شمع تنم
مه ماسيده بر دره اي تاريك
انتظار خيالي مرا چشم براه داشته است
تا در انحناي پيچ دره خيره شده باشم
وصدايي مبهم مرا مي خواند
وهمي بر سرم سايه انداخته است
تا گرماي فريب آزارم ندهد
من در جزيره اي منتظر كشتي ام
در ساحلي دوردست
وكورسوي چراغي مرا به اعماق مي خواند
ديريست تا موجها خفته اند
وساحل را فراموش كرده اند
من اما بر مي افروزم از تنم چراغي
تا بلمي كوچك را كه دور شده است
فرا بخوانم به ساحل متروك
وشمع تنم را تند بادي
به خاموشي مي كشاند
گل بوته اميد بر ساحل خشكيده
در حال شكفتن است .


