلام به عنوان الگوي حكومت اسلامي وجود دارد .اما چرا جامعه ما منع محور شده است .دلايل زيادي مبني بر منع محور بودن جامعه ما وجود دارد كه از مهمترين آنها وجود استبداد وخودكامگي در حكومت هاي قبل از اسلام تا كنون در جامعه ماست .عليرغم صحبت هاي بيشماري مبني برمنشور حقوق بشر كورش و....مسائلي كه در مورد عدالت پادشاهان مطرح مي شود (خودكامگي يعني نبود حق انتخاب مردم در انتخاب حاكم )پادشاهان ما عموما خودكامه وخود راي بوده اند ومردم ما عادت كرده اند حكام به جاي آنان بيانديشند وبرنامه زندگي آنان را تعيين كنند.امروز اگر ما شاهد خودكامگي وطرفداري از خود كامگي و....هستيم محصول آن فرهنگ دير پاي است .اگر مردم جامعه امروز ما بر اين باورند كه اگر موسوي بيايد يا اگر احمدي نژاد بياي يا اگر خاتمي بيايد همه مسائل ما حل مي شود باوري نادرست وناشي از وجود فرهنگ حل مسائل از بالا وبيكار نشستن ما از پائين است .ما وقتي رآي مي دهيم وكسي را انتخاب مي كني براين باوريم كه تمام وظيفه خود را انجام داديم وحالا نوبت آن شخص است كه همه كارها را درست كند .در صورتيكه هرره جامعه ما منتظر نظارت بيشتر از طرف دولت باشد وحوزه اختيارات خود را كمتر كند ما به سوي خود محوري واستبداد بيشتر مي رويم .ما بايد تك عاملي در فرهنگ را حذف كنيم وچند عاملي را جاي گزين كنيم .ما نبايد منتظر فرمان پليش باشيم ونبايد براي هريك از ما يك پليس باشد بلكه هريك از ما بايد پليس باشيم .اگر هريك از ما پليس باشد تعداد افراد مجرم به عدد انگشتان دست مي رسد .اگر هريك از ما يك پليس لازم داشته باشد چگونه زندگي كنيم ؟منع هاي بيروني بسيار كمتر از منع هاي دروني تاثير گذار وبسيار بيشتر از آنها هزينه بر وپرزحمت است .تنها وظيفه دولت بستر سازي مناسب براي راه افتادن قطار فرهنگ است نه هل دادن آن به سمتي كه مردم ما دولت را مقدس وغير قابل نقد بدانند .ما بايد دولت فرهنگي داشته باشيم نه فرهنگ دولتي .
منع از دير باز در جامعه ما رواج داشته است واين منع باعث غير شفاف شدن آب زندگي مردم است .اگر من مدير اداره ام را قبول نداشته باشم ونتوانم اين را اظهار كنم ومجبور باشم از او تعريف بكنم يك تضاد دروني مرا آزار مي دهد ومجبور مي شوم رياكارانه نه از روي باور قلبي همكاري كنم وشروع مي شود به رياي دولتي ويا دولت ريايي وبه همين ترتيب دروغ وريا وفريب و.....در جامعه دولتي ورسمي مي شود .وقتي دانش آموزي در مدرسه درس مي خواند ومعلم اورا وادار مي كند كه در مدرسه برعليه فلان كشور يا فلان شخص شعار بدهد ولي در خانواده دانش آموزاين شخص يا اين دولت محترم است ،تضاد حاكم بر رفتار والدين ومعلم كودكان را دچار بحران امنيتي مي كند وبراي رهايي از اين تضاد ،كودكان ما هم ياد مي گيرند كه فريبكار باشند واين مسئله در جامعه نهادينه مي شود كه تغيير آن كاري بسيار دشوار است .اما به هر حال منع هاي دروني بهتر از منع هاي بيروني است .منع دروني اين حسن را دارد كه آدمي در مواجه با مسائل احتياج به ناظر ندارد واز طرفي احساس اجبار نميكند ودر گيري ولجبازي و....به وجود نمي آيد .منع هاي بيروني بسيار هزينه بر وآزار دهنده هستند .اگر لحظه اي قرار باشد براي هرفرد يك پليس وظيفه شناس در هرنقطه اي از كشور حضور داشته باشد چه هزينه بايد تحمل كنيم وزندگي چقدر وحشتناك مي شود . اين زمان بگذار.........
خدمت همه خوانندگان عزیز سلام وعرض ادب دارم وپوزش از اینکه با تردید وتاخیر آمدم .
مدت زیادی است می خواستم بنویسم اما نمی دانستم چه بنویسم .نوشتن برای من نوعی درمان است وگوئی ننوشتنم نوعی کج خلقی وبی مهری به هستی وخودم است .
هرچه می نویسم پنداری دلم خوش نیست وهرآنچه در این روزها نوشتم به یقین نمیدانم نوشتن بهتر است یا ننوشتن
ای دوست هرچه را صواب بود روا نبود نوشتن ونباید چیزها نویسم بی خود که چون باخود آیم از نوشتن آن پشیمان شوم
کاشکی یکبارگی نادان شدمی تا از خود خلاصی یافتمی
حالا شرح حال ما شده شرح حال عین القضات همدانی در رساله عشق
یک روز باید بنویسیم که فلانی آمد یک روز باید بنویسیم که فلانی رفت یک روز باید بنویسیم فلان جدیدی آمده وفلان قبلی رفته وما را سر کار گذاشته هرچند از اول هم سر کار بودیم
دیدم ملعبه دست مشتی آدم متوسط وضعیف النفسی شده ایم که ارزش حمایت ندارند بر آن شدم تا برای کسی هزینه کنم که ارزش داشته باشد وبرای اندیشیدن (نه برای تحمیق وترغیب دیگران برای خویش ) ارزش قائل شود .دیدم اول باید خود اندیشنده باشد وخود اندیشمند باشد تا بداند که ارزش دارد اندیشه ورزی
لاجرم در کنج عزلت می نشینم شاید شرایط زیست محیطی برای زندگی اندیشمندانه فراهم شود با کار فرهنگی ودراز مدت وجان فرساینده
این دغل دوستان که می بینی مگسانند گرد شیرینی
این جماعتی که من می بینم :
پیراهنی کاید از او بوی یوسفم ترسم برادران غیورش قبا کنند
دعوا ها در مملکت ما برای لحاف ملا نصرالدین است ولاغیر .ما هنوز به دانش زیست تفکری وتفکر زیستی نرسیدیم .ما هنوز در باورهایمان چارچوب تفکر شکل نگرفته تا برای آن مبارزه کنیم .ما مردمی احساسی وغیر قابل پیش بینی هستیم که پیرارسال خاتمی قهرمان ما بود وپارسال احمدی نژاد وامسال میرحسین موسوی وهنوز فرق بین اصلاحات و اطلاعات و ابلاغات را متوجه نشدیم .من از چه بنویسم .از چیزی که نمی دانم اطلاعاتی که دارم درسته یا نه ؟ همین اطلاعات نادرست را دراختیار خوانندگان قرار بدهم ؟ خنده داره که آدمی با سن وسال وتجربه روحی وروانی وبلغور اندیشه های دیگران وقی (اصطلاح فقهی استفراغ )اندیشه های معجون خودم هنوز نداند با کی طرف است وبا کی طرف نیست ؟ به نظر من هررفتاری از کسی سر می زند نباید او را سرزنش کرد .در سرزمین مه آلود نباید از کسی ایراد گرفت که گرگ ومیش را از هم تشخیص نمی دهد یا نمی دهد . .روشنفکران ما منتظر مردمی هستند که خوابند ومردم ما منتظر روشنفکرانی هستند که دارند می روند .(مسخره است منتظر کسی باشی که دارد می رود ).ای کاش ما انتظار کسانی را می کشیدیم که روبه ما در حرکت بودند تا حداقل با این فکر می خوابیدیم که اینها دارند به طرف ما می آیند وروزی به ما می رسند .من گرفتار زندگی کوچک خودم هستم ودیگر برای کسی تکلیف تعیین نمی کنم .حال ما خرده روشنفکرها شده حال فالگیرهای خیابانهای یاسوج که ازحال خود خبر ندارند اما می خواهند از آینده ما خبر بدهند .
چه درختانی
ریشه هاشان در باد
شاخه هاشان در خاک
من به دیدار بهار آمده ام
با سلامی که خداحافظی است
در تمام روزهایی که ملتهب حضور خاتمی بودیم ،بهانه تراشی برای مکان سخنرانی و................ادامه داشت تا اینکه به ناچار تن به خواسته اصلاح طلبان دادند .اما آدمی حیرت می کند از اینکه چرا وچگونه برای سخنرانی خاتمی عده ای که نباید مانع تراشی می کردند .زشت ترین کاری که می توانست صورت بگیرد این بود که برای شخصی که 8سال رئس جمهور کشور بود وچندین سال وزیر وچندین سال رئیس کتابخانه و.............دارای شخصیت بین المللی وموجه وصاحب اندیشه که هم اکنون از طرف بسیاری از کشورهای جهان برای همایش ها وسخنرانی دعوت می شود در استان کوچکی مثل کهگیلویه وبویراحمد بلندگوهای مکان سخنرانی را قطع کنند واجازه ندهند خاتمی حرفی بزند که بگوش مردم برسد .آیا خاتمی کسی است که در مصلی یاسوج برای حرفهایش تعیین تکلیف شود ؟آیا مسئولین بلندگوی مصلی یاسوج جایگاه این رفتاررادارند ؟چرا وبه چه حق کسی مثل خاتمی حق حرف زدن نداشته باشد ؟اگر کسی مثل خاتمی اجازه حرف زدن بخواهد دیگران باید چطور حرف بزنند؟ آیا تمامیت خواهان می خواهند با دیگران رفتار بهتراز رفتار با خاتمی کنند ؟ به نظر می رسد همیشه کسانیکه از شنیدن کلام حق می ترسند اجازه صحبت به مخالفین نمی دهند .در کجای قانون اساسی این حق به کسی داده شده است ؟در کجای مذهب ما حرمت شکنی به شخصی مثل خاتمی روا داشته می شود ؟ این حرمت شکنی ها که در دولت نهم می شود در کجای تاریخ ایران وجاهت پیدا کرده است ؟ علیرغم همه کارشکنی ها وبی مهری های صورت گرفته در سفر سید محمد خاتمی محبوب ترین چهره سیاسی ایران مراسم باشکوه برگزار شد وتلخی ان برای تمامیت خواهان به جای ماند .زمستان می رود وسیاهیش به زغال می ماند .

سید محمد خاتمی محبوب ترین چهره سیاسی ایران روزجمه در یاسوج است .میزبانان سید محمد خاتمی مردمان مهمان نوازی هستند که در همه تاریخ برای دوست ودشمن مهربانی کرده اند .ببینیم برای مردی که همه فصول می خندد وهمه تقصیرها را به گردن می گیرد چه می کنند ؟ خاتمی تنها ایرانیی هست که بر عکس ما دنبال بز بلا گردان نیست وبرعکس ما دنبال براندازی وویران کردن نیست .خاتمی دنبال اصلاح همراه با تساهل ومحبت وشفقت است .خاتمی هرگز نمی خواهد از نام ومقام استفاده کند .خاتمی مهربان ترین مرد سیاسی ایران است .خاتمی تنها کسی است که بی ادعا به میدان می آید .خاتمی تنها کسی است که منافع مملکت را فدای منافع حزبی وگروهی نمی کند .خاتمی تنها کسی است که معتقد به شایسته سالاری است(از 28استاندار دوره خاتمی 16نفر از جناح مخالف بودند حالا چطور)خاتمی دنبال مطرح کردن خود نیست .خاتمی نمیخواهد دیگران را فدا کند می خواهد ،اول اسلام باقی بماند بعد ایران حتی به قیمت فدا کردن خودش ویارانش .خاتمی به هیچ کس بدهکار نیست واز هیچکس طلبکار نیست .خاتمی شیعه علی است که با دل مسیح ومنش مسیح با دیگران مدارا می کند تا به توافقی جدید برسند .خاتمی می داند دیگران دشمن نیستند بلکه حریف هستند وباید با حریف نه به دیده دشمن بلکه به دیده حریف نگریست .خاتمی به جای حل مسلئه با زور وشمشیر معتقد است می توان با شفقت وتدبیر همه سوء تفاهمات را رفع کرد واز دشمنی با متحجرانی که نادانسته دست به خشونت می زنند وخود را حق می پندارند خوداری می کند واین دلیل ناتوانی اونیست بلکه به دلیل مواجهه با افکار مختلف این را آموخته است.خاتمی می داند که در میدان منطق برتراست پس همیشه منطقی برخورد می کند .خاتمی می داند هرکسی را می تواند با زبان منطق مجاب کند ومطمئن است که اندیشه اش منطقی است بنابراین از برخورد با هیچ کس نمی هراسد وسعی نمیکند در دام خشونت طلبان بیافتد .او می داند در هنگام خشونت ورزی آدمی از دایره منطق پای بیرون می نهد .خاتمی میداند ما به خاطر برداشتهایمان متفاوت می اندیشیم به همین دلیل مهربانانه با مخالفانش برخورد می کند واین ناشی از عدم قاطعیت نیست .او مصلح است وما به مصلح نیاز داریم نه به جنگجو وبرانداز .ما به اندازه کافی انسان خود خواه داریم .ما باید دنبال انسان دیگرخواهنده بگردیم .کسیکه دیگران را هم چون یارانش دوست داشته باشد وبه تفاوت برداشت آنها از مسائل معتقد باشد نه به دشمنی دیگران ودشمنی خودش با دیگران . خاتمی نسخه خیلی از دردهای ماست .اما ما باید صبور باشیم تا با این نسخه مداوا بشویم او اگر چه مداوایش به طول می انجامد اما خطر عود بیماری را با قاطعیت از بین می برد .خاتمی اهل کار مقطعی ودهن پر کن نیست .خاتمی آهستگی وپیوستگی می خواهد نه تند رفتن وزود از پای نشستن .او در کویر بدگمانی امروز می تواند مارا به واحه امید برساند ودر سایه سار خنکای مهربانی خویش عطشمان را فرو نشاند .
انتهای این زمستان می رسد قالو بلی
هیچ مایوس از بهاران می شوی ؟هرگز مشو
زود این گلخن ،گلستان می شود قالو بلی
هیچ تشویشی به دل داری ؟ نگو
دوره تشویش وحرمان می رودقالو بلی
شام هجران زود پرخواهد کشید
روز وصل دوستداران می رسد قالو بلی
این چنین رنجی نباشد جاودان
دست ما در زلف جانان می رسد قالو بلی
ای بسا حسرت که برآتش رود
شادکامی عیاران می رسد قالو بلی
روزهای غصه وغم می روند
عشق بازی با حریفان می رسد قالو بلی
دل به این درد مجازی می نبند
شوروشوق عشق بازان می رسد قالو بلی
می شود این روزها ویران بله
یا طلوع یار خندان میرسد قالو بلی
دختر عزیزم چند روز پیش برایم نوشته بودید که نامزد کرده اید ودیگر نمی خواهید با من ارتباطی داشته باشید ونامزدتان شما را زیر نظر دارد و.......می خواستم با شما صحبتی کنم وتکلیف خودم وخودت وهمه کسانیکه با من ارتباط دارند شفاف و روشن کنم تا ازاین به بعد کمتر سوءتفاهمی پیش بیاید.
دختر عزیزم اگر خاطرتان مانده باشد ،اولین ارتباط من وشما از آنجا شروع شد که من در مورد خداوند مطلبی نوشتم وشما برایم کامنت گذاشتید که می خواهم از خدابیشتر بدونم وچند بار تا به حال به همین دلیل یعنی حل این مشکل به خودکشی دست زدید وزنده ماندید وگفتید اگر امکان داره کمی بیشتر وقتم را به شما بدهم تا از این بحران بیرون بیائید و......من هم نهایت تلاشم را کردم تا به شما روحیه واعتماد به نفس بدهم وکتابهایی به شما معرفی کردم که کمکتان کنندو بتدریج رابطه ما نزدیک تر شد وبیشتر هم به دلیل فهم بسیار بالای شما در ادبیات ونوشتن مطالب پربار ولذت بردن من از داشتن دختری چون تو واز اولین روزهایی که ما با هم دوست شدیم همیشه من پدر تو بودم وتو دختر من بودی وغیر از این نبود .یک روز در مورد ازدواج با هم صحبت کردیم ومن خدمتتان گفتم که نگاه من به ازدواج کمی متفاوت است وبرایتان شرح دادم که قبلایک دختر خانمی هم سن وسال شما به من پیشنهاد ازدواج دادکه من هم به دلیل اینکه خودم را مستحق داشتن چون اوئی نمی دانستم این پیشنهاد را نپذیرفتم وبرایتان شرح دادم که مسئله رضایت وعرف وشرع برایم توجیه کننده نیست بلکه مسئله خودم واین دختر خانم برایم الویت دارد ابتدا جوانی او وسپس پیری من وبرایش نوشتم که تو سرشار گرمای شهوتی ومن سرشار سرمای انزوا ومردم گریزی تو انباشته از آتش عشقی ومن خالی از شعله ای خردم تو تنت بوی دل اویز گلهای بهاری می دهد ومن تنم بوی حرمان وتنگدستی وواماندگی وفقر ودرماندگی بین تئوریها وایدئولوژهای متفاوت تو سرگرم احساسات کودکانه ای ومن سر سرد از نومیدی های فلسفی ومذهبی تو پر از نشاط وخنده ای ومن خالی از حیات وطراوت و..........ومن وتو نمی توانیم زوجی مناسب باشیم وبا دوستم که زنی جوان گرفت نیز قطع رابطه کردم وعطایش را به لقایش بخشیدم وبسیار باخودم کلنجار رفتم وبسیارازخودم خواری تحمل کردم که چنین دوستی دارم وبرایش شرح دادم فردا تو خواهی مرد واو در تنهائی حرارت عشق خویش را تبدیل به آتشی خواهد کرد که گوشه ای از این اجتماع بیمار را خواهد سوزاند وصحبت های بسیاری که بین ما رد وبدل شد .اما امروز می بینم که خودت نیز در این دام افتادی ومی اندیشی من خودم را مستحق ازدواج با چون توئی می دانم .
دختر عزیزم من این عدم استحقاق را نه تنهابه دلیل پیری وجوانی ونه تنها به دلیل اینکه من حوصله بچه بازی های کودکانه تو را ندارم وتو هم حوصله پیرمردی چون من را نداری اگر داشتی با پدرت رابطه خوبی داشتی واین خودبسیار مهم است .این احساس اگر بررسی شودنتیجه عدم توجه به ارتباط شما وپدرتان وجوانی شما که در این دوره هرکس دوست دارد هرچه می تواند مالکیت بیشری داشته باشد خصوصا در شهر شما واز دیگر سو نتیجه معنی غلط ارتباط در جامعه ماست که به نظر بسیاری فقط دو گونه است یا مشروع ویا غیر مشروع یعنی یا من باید با تو ازدواج کنم ویا صیغه ات کنم ویا ارتباط ما نامشروع است اما من از پنجره ای دیگر هم میتوانم به این موضوع بنگرم وآن اینکه من شهروندی هستم در این هستی وقتی پدرتو نمی تواند نیازهای عاطفی تو را برآورده سازد من نقش او را برعهده می گیرم واگر من هم با فرزندم رابطه خوبی ندارم ویا کانالهای ارتباطی بین ما بسته شده پدر تو به عنوان فردی که فرزندمن پیشینه ای ذهنی از او ندارداین نقش را ایفا کند ولی به قول اوشو باید یادمان باشد یک نقش را جدی نگیریم وبدانیم این یک نقش است وفقط یک نقش وتو هم باید این رابطه پدرانه را با رابطه مالکانه وهمسرانه اشتباه نگیری وسعی نداشته باشی هرکه را به خودت نزدیک دیدی مالکش بشوی که بسیاری از آدمها می توانند به تو نزدیک باشند اما نمی توانی مالک همه آنها باشی من نلسون ماندلا وگاندی وشریعتی واوشو ورضا قلی ووین دایر و........در دوره جوانی بسیار دوست داشتم وهمیشه می گفتم دوست دارم پسر گاندی یا نلسون ماندلا باشم ولی بعدا متوجه شدم می توان از دیدن همه گلها لذت برد ولی نمی توان همه گلها را به قول تاگور ویا اریک فروم آورد ودر باغچه منزل کاشت این به رابطه ها معنی ومحدودیت می دهد وما را از حمله به مایملک دیگران منع می کند به دلیل اینکه هرگلی متعلق به یک باغی است وهرباغی آب وهوائی دارد وهر آب وهوائی گل مخصوص به خود را می پرورد .ممکن است من روزی پادشاه شوم وتمایل داشته باشم حرمسرائی از دختران زیبا روی داشته باشم اما الحمدلله نیستم وهیچ حرمسرائی هم ندارم واز همه کسانیکی به زنها به عنوان موجودی برای فرونشاندن آتش شهوت می نگرند نه موجودی برای تجلی نوری دیگر از خالق هستی بیزارم واز نگاه مشتری مدارانه مردها به خانمها متنفرم هرچند این را بخشی از وظیفه خانمها می دانم .
دختر عزیزم من وتو باید خیلی در مورد رابطه بیاندیشیم واین را با روابط دختران وپسرانیکه در یک نگاه مثل فیلم های هندی عاشق هم می شوند اشتباه نگیریم .من هرگز رابطه جسمی با شما ندارم ونخواهم داشت وهرگز فاصله مکانی ما کمتر از ۷۰۰کیلومتر نشده است هرچند روحهایمان در اقیانوس محبت با هم شنا کردند وهمدیگر را لمس کردند ومن بزرگی وشکوه روحت را حس کردم واین مرا کفایت می کند.
دختر عزیزم به قول چاپلین عزیز تنت را برای کسی برهنه کن که روحش را برای تو عریان کرده باشد .من هرگز به این موضوع نمی اندیشم که بخواهم با چون توئی ازدواج کنم وخودم را به قولها وعهدهائی که با همسرم بسته ام متعهدمیدانم واگر قراربود با کسی ازدواج کنم باید با رومن ولان وتولستوی وآنتوان چخوف وشریعتی وگاندی وسروش وطباطبائی ورجبعلی خیاط وبایزید بسطامی واوشو ومنصور حلاج وزینب وابولفضل وحسین وعلی وکاریکاتوریستها وپروانه ها وپلنگها وقاصدک ها ورودخانه ها وآتشفشانها وچشمه ها وکوهها و.....وبسیاری دیگر که عظمت روحشان چون احمد شاملو برروحم سایه افکنده وبه آنان عشق می ورزم ازدواج کنم ،اما به قول وین دایر من همه را دوست دارم وبه قول خودم من همه رادوست دارم حتی اگر آنان دشمنم بدانند وبه قتلم کمر بسته باشند .تازه اگر کسی به قتل من کمر بسته باشد بدین معنی است که من مهم هستم در صورتیکه من هیچم ((هیچیم وچیزی کم -اخوان ثالث )راستی حافظ و سعدی ومولانای بزرگ ووحشی وکلیم وقیصر وکدکنی وجان گری وصائب ورضا توفیقی وپاکنیا ومریم شکاری ودختر عمویم وساجدی وخادمی ومنطقیان و.............بسیاری دیگر را که فراموش کرده ام ٬ خصوصا خواهر زاده هایم(احسان وصبیرو غفاروفاطمه وآسیه و.......وبرادر زاده هایم یاسر ٬ولی وآزاده وحسین و........... وهزاران نفرسیاهپوست مظلوم که از گرسنگی رنج می برند که با آنها چون یک جسم هستم که دو جان در آنها ست ویک جان که در دو جسم زندگی می کنند.
دختر عزیزم من خیلی معشوقه دارم وبه قول حافظ دلم هرجائی است ومدام از پی هر نظر می رود ولی نمی خواهم مالک هیچکدام باشم ،یعنی به قول اریک فروم فرق بین داشتن وبودن همین است من بودن می خواهم نه داشتن .من انبار داری نیستم که بخواهم همه چیز را گرد آورم پروانه ای هستم که بر هر گل زیبا می نشینم نه پروانه هم نیستم عکاسی هستم که از هر گل زیبا عکس می گیرم وزیبائی آنرا به دیگران می نمایانم ودر این نمایاندن خودم هم لذت می برم اما نه لذت نمایاندن بلکه لذت شناخت آنها وشناخت خودم واین از همه چیز برایم مهمتر است
به جز حضور تو هیچ چیز این جهان هستی را جدی نگرفتم حتی عشق را
من هرگز حس مالکیتی نسبت به شما ودیگران ندارم ونخواهم داشت واین را قول میدهم که همیشه برای سرفرازی شما بر سجاده سیادتم دعا می کنم وارتباط با شما وبا سایر همسن وسالهای شما را صرفا امتحانی از طرف او وبرای رهائی شما از شک وتردید ورسیدن به کمال می دانم .اگر یادتان باشد داستان مرغ کرچ در کتاب کویر دکتر شریعتی را برایتان مثال زدم که بسیار زیبا تراز من در این مورد صحبت کرد وتوصیه می کنم خودت ونامزدت که من او را چون تو دوستدارم حتما این کتاب ارزشمند را بخوانید ودر مورد دوست داشتن وعشق ورزیدن که به تفصیل شرح داده شده بیانیدشید .اگر در این مدتی که برایم مونسی بودید ودختری که با محبت کودکانه اش به خواب می رفتم حرفی ناپسند به اشتباه از دهانم خارج شد مرا ببخشید ومطمئن باشید که من هیچ گله وشکایتی نه از شما ونه از هیچ دختر خانم دیگری که بعد از راهنمائی کردنش به من ناسزا بگوید ندارم امیدوارم موفق باشید وخدا حافظ برای همیشه
می گم تا حالا توجه کردین که ما چقدر سعی در انکار مرگ داریم ؟ وقتی یکی از بستگان میمیره نمیگیم مرد می گیم:رحمت خدا رفت -به ملکوت پیوست -دارفانی را وداع گفت -به دیار باقی شتافت -دعوت حق را لبیک گفت -به خدا پیوست -غروب کرد و.................تا دلت بخواد از این حرفها که برای پنهان کردن تموم شدن آدمی می سازیم .تا حالا کسی را دیدی که ازش بپرسی فلانی مرده ؟بگه اره الحمدلله !!!!!!!!!! حتی ما ایرانی ها با کسانی که دشمن هستیم هم این رفتار را نداریم نه اینکه آدمهای بسیار انسانی هستیم بلکه آدمهای فریبکاری هستیم وبازیگرای خوبی هستیم .به نظر من ما از همه مردم جهان بیشتر توانائی بازیگری را داریم .ما خیلی بازیگرای خوبی هستیم .وقتی کسی میمیره همه اظهار تاسف می کنند وهمه وانمود می کنند که اصلا باورم نمیشه .انگار ما نمی خواهیم مرگ را باور کنیم .بابا به خدا مرگ انتهای زندگی همه هست وما باید این واقعیت را پذیریم واز لحظات زندگی لذت ببریم .ما باید سعی در پذیرفتن واقعیت ها وآموزش آن به فرزندانمان را بیشتر کنیم .ما حتی وقتی در بدترین شرایط هستیم هم سعی می کنیم دروغ بگیم وبه قول قدیمی ها صورتمان را باسیلی سرخ نگه میداریم انگار تمام عالم با ما دشمن هستند وما نباید نقطه ضعف نشون بدیم .می بینی چه مردمی هستیم .
سید محمد خاتمی از چندین جهت برای رئیس جمهور شدن با مشکل مواجه است .
1-از طرف تمامیت خواهان ومتحجرین که می اندیشند دردوره خاتمی ول انگاریهای زیادی در مورد مسائل اخلاقی شده وبسیاری از اصول زیر پا گذاشته شده است .
2-از طرف متحجرین وتمامیت خواهان که فکر می کنند رفتار منطقی با کشورهای جهان ودوراز آشوب وبلوا در قالب کارهای دیپلماتیک کار را جلو بردن وهیاهو وتبلیغات نکردن مخالف اصول انقلاب است
3-دشمنان خارجی که دوست دارند رئیس جمهور فعلی تیر خلاص را بزند ودهن همه کشورهای مصالحه جو را ببندد تا انها هر مخالفتی را با ایران ابراز کنند وشایعاتی که در مورد ایران می کردند درست از آب درآید وبتوانند هر چیزی را در بازارهای سیاه به بهانه تحریم چند برابر به ایران بفروشند ونان خود را چرب کنند .
4-دولتمردان آمریکا تا همیشه این بهانه را داشته باشند که نمی توان با این ایران رابطه داشت چون اینها اصولا با صلح وهمزیستی مخالف اند وباید به آنها حمله نظامی کرد واگر کسی تا کنون مخالف حمله نظامی بوده بتوان با ایجاد حساسیتهای سیاسی که در ایران می شود متقاعد کرد که تنها راه برخورد با ایران حمله نظامی است .
5-روسیه وکشورهای بلوک شرق که دوست دارند کشوری باشد که منافعشان را تآمین کند وباج بدهد وهزینه کند برای اینکه با آمریکا مخالفت می کند .
6-کشورهای ناتوان در دیپلماسی که خود نمی توانند مشکلاتشان را حل کنند تا نمونه ای داشته باشند که برای مردمشان مثال بزنند که نه تنها ما بلکه ایران هم با بسیاری از کشورها مشکل دارد .
7-دوستان خاتمی که میدانند خاتمی می آید ونمی تواند راه رفته را برگردد ومجبور است در بسیاری از موارد پا جاپای احمدی نژاد بگذارد زیرا آنها اصلا دوست ندارند بنیانگذار اندیشه تسامح عجولانه عمل کند .
8-مدیران دولت فعلی که به جای کار کردن تبلیغ می کنند واز کاه کوه می سازند وبرای تجهیز بخشداری فلان بخش کم اهمیت به صندلی ومیز گزارش عملکردی می نویسند که قیمتش از خود صندلی ومیز بیشتر است .هرچند اینها فردا از همه اصلاح طلبان تندرو تر می شوند وهیچ معیاری هم برای تفکیک این مدیران وجود ندارد .
9-دشمنان قسم خورده اسلام که دوست دارند اسلام خوارج رابه مردم معرفی کنند که از اسلام به فرمایش مولی علی پوستین وارونه ای رابه مردم می نمایانند ومی دانند این فرصت در دوره خاتمی دست نیافتنی است .
10- خود خاتمی هم دوست ندارد خاتمی بیاید ،چون می داند اینهمه مشکل ایجاد شده (فقط به یکی اشاره می کنم درانتهای دوره ریاست جمهوری خاتمی با 24هزار تومان می توانستی 100کیلو برنج بخری وحالا با 24هزار تومان فقط می توانی 10کیلو بخری )ومسائل مختلف سیاسی وفرهنگی وتقدس زائی وبه نام خدا ودین خدا وعدالت ناعادلانه رفتار کردن وهزینه کردن برای بزرگ جلوه دادن کارهای اندک و..........که همه می آیم نمی آیم های خاتمی هم از این مسئله سر چشمه می گیرد .از یک سو می داند که خداوند از عالمان تعهد گرفته است که در مقابل سیری ظالم وگرسنگی مظلوم سکوت نکنند واز دیگر سومی داند نمی تواند با مشی خردورزانه ومهربانانه ای که دارد با مخالفین برخورد کند وهنوز نیامده برعلیه اش شعار می دهند ونیامده برعلیه اش تبلیغ می کنندوتیغ می کشند ومی نویسند :""کارهای انجام شده در این نه ماه واین سه ماه واین چند ماه به اندازه همه دوران انقلاب و..........است "" وهمه زحمات خاتمی وهاشمی و......را در دورانهای قبل نادیده می انگارند .این در حالیست که بدون قدمهای قبلی نمی توان قدمهای فعلی را برداشت ولی مسئولان فعلی می خواهند نام دیگران را پاک کنند وفقط نام خودشان بر لوح عملکرد انقلاب باشند .
11-دوستان واقعی انقلاب دوست ندارند خاتمی بیاید ،چون بر این باورند خاتمی ایجاد کننده ارتباط عاطفی وفکری نسلهای بعد از انقلاب با انقلاب است واگر حالا بیاید ودر هیاهوی فعلی مهره ای سوخته از کار دربیاید ومانند آیت الله هاشمی از محبوبیت بیافتد ،فردا نمی توان کسی را مانند او پیدا کرد که دلسوزانه ومشفقانه برای اندیشه های اسلامی وبرای ایجاد حلقه بین نسل سوم انقلاب وآرمانهای انقلاب دل بسوزاند واز وجاهت وتوانائی لازم برای اینکار برخوردارباشد.بی شک وجودخاتمی ،بیش از همه کسانیکه از مذهب فقط پوسته ظاهری آنرا درک می کنند واز انقلاب فقط شعار را می فهمد لازم است ،زیرابرای تداوم وماندگاری اندیشه های اسلامی فقط با منطق وتحمل می توان این مهم را به سرمنزل مقصود رساند .
یاد دارم در غروبی سردسرد
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
دست دوم جنس عالی می خرم
کوزه وظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است ونان در سفره نیست
ای خدا شکرت !! ولی این زندگیست ؟؟
بوی نان گرم هوشش را ربود
اتفاقاً مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت آقا سفره خالی می خرید ؟؟
نمیدانم این شعر از کیست اما :تقدیم به همه کسانیکه از نگاه ملتمسانه فرزندشان شرم دارند
با توجه به اینکه امروز توی حس معذرت خواهی هستم از تمام کسانیکه به نحوی چه از نظر کلامی چه از نظر احساسی ویا نقدی بر مطالبشان ویا عقایدشان و................از من رنجیده اند .متواضعانه وخاشعانه عذر خواهی می کنم وتمنا دارم بنده را به بزرگواری خودشان ببخشند .التماس می کنم مرا حلال کنید معذرت می خوام


پاهای چوبین مترسکی را
بر جالیز بی حاصلی تکرار
کلاغهای نومیدی
برکلاه پلاسیده اش
قاه قاه می خندند
ولباس بی رنگش
با گلهای متعفن آراسته است
دیروز تکرار امروز
وامروز تکرار فرداهاست
دیری است تا جالیزرا
گیاهی نروئیده است
کلاغها گریخته اند
وانعکاس خنده هایشان در سیاهی گم شده است
مترسک تنها سایه خویش را
باغبان مرده پنداشته واو را به نیایش نشسته است . 84/5

دكتر شريعتي با حسين وارث آدم خودش را جاودانه كرد محتشم كاشاني با باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است و.............خيلي ها با حسين جاودانه شدند. سلام بر حسين وهمه جاودانه هاي تاريخ چه سري باعث جاودانگي حسين مي شود كه هركه به او نزديك مي شود رنگ جاودانگي مي گيرد.
بستري حرير
و........سالهاي انتظار بيهوده
اما نيامدي
زليخا اينك پيرزني فرتوت است
افسوس
كه هرگز ندانستي
انتظار آدمي را مي فرسايد
پادشاهي باشي
يا زني برهنه بر بستر
انتظار آدمي را مي فرسايد
تقديم به برادر عزيزم جلال عادلي
باتو از عشق سخن مي گويم
از دنياي غريب خالي از حسد
با تو از دوستي سخن مي گويم
از سرزميني دوردست
باتو از بهار سخن مي گويم وسرسبزي
وسرزمينهاي بارور
تا هركه شايسته رويش باشد
توان رستنش نيز هست
با تو از محبت سخن مي گويم
محبتي بيدريغ
آنجا كه هيچ حدودي نيست
با تو از رودهاي خروشان سخن مي گويم
نه از بركه ها وماندابهاي خفته
از درياها وخطر ها
از موج ها وبادها
با تو از حركت سخن مي گويم
از شكوفه وبهار
با تو از درخت سخن مي گويم
ريشه در قعر تاريكي
شاخه در افقي روشن
با تو از برگ سخن مي گويم
از روشني وشبنم
با تو از كوه سخن مي گويم وشكوه اهورايي آن
وقتي به تو مي نگرد
تا بداني كه كوه پژواك سخن هاي بيهوده نيست
آئينه دارجلال آدميست وغرورش
با تو از رويش سخن مي گويم وشكفتن
با تو از چشمه سخن مي گويم
عبرتي براي جوشش وكوشش
تا نوميد نباشي ومايوس
تا بشكفي چونان زمزمي
در حجاز دلهاي ترك خورده مان
تو را مي طلبيم
چونان كودكي كه مادرش را
چونان بركه اي كه دريا را
چون نيلوفري تشنه باران را
تقديم به سيد اصلاحات سيد محمد خاتمي
تو را دوست میدارم
در دوردست هاي بعيد تورا انتظار مي کشم
در آنجا که فريادي نيست
همهمه اي نيست
در سرزمین بلورهای به هم پيوسته
که سياهي ها رخت بر بسته اند
تو را دوست ميدارم
نه بدانگونه که دشتي خشکيده باران را
نه بدانگونه که کودکی مادرش را
نه بدانگونه که زنی همسرش را
تو را دوست میدارم
بسان علف که بهار را
بسان سبزه که خورشید را
بسان بهار که عشق را می ستاید
تو را می ستایم
نه بدانگونه که جنگل کوه را
نه بدانگونه که رودخانه دریا را
نه بدانگونه که سبزه جنگل را
تو را می ستایم
بدانگونه که عشق زیبائی را می ستاید
تورا دوست دارم
بسان کودکی که آبشاری را دوست میدارد
بسان گلی که عشق را می شکوفد
تو را دوست میدارم
چونان قطره ای که باران را
چونان درختی که جنگل را
چونان مادری که فرزندش را
بی حیلتی وفریبی
بی چشم داشتی وتوقعی
نه مالکی خواهد بود ونه برده ای
نه سلطانی ونه رعیتی
تو را دوست میدارم
چنان که زیبائی در شکفتن باشد
چنان چشمی که زیبائی را می ستاید
چنان گلی که شکفتن را می سراید
تو را دوست میدارم
تا در زلال رودها جریان یابی
تا در شکوه کوهها عظمت خویش را بنمایانی
تا در رویش گل ها بخندی
تا در تلالو خورشید بدرخشی
تو را دوست میدارم
از ابتدای بودنها
تا انتهای نبودنهای بیکرانه
من ناگزیرم از تو وسرشار
چونان گلی از اشتیاق شکفتن
تقدیم به عسل در هرکجای این هستی بیکرانه که هست
در منطقه هورالهویزه روی یک سنگر فیبری با حسین ربیعی نگهبانی میدادیم .گاهی وقتها حوصله مان سر می رفت وسر به سر همدیگه می گذاشتیم .حسین بچه بامعرفتی بود .گاهی من خوابم می برد وحسین نهایت تلاشش را می کرد که وقتی من خوابم کاری نکند که من بیدار بشم.حسین بنده خدا که میخوابید من دلتنگش می شدم تا بیدار بشه .این خوابها عوض همه روزهایی بود که صدای گلوله ها وخمپاره ها نمی گذاشت خواب به چشم های خسته ما راه پیدا کنه .یه روز که تن ماهی گرم شده بوسیله گرمای هور را روی چفیه گذاشته بودیم با نان خشک های خیرالموجودین (من اسم اونها را گذاشته بودم )بخوریم .مشغول خوردن بودیم که حسین گفت: عباس تکون نخور .ترسیدم گفتم :چی شده ؟گفت:مار... .راحت شدم .گفتم :نگران نباش مارهای اینجا بی آزارند .حسین می خواست ماررا بکش ولی من اجازه ندادم .خودم قبلا از مار خیلی می ترسیدم ولی از وقتی فهمیدم از ۲۲۰۰نوع مار فقط ۲۰۰نوع آن سمی است وبقیه بی آزارند ترسم ریخت .وهروقت تو خونه کسی مار بود من می رفتم واونو می گرفتم وبا حسی قهرمانانه آنها را نجات می دادم واین شده بود وسیله ای برا ی ابراز وجود .بگذریم ماری بسیار زیبا وخوش خط وخال از کنار پای من لغزید و ولای پوشالهایی که ما برای استتار دور سنگر گذاشته بودیم پنهان شد .عصر صدای تیرهایی که زوزه کشان وبی هدف از کنار سنگر می گذشتند وانگار از تو مغز ما عبور می کردند قرار هردوی ما را گرفته بود .حسین کمی نگران بود گفت :عباس من از مار می ترسم .من قانعش کردم که مار بدون اجازه خداوند هیچ کسی را نیش نمی زنه وبنده خدا باورش شد .شب که می خواستیم بخوابیم وزش با باعث شده بود گرمای هوا کم بشه ولی از بس تو سنگر روی آب اینور اونور رفتیم مثل دریا زده ها حالمون بد شده بود .من کمی حالت تهوع پیدا کرده بود .ولی به هر حال خوابمون برد .وقتی می خواستیم برای نماز بیدار بشیم احساس کردم حسین برای بیدار کردنم چیزی خنک را کنار گوشم گذاشت که ناگهان لا تتحرک سربازی عراقی منو از خواب پروند .بلند شدیم از خواب ناز به آغوش باز سربازی عراقی که باد مارا میهمانش کرده بود .بند سنگر بازشده وما را به سمت سنگر کمین عراقی ها روانه کرده بود .حالا ما اسیر سربازی عراقی بودیم که بدون هیچ زحمتی دو نفر ایرانی از جیش خمینی اسیر داشت .ما را بست وسنگر را هم بست که جایی نرود ورفت گوشه ای دراز کشید .نزدیکای ساعت ۷صبح خوابی که از اول شب تو چشمش لانه کرده بود کار خودش را کرد .البته ما اگه تکون می خوردیم بیدار می شد چون سنگر خودش هم خیلی بهتر از سنگر ما نبود وقایقی بزرگتر از قایق شناور من وحسین بود .نمیدانستیم چطوری خودمون را نجات بدیم .تنها کاری که از دست دو نفر دمر خوابیده بسته می آید خوابیدن وسپردن خودشون به دست تقدیره .ما هم همین کارو کردیم که ناگهان با صدای فریاد مرد عراقی تنومند از خواب پریدیم .ماری بی زبون گردنش را نیش زده بود وداشت لای گونی های سنگر قایم می شد .بیچاره از شدت درد وترس به خودش می پیچید ما هم هرچه تلاش کردیم نتوانستیم دستهایمان را باز کنیم .در حالی که داشت بی جان می شد اشاره می کرد کمکم کنید وسرنیزه اش را نشان میداد .با زحمت هرچه تمام تر خودم را تا نزدیکی هایش رساندم ناگهان این فکر از ذهنم گذشت نکند بخواهد مارا بکشد بعد بمیرد .جلو رفتم به سختی دستم را باز کرد وبیهوش شد .با سر نیزه جای نیش مار را کمی بریدم ولی چون کنار رگ های گردنش بود نمی توانستم به راحتی این کار را انجام دهم .هرچه توانستم زهر را مکیدم وتف کردم ولی سودی نبخشید .رفتم حسین را باز کردم .خواستیم کنار سنگرش لای نیزار خاکش کنیم ولی منصرف شدیم .هرچه خوردنی داشت برداشتیم وبا تکه چوبهایی شکل پارو سنگر را به سمت جایگاه خودمان کشاندیم .دردل احساس عجیبی نسبت به سرباز عراقی داشتم .می دیدم در دم دمای مرگ چقدر مهربان ومظلوم شده بود .نمی دانستم برای رهائی خودش دستهایم را بازکرد یا اینکه نزدیکی به مرگ این حس را دروجودش ایجاد کرده بود که من را آزاد کند .به محل خودمان رسیدیم .باد متوقف شده بود ما هم از مرگ واسارت رها شده بودیم .چیزی که هنوز ذهنم را مشغول کرده است .حضور مار وجود باد ومرگ عراقی است .بعد از آن من وحسین هردو به تقدیر معتقد بودیم وبرای تسکین خودمان هم که شده بود می گفتیم اگر قرار است برویم می رویم .البته تا چند روز ناراحت بودیم ودر عین حال وضع خورد وخوراکمان خوب بود .
رو سربنه به بالین تنها مرارهاکن
ترک من خراب شبگردمبتلا کن
ماییم وموج سودا شب تا به روزتنها
خواهی بیاببخشا خواهی برو جفاکن
ماییم واب دیده درکنج غم خزیده
براب دیده ی ما صدجای اسیاکن
خیره کشی است مارا دارددلی چوخارا
بکشد کسش نگوید:تدبیرخونبهاکن
برشاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق توصبر کن وفاکن
دردی است غیر مردن ان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین دردرا دواکن؟
درخواب دوش پیری درکوی عشق دیدم
بادست اشارتم کردکه:عزم سوی ماکن
گراژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
ازبرق این زمرد هین دفعه اژدهاکن
بس کن که بیخودم من ورتوهنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلاکن
مولوی دیوان شمس
