تبليغاتX
عطرگریز

عطرگریز

می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

شمع تنم

از دوردست هاي بعيد

مه ماسيده بر دره اي تاريك

انتظار خيالي مرا چشم براه داشته است

تا در انحناي پيچ دره خيره شده باشم

وصدايي مبهم مرا مي خواند

 وهمي بر سرم سايه انداخته است

تا گرماي فريب آزارم ندهد

من در جزيره اي منتظر كشتي ام

در ساحلي دوردست

وكورسوي چراغي مرا به اعماق مي خواند

ديريست تا موجها خفته اند

وساحل را فراموش كرده اند

من اما بر مي افروزم از تنم چراغي

تا بلمي كوچك را كه دور شده است

فرا بخوانم به ساحل متروك

وشمع تنم را تند بادي

به خاموشي مي كشاند

گل بوته اميد بر ساحل خشكيده

در حال شكفتن است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 9:16  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

شهريار

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می‌کشم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 10:39  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

شبح

شب خیره سر شده بود

در انتهای نومیدی

ومن ملخی بودم

وگنجشک مرگ در آسمان

درختی نه پیدا

وشاخه ای

شبح مترسکی تسکینم داد

در تنگنای گریختن

دیری نمی پایدکه این شبح

در زوزه باد

به فراموشی سپرده شود 

در اندک ناگهانی زود

دریافتم که شبح می گریزد

در شبهه ناکی دره ای عمیق

دیگر خیال مرگ را فراموشم شد

وبه زلفهای شبح خیره شده بودم

که در باد ،خیال انگیز می رهانیدشان

وشانه های برهنه اش

در دل انگیزی رقصان نوری اندک

وکمری که بوی هوس می داد

تا برخاسته باشم از خوابی سنگین

بوسه ای سرد بر لبهایش

فرستادم ازدور

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 12:20  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

بوی زلف

 

دیشب گره به زلف تو انداخت آرزو

شعری سرود باد

گویی برای عشق

با بوی زلف تو

تا کهکشان عاشقی

چندین هزار راه

دیشب ستاره گفت

چندین هزار سال

بوی خوش تورا

آورده بود باد

از سرزمین دور

دیشب ستاره گفت

تا سالهای دور

بویی ز زلف تو

در کهکشان دورتر

می رفت تا ابد

انگار می رود

تا آخر حیات

تا انتهای مزرعه وهم این بشر

تا آخر زما ن

می رفت همچنان

می رفت همچنان

 

 تقدیم به خواهر زاده ام  حسینی منفرد برای اختصارش در همه چیز جز عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 13:9  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

نگاه نگران

شکوفه داد سحر گل

به داستان تهمینه

که زندگی سهراب نیست

در دشنه ناجوانمردی

افراست در جنگلی انبوه

درزلال زلفهای ذرتی تنها

ببری مست در مرغزاری

که هنگام عبور قاصدک ها می خندد

ونگاه نگران آفتابگردانی است

که واپسین دم خورشید را می مکد

بوی بابونه کودکی درگره زلفت خانه کرده است

وتا نگشوده ای

دلم را

به گل خواهم نشست

در حیرت بوسه های وعده کرده

پاروپیرار زندگی دیروز وفردایم

دیشب چشم های  کودکی

خیس اشکهای نامردای بوی دلتنگی میداد

در گره زلفهایت

دنبال بوی طراوت زندگی می گشتم 

با بوسه های وعده کرده

                                                               برای تولد خدیجه گنجی پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 11:40  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

برای خدا

نسبت ما به خدا به صورت تقریب به ذهن مانند نسبت کودک به مادر است .اولین کاری که یک بچه با مادرش میکنه اینه که پستان مادرش را گاز میگیره تا مادر متوجه بشه بچه توبغلشه .شاید تا قبل از این مادر حواسش به بچه نبوده ،داشته غذا می خورده وبه بچه شیر میداده اما حالا بچه بهش میگه حواست به من باشه من دندون دارم اگر حواست به من نباشه گازت می گیرم . این به نظر من تشبیه ظریفی است که آدم میتونه در مورد رابطه خودش با خدا بیان کنه وفکر می کنم آدمها وقتی دندون در میارن اولین کسی را که گاز می گیرن خدا باشه .خدا هم از همه بی سپاه تره .هیچ کس از خدا طرفداری نمی کنه .هیچ کس تو را به خاطر اینکه به خدا بی احترامی می کنی به دادگاه نمی کشونه .هیچ کس مدی العموم نمیشه وخدا هیچ وکیلی نداره .فقط موقع خوردن همه وصی ووکیل خدا هستند وبه نامش می خورند ومی آشامند ونذری میدن و.........به قول اشو خدا عشق است اما همه قتلهائی که در تاریخ اتفاق افتاده به نام خدا بوده .خدا قطعا به بنده عاصی خودش هم مثل یه مادر نگاه میکنه وبا لبخند بهش میگه گاز نگیر بچه جون من حواسم هست ..جالبه بدونید خداوند میگه هرروز یادم بیارید که هستید صبح وظهر شام(اقم الصلوه لذکری ) واظهار کنید که بنده منید تا یادتون نره که دیگران را به خدائی نپذیرید وکسی را شریک من قرار ندید .ناگفته نماند که من هم روزانه میگم فقط از تو کمک میخوام وفقط تورا می پرستم (ایاک نعبدو وایاک نستعین )اما وقتی به درون خودم نگاه می کنم می بینم تنها کسی که تو محاسبات اقتصادی وفرهنگی وسیاسی وخانوادگی جایگاهی برام نداره همونه که بیشتر از همه مجیزشو میگم .تازه این یاد آوری به نظر من دوطرفه است نه اینکه خدا یادش بره که بنده داره ولی ما حواسمون جمع میشه وخودمون را بنده کسی نمی کنیم واز طرفی خدا هم دوست داره که بنده اش به یادش باشه (ما جن وانس را نیافریدیم الا برای پرستش ) تا سر بنده اش کلاه نره وبندگی آدمی مثل خودش را نکنه وخر کسی نشه که سرش به تنش نمی ارزه .خدا خودش میدونه که کی قابل پرستشه وبه ما هم یاد آوری می کنه که کسی را شریک من قرار ندید که بد می بینید ویا تجارتتون سودی نمی کنه (فما ربحت تجارتهم ).اما خوبی مسئله در اینه که خدا غفورا رحیما ست وگناه همه را می بخشه (الله یغفرواالذنوب جمیعا) .نگرانی نداره بنده عاصی خودش به در گاه خدا بر می گرده .خدا صبور تر از همه صابران است وصابران را دوست دارد .خدا عجول نیست ودنبال قهر کردن نیست ولی همه میدونن هرکی عزیزه باید منتشو کشید ونازشو خرید .هیچ خوبرویی ارزون نیست واگه ارزون بود معلومه خوبرو نیست .برای اینکه خدا را بجوئیم ما همیشه میریم اون دور دورها اما خدا خیلی نزدیکه (نحن اقرب الیه من حبل الورید ) وبه قول سهراب وخدائی که در این نزدیکی است.اگه دیدی میگن برین کعبه یا به طرف کعبه نماز بخونین (کعبه سنگی است که ره گم نشود )وگرنه به قول بایزید خدا از وقتی که کعبه را ساختند توش نبوده واز وقته دل ما را ساخته از توش بیرون نبوده .خدا در دل ماست ودر نفس های ماست ونفس های ما از اوست وروح ما از اوست (ونفخت فیه من روحی) .ما میریم طلب از گمشدگان لب دریا می کنیم گوهری کز صدف کون ومکان بیرون است .گوهر توصدف دل خودته دنبالش نگرد .گشتیم نبود نگرد نیست .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 12:32  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

چادری درباد

من اعتراف می کنم

بر گناه ناکرده خویش

با تلخندی مبهوت

چون دلقکی خیره میشوم

به نامعلومها

ورندانه صاحب منصبی را به سخره گرفته ام

تا نان بچه هایم را

وحرمت عفت را پاس داشته باشم

با تلخندی مبهوت

خیره میشوم به بندهای سیرک

ومیمونهای پرجنب وجوش

واسب های نجیب وکبوترها

مبهوت مبهوت شدگانم

که به حیرت نمایش را می خندند

اشک هایم می بارد

برای کودکی لاغر

که نمی توانست از پنجره بیرون را ببیند

وپسری کرولال

که زبان اشاره را نمی فهمید

دیروز میمونی گستاخ را

به دوره گردی پیر فروختند

حسرت روزهای جوانی

وخنده های بی ریشه

بر عمر برباد رفته ام

در تنگنای قفس وشلاق

وخیال رهایی که زود هنگام می گریزد

بندها وشلاق ها وچادری در باد

سرگذشت آوارگی هایم در جهانی پهناور

وزمین کوچک بی ریشه

وتنهائی های همیشگی        

                                                                  تقدیم به کودکی کرولال

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 13:4  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

بوی نرگس

دوش نومیدی به گوشم می سرود

از غم واز غصه بنویسم دمی

از سیاهی های روز افزون وجنگ

از دریغ وحسرت  ودلهای تنگ

دردهای بی حساب

از دروغ واز فریب

پرسش اما بی جواب

من ولی دل با سحر دارم هنوز

من یقین دارم که شب ها می روند

من یقین دارم گل امید را

می شکوفد در تمام دشت ها

بوی نرگس را کمی احساس کن

من یقین دارم که نومیدی دمی است

در حساب عمر جاویدان ما

من یقین دارم که صبح دیر پای

زود می آید زراه دور دست

می برد هرجا که شاخ تلخی است

می برد نومیدی ا ز هر جا که هست

دوستی را می شکوفاند سحر

دشمنی را می برد تا دورها

درد ورنج از خاطر ما می رود

روزهای بی سرانجامی دمیست

می گریزد در سحر گاهان زود

دیر پایی کار ظلم وجهل نیست

خسته از رنج وغم دوران مشو

دیر اگر آید سحر غمگین مباش

شب به چشمت دیر تر بنمایدش

شب اگر چه مدتی دلگیر شد

ای خوشا صبحی که عالمگیر شد .

                                                                      تقدیم به منتظران خورشید

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 13:14  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

نومیدی کفر است

آری آری

زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست

گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ورنه خاموش است و

خاموشی گناه ماست    ""سیاوش کسرائی ""

زندگی خودش به خودی خود فاقد معنی است واین نگاه ماست که انرا غم انگیز یا شادی آفرین ترجمه می کند .زندگی ما به عنوان یک انسان برای زمین مانند زندگی یک درخت است .ما زنده باشیم ویا بمیریم به حال زمین فرقی نداره یک درخت هم بمیره ویا شکوفه بده به حال زمین فرقی نداره .اما ما برای زندگی خودمون دنبال معنی می گردیم وسعی می کنیم به زندگیمون معنا بدیم .به واقع هرچه ما توان خیال پردازی وخلاقیت بیشتری داشته باشیم وسخنور توانمندی باشیم بیشتر به زندگی ومعنی ان می پردازیم وبیشتر کلمه برای معنی آن پیدا می کنیم .اما اگر از زمین فاصله بگیریم زمین را کوچک واندک می یابیم وهرچه بیشتر فاصله بگیریم حتی منظومه شمسی را را کوچک می بینیم بعد برامون خنده داره میشه دو نفر در یک قسمت کوچکی از کره زمین برای سبقت گرفت یا بوق زدن به جان هم می افتند وخودشون را اساس عالم می دانند وبرای اثبات حق بودن موضعشان حاضرند زندگی را با مرگ عوض کنند .

زمین بر گرد این نه طاق مینا                       چو خشخاشی بود برروی دریا

تو خود بنگر کزین خشخاش چندی                سزد گر تو به ریش خود بخندی

من دلم میخواد برای زندگی معنی قشنگ ترسیم کنم ومحتوای زندگی را با الفاظ زیبا وکلمات پر طمطراق بیان کنم واینطور وانمود کنم که من مهم هستم وزندگی برای اینکه منو توی خودش جا داده پرمغزه .می خوام زندگی را با عشق تزئین کنم ونگذارم دلتنگی منو نومید کنه .نگذارم برای این مدت کوتاهی که فرصت زیستن دارم اتفاق بدی بیافته .درست مثل آدمی که با یک قطار در حال سفره ومیدونه چند ساعت دیگه از قطار پیاده میشه اما صندلیهای کوپه را مرتب می کنه وآشغالهاشو جمع می کنه وچند شاخه گل به در دیوار قطار آویزون می کنه تا این مدت که تو قطاره فضای دلنشینی را تجربه کنه .ما هم میتونیم با عشقهای متنوع بچه ومادر وزن وپول ومقام وورزش ودوستی و............خودمون را مشعوف کنیم .ودر هرلحظه برامون همون کاری که انجام میدیم مهمترین کار جهان باشه .اخه ما غیر از اون کار کار دیگری برای جهان نمی تونیم انجام بدیم .

ما هیچ ما نگاه (سهراب )

بزرگی باید در نگاه تو باشد نه در انچه می نگری (آندره ژید )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 11:37  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

تفالی به شیخ شمس الدین

زین خوش رقم که برگل رخسار می کشی

خط برصحیفه ی گل وگلزار می کشی

اشک حرم نشین نهان خانه ی مرا

زان سوی هفت پرده به بازار می کشی

کاهِل روی چو باد صبا رابه بوی زلف

هردم به قید سلسله در کار می کشی

هردم به یادآن لب میگون وچشم مست

از خلوتم به خانه ی خمّار می کشی

گفتی سر تو بسته ی فتراک ما شود

سهل است اگرتوزحمت این بارمی کشی

با چشم وابروی توچه تدبیر دل کنم

وه زین کمان که برمن بیمار می کشی

باز آ که چشم بد زِ رُخَت دفع می کند

ای تازه گل که دامن ازاین خار می کشی

حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دهر

مِی می خوریّ و طُرّه ی دلدار می کشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:49  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

زندگی

بعضی وقتها از خودم می پرسم برای چی اومدم تو دنیای وب ؟ بعد می بینم به قول یکی از دوستان اگه   ننویسم احساس مرده بودن می کنم .احساس می کنم محو می شم در این جهان لایتناهی .راستی این نوشته ها در جهان به این بزرگی چه تاثیری داره ؟ من که نمی تونم خودمو گول بزنم  اینکه حرفهای من برای سرنوشت جهان موثر است اما شاید برای کسی در این جهان سرنوشت ساز باشه .اگر هیچ کس به حرف من گوش نده حداقل برای خودم یک نوع زیستنه .زیستن در دنیای مجازی .می تونم خودم باشم راحت تر از بیشتر مواقع که در جامعه ظاهر میشم . تنها چیزی که می دونم خیلی اذیتم میکنه نبود شدنه .راستش میترسم از دو چیز یکی اینکه زندگی جاودانه باشه وبخواد تا بی نهایت به زندگی ادامه بدی ودیگری اینکه زندگی جاودانه نباشه ووقتی مردم تموم بشم .این طرف قضیه برام خیلی سخت تره .(بودن به از نبود شدن ).خیلی دلم می خواد بدونم بعد از مردن چی میشم ؟ دلم برای دوستانم تنگ میشه برای همزبونهام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 11:46  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

امید

هرگز مایوس نخواهم شد

اگر سیاهی در شکفتن باشد

وخورشید رو به خاموشی بگذارد

من با دروغ آشتی نخواهم کرد

در روزگار شکوفائی اش

من تن به هرزه گی نمی سپارم

اگر قیمت پاکدامنی اندک شود

من سر به نومیدی نخواهم سپرد

ودر یاس نخواهم زیست

اگرهمه گیر شده باشد

به چکاد کوهها خواهم رفت

اگردریای ترس زمین را فرا بگیرد

 ازایمان خویش صخره ای خواهم ساخت

اگر کوهها زیر آب  روند

مجال نومیدی اندک است

وایمان من تا آسمان بالا می رود

تا غرور همه فرعونها را بشکند

وبر اندیشه های بی مهره بخندد

تا ابد تنهائی خواهم ماند 

درحسرت آغوشی گرم خواهم مرد اما

تن به  همبستری نومیدی نخواهم سپرد

سر بر آسمان نخواهم سائید

اگر منت ابری سبکبال را بر می آساید

من گل خواهم داد

بی آنکه باغبانی نوازشم کند

بی آنکه جویباری را منت نمناکی ام باشد

من خواهم شکوفید

از دل همه تلخکامی ها وسرشکها

تا نومیدی به زانو درآید نومیدانه

وعزت آدمی سربلند کند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:22  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

خشت نخست

از این شعر ُ سروده آقای عبدالجواد موسوی خوشم آمده با ذکر منبع شما را در لذت خوانش آن شریک می کنم.

دیری است شب نشسته و فردا نمی شود

چشمی به سمت روزنه ای وا نمی شود

 

ما بسته ایم بسته به زنجیر یکدگر

رفتن از این ستمکده تنها نمی شود

 

هرگز به مقصدی که بخواهد نمی رسد

آن قطره ای که ساکن دریا نمی شود

 

این نکته واضح است که تغییر سرنوشت

با کاشکی و شاید و اما نمی شود

 

شرط رها شدن خرد و عشق و همت است

این چیزها که ساده مهیا نمی شود

 

حق را به زور تیغ و تبر می توان گرفت

با رندی و تعارف و این ها نمی شود

 

جاهل خیال کرده که تطمیع عاشقان

با مکرو حیله می شود اما نمی شود

 

پشتی که راست شد به مدد خواهی از علی

نزد غرور کج صفتان تا نمی شود

 

ساقی به جام عدل بده باده چون گدا

این بار خام وعده ی فردا نمی شود

 

گرچه نژاد و اصل همیشه ملاک نیست

هر بی پدر که تالی عیسا نمی شود

 

خشت نخست حضرت معمار ! کج منه

دیوار کج که تا به ثریا نمی شود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 13:7  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

تخت سلیمان

چند وقت پیش من دوستی در تخت سلیمان (آب ملخ ) با هم عکس گرفتیم هر کاری می کنم نمی تونم برای ارسال کنم چند بارسعی کردم ولی نشد نمی دانم چرا متاسفم وهیچگونه ادرسی ندارم تا از طریق پست براش بفرستم شرمنده اش شدم که قول دادم ولی نشد اگه میتونه آدرسش را به این آدرس (وبلاگ )اعلام کنه تا براش ارسال کنم .برای همه انسانهای نیک آرزوی خوشبختی دارم وبرای همه انسانهای نانیک آرزوی نیک شدن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:20  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

با تو پیوند

با تو پیوند

در عهد تو ای نگار دلبند / بس عهد که بشکنند و سوگند

دیگر نرود به هیچ مطلوب / خاطر که گرفت با تو پیوند

از پیش تو راه رفتنم نیست / همچون مگس از برابر قند

عشق آمد و رسم عقل برداشت / شوق آمد و بیخ صبر برکند

در هیچ زمانه‌ای نزاده ست / مادر به جمال چون تو فرزند

باد است نصیحت رفیقان / و اندوه فراق کوه الوند

من نیستم ار کسی دگر هست / از دوست به یاد دوست خرسند

این جور که می‌بریم تا کی؟ / وین صبر که می‌کنیم تا چند؟

چون مرغ به طمع دانه در دام / چون گرگ به بوی دنبه در بند

افتادم و مصلحت چنین بود / بی‌بند نگیرد آدمی پند

مستوجب این و بیش ازینم / باشد که چو مردم خردمند

 

بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله‌ی کار خویش گیرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:5  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

هیچکس نبود

شرط وفا

ای سرو بلند قامت دوست / وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد / هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد / در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید / که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغست / نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب / یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقه‌ی صولجان زلفش / بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار / می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق / در گردن دیده‌ی بلاجوست

من بنده‌ی لعبتان سیمین / کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند / کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان / این شرط وفا بود که بی‌دوست

 

بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله‌ی کار خویش گیرم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:27  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

خروس

خروس همسایه دمی آسوده ننشست تا من مزه خواب شیرین سحرگاهی را بچشم  .میهمان مردی فرهیخته بودم وحیفم آمد که خروس در تشکر وسپاس ، بانگ بیداری می سراید ومن خفته باشم .راستی از اینکه خروسها وقتی خوابشان آشفته می شود ،نمی گذارند دیگران هم بخوابند  در عجبم .اگر آدمیان نیز چنین بودند،تا کسی بیدار می شد تلاش می کرد دیگران را هم بیاگاهاند  بسی جای خشوقتی بود .البته اگر در خیال بیداری نبود ،سماجت می کردند لیکن خصم گونه رفتار نمی کردند ودیگران را هم با شفقت بیدار می کردند یا با سازی خوش  .هرچند خروس "شاید به گمان ما "نادانسته اینگونه است اما ای کاش ما دانسته اینگونه بودیم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 6:45  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

معذرت خواهي

من بيش از ۲۰روزه كه بيماربودم  ونتونستم وبلاگم را به روز كنم  ولي به زودي دوباره ميام با دو وبلاگ جز نوشتن راهي براي ماندنم نمانده است  براي بعضي دوستان قرار بود مطلبي بنوسم يا عكسي پست كنم ولي بيماري اجازه نداد به زودي به وعده هايم وفا خواهم كرد 
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:50  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

سلام دوستان

سلام دوستان من واقعا مدتیه نمی دونم چی بنویسم !!!!!!! یعنی بعضی وقتها فکر می کنم من هیچ شباهتی با مردم اطرافم ندارم .نمی دونم اشکال از کیه ؟ اما احساس می کنم از جنس این مردم نیستم .ظاهرا به قول شاملو من مردمی نیستم یعنی درد مردم وحس مردم را حس نمی کنم واگه قرار باشه مردمی باشم باید مثل اونا فکر ورفتار کنم البته نوشتن این حرفها نه نقد رفتار مردم ونه نقد رفتار خودمه بلکه حاکی از بی شباهتی بین احساس خودم ومردمه .به هر حال مریض هستم فعلا تحت درمانم وهروقت حالم بهتر شد یه حس خوبی که بهم دست داد را براتون می نویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 23:38  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

منع محوري

مي خواستم در مورد فرهنگ هاي منع محور وفرهنگهاي ارايه محور مطلبي علمي ودقيق بنويسم اما نمايشگاه هفته جهاد كشاورزي وكارساختمان وصحبت هاي كانديداهاي رياست جمهوري و.....وقتي برايم نگذاشت ولي به هر حال به صورت مختصر مي نويسم :

چرا اين كلمه ؟ در فرهنگ امروزي دولت وخانواده هاي ايراني تنها وجه مشتركي كه مي توان يافت نهي از استفاده ،نهي از تفكر ،نهي از بسياري از مسايلي است كه در جهان امروزي ارايه مي شود .يعني همان مسائلي كه به عنوان يك راهكار براي برون رفت از مشكلات بشر امروز در ديگر جوامع مطرح شده است در جامعه ما به عنوان يك عامل بازدارنده وتحقيير پذير مطرح مي شود .نمونه روشن آن يك مسئله سياسي است .آقاي چاورز براي منافع خودش وكشورش دست در گردن صدام واوباما وبوش وبلرو........مي اندازد وهرگونه كه راهش وجود داشته باشد ، براي حفظ منافع خودش وكشورش مي كوشد .دولتمردان ما اين مسئله را نه حق خود ونه حق ملت ميدانند كه به فكر منافع شان باشند ..در جامعه امروز ،ما از مسائلي نهي مي شويم كه به صورتي بديهي در ديگر جوامع حق محسوب ميشوند .مثال : اگر يك استاندار در جامعه ما عمل زشتي انجام دهد .ما با عنوان مصلحت و...........از بيان اين عمل توسط استاندار خود داري مي كنيم .در جوامع ديگر اگر رئيس جمهور كشور دچار خطائي شود مردم آن كشور ومردم ساير كشور ها از آن باخبر مي شوند واين را حق خود مي دانند .محور وخط اشتراك خانوادهاي ما با سياست ما نهي است .اگر روزي ما به اين جايگاه برسيم كه بعد از نهي ارايه هم بكنيم احتمال اينكه ما از نظر امنيت رواني وكاهش استرس وضعيت بهتري پيدا كنيم هست .متاسفانه در كشورهاي شرقي معمولا نهي ها را به نام اخلاق ودين انجام ميدهند .در صورتي كه در دين اسلام براي اين نهي ها راهكارهايي هم به عنوان پيشنهاد ارايه مي شود .مثال : نهي از روابط نامشروع وارايه روابط مشروع فقط در قالب شرع به عنوان صيغه ومتعه وازدواج موقت وازدواج دائم و.....نهي از رفتار ناپسند وخشونت آميز با مخالف ومؤلفه القلوب براي مخالف به عنوان پيشنهاد جذب به راه راست و......نمونه هاي ديگري كه در صدر اسلام به عنوان الگوي حكومت اسلامي وجود دارد .اما چرا جامعه ما منع محور شده است .دلايل زيادي مبني بر منع محور بودن جامعه ما وجود دارد كه از مهمترين آنها وجود استبداد وخودكامگي در حكومت هاي قبل از اسلام تا كنون در جامعه ماست .عليرغم صحبت هاي بيشماري مبني برمنشور حقوق بشر كورش و....مسائلي كه در مورد عدالت پادشاهان مطرح مي شود (خودكامگي يعني نبود حق انتخاب مردم در انتخاب حاكم )پادشاهان ما عموما خودكامه وخود راي بوده اند ومردم ما عادت كرده اند حكام به جاي آنان بيانديشند وبرنامه زندگي آنان را تعيين كنند.امروز اگر ما شاهد خودكامگي وطرفداري از خود كامگي و....هستيم محصول آن فرهنگ دير پاي است .اگر مردم جامعه امروز ما بر اين باورند كه اگر موسوي بيايد يا اگر احمدي نژاد بياي يا اگر خاتمي بيايد همه مسائل ما حل مي شود باوري نادرست وناشي از وجود فرهنگ حل مسائل از بالا وبيكار نشستن ما از پائين است .ما وقتي رآي مي دهيم وكسي را انتخاب مي كني براين باوريم كه تمام وظيفه خود را انجام داديم وحالا نوبت آن شخص است كه همه كارها را درست كند .در صورتيكه هرره جامعه ما منتظر نظارت بيشتر  از طرف دولت باشد وحوزه اختيارات خود را كمتر كند ما به سوي خود محوري واستبداد بيشتر مي رويم .ما بايد تك عاملي در فرهنگ را حذف كنيم وچند عاملي را جاي گزين كنيم .ما نبايد منتظر فرمان پليش باشيم ونبايد براي هريك از ما يك پليس باشد بلكه هريك از ما بايد پليس باشيم .اگر هريك از ما پليس باشد تعداد افراد مجرم به عدد انگشتان دست مي رسد .اگر هريك از ما يك پليس لازم داشته باشد چگونه زندگي كنيم ؟منع هاي بيروني بسيار كمتر از منع هاي دروني تاثير گذار وبسيار بيشتر از آنها هزينه بر وپرزحمت است .تنها وظيفه دولت بستر سازي مناسب براي راه افتادن قطار فرهنگ است نه هل دادن آن به سمتي كه مردم ما دولت را مقدس وغير قابل نقد بدانند .ما بايد دولت فرهنگي داشته باشيم نه فرهنگ دولتي .

منع از دير باز در جامعه ما رواج داشته است واين منع باعث غير شفاف شدن آب زندگي مردم است .اگر من مدير اداره ام را قبول نداشته باشم ونتوانم اين را اظهار كنم ومجبور باشم از او تعريف بكنم يك تضاد دروني مرا آزار مي دهد ومجبور مي شوم رياكارانه نه از روي باور قلبي همكاري كنم وشروع مي شود به رياي دولتي ويا دولت ريايي وبه همين ترتيب دروغ وريا وفريب و.....در جامعه دولتي ورسمي مي شود .وقتي دانش آموزي در مدرسه درس مي خواند ومعلم اورا وادار مي كند كه در مدرسه برعليه فلان كشور يا فلان شخص شعار بدهد ولي در خانواده دانش آموزاين شخص يا اين دولت محترم است ،تضاد حاكم بر رفتار والدين ومعلم كودكان را دچار بحران امنيتي مي كند وبراي رهايي از اين تضاد ،كودكان ما هم ياد مي گيرند كه فريبكار باشند واين  مسئله در جامعه نهادينه مي شود  كه تغيير آن كاري بسيار دشوار است .اما به هر حال منع هاي دروني بهتر از منع هاي بيروني است .منع دروني اين حسن را دارد كه آدمي در مواجه با مسائل احتياج به ناظر ندارد واز طرفي احساس اجبار نميكند ودر گيري ولجبازي و....به وجود نمي آيد .منع هاي بيروني بسيار هزينه بر وآزار دهنده هستند .اگر لحظه اي قرار باشد براي هرفرد يك پليس وظيفه شناس در هرنقطه اي از كشور حضور داشته باشد چه هزينه بايد تحمل كنيم وزندگي چقدر وحشتناك مي شود .  اين زمان بگذار.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:11  توسط میر غلامعباس خدامیان  |