تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 
قابیل شیمان را

جز شیطان بهانه ای نیست

تا شرم اعتراف گناهی بیهوده را

بر تبار آدمی هموار کند

جنگل های تاریک

ونیایش بی حاصل

آبستن پنداری بیهوده ترند

تا گناهی نو زائید شود

هابیل حیله گر را

جز انتقامی خفت بار

آسوده نمی کند

به نرمی وپیوستگی

واینک قلب ملتهب زمین

بیکسی خویش را

وحیلت آدمیان بزدل را

در تهوع اتشفشانی خون آلود

وزگیل های ناسور چرکین

فریاد می کند هرشب

فریادی ودیگر هیچ

 

  نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:46  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
ما می توانیم به جای همه فکر کنیم ٬مسیر خوبیهارا فقط ما مدانیم .آنچه ما می گوئیم حق وحقیقت است .  به کسی در اندیشیدن نیازی نداریم و در عرصه اندیشیدن دچار خطا نمی شویم .اگر کاری را به پایان نرساندیم حتما حکمتی دارد واز ناتوانی مانیست .دایره از ماشنیدن را ٬چنان وسیع کنید که به عدم نیاز به عقل برسید .ما چون نیتی خیر داریم پس درست می گوئیم .(الاعمال بنیات) .راه رسیدن به خدا تنها از خیابانی میگذرد که ما پلیس آن هستیم .ما به کسی اجازه نمیدهیم در مورد مقررات عبور از خیابان اظهار نظر کند چون ماپلیس هستیم وما متخصص پس بهتر است فقط اطاعت کنید .

جواب مولانا به پلیسهای خیابان منزل خداوند .

هرکه گوید کفر مطلق او شقی است            حق مطلق هرکه گوید احمقی است

بد به نسبت باشد این راهم بدان                  پس بد مطـــــــــــلق نباشد درجهان

  نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 23:34  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
ایمان نه به قبول عام ٬نه با تآیید سنت ٬نه با ارج واعتبار یافتن ٬با هیچیک ازاینها کسی احساس امنیت وآرامش نمیکند .ایمان در پی  یافتن تایید  از دشمن خویش یعنی عقل است .

هیچ کس به اندازه کسانیکه ایمان واعتقاد دارند در معرض از دست دادن ایمان واعتقاد نیست 

درد جاودانگی میگل سر د اونامونو   ص ۱۱۸و۱۲۲

  نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 0:43  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
گفت شبی گل به زاغ

کز چه سبب این چنین ؟

جامه سیه کرده ای ؟

زاغ زبیچارگی گفت که گل پیرهن

باغ دلم  خشک شد

داغ به تن کرده ام

گل گریست !

برگ  و برم سوخته

پیرهنم چاک شد

رنگ  دلم داغ شد

 

 بیاد مرد مظلوم بم وصرف داروی تلخ فراق

 

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:53  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
گوش کن زمزمه باران را

باد در گوش علف می خواند

خواهد آمد فردا

خواهد آمد باران

گوش کن باد تو را می خواند

گوش کن عشق شکوفید سحر

رنج دیروز فراموش شده

خواهد آسود دل غمزده ات

 گوش کن زمزمه باران را

باغ همسایه  نخشکیده هنوز

باغ ما نیز نخواهد خشکید

نغمه آب فروریخته از چشمه عشق

می برد گرد دل حسرت را

بو کن اینک گل امید شکوفا شده است

ریشه های کهنه باز پوسیده شود

می شکوفد گل اندیشه فردا در من

می شکوفد گل اندیشه فردا در تو

باز برخواهم خاست

سوی زلف خورشید

دست خواهم بردن

روشنی ٬ نور ٬بلوغ

می رسد از خورشید

دست ها را بگشا

با ز می خندد باغ

دست ها را بگشا

برای سید ضیا که گفت  ابرکی می بارد ؟ سبزه کی می خندد؟

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 9:45  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
خشکسالی کی از این خاک گذر خواهد کرد ؟

قاصد عید ، بدین وادی خشکیده ، سفر خواهد کرد ؟

باد ، کی می آید ؟

 ابر ، کی می بارد ؟

سبزه کی می خندد ؟

کی رسد آب به لب های ترک خورده ی این دشت نفس گیر شده ؟

و به صحرای دل تشنه ی این نارون پیر شده ؟

کی دهد بار ٬ گل گندم این مزرعه ی تفتیده ؟

بخت ! ابری شو و برخیز ! خدایا نکند خوابیده !؟

مردم از حسرت یک غرش جانانه ی رعد .

لاله و یاسمن و سرو و صنوبر غمگین !

کی شود غنچه ی گل های بهاری رنگین ؟ 

گوش من منتظر زمزمه ی باران است .

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 9:7  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
كاشكي آيينه لبريز تو بود

كاشكي پرمي زد

از دل چركينم هوس بود ونبود

كاشكي اين دل را

آتشي مي افتاد

آتش اما بي دود

كاشكي هر شب وروز

با تو بودم همراه

زعطش تا باران

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 7:53  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
از دوردست های غریب دره های پیچ پیچ

از آنسوی بلوط ها وچنارها

صدای زنگوله بزغاله  کودکی می آید

تا در نگاه کودکانه ات

در شهرکودکی و   رویا آغاز شوم

بدور از هیاهو ها

بدور ازدل خستگی های عفن شهر پرفریب

اینک آغاز شدم

چونان آفتاب تابستان

اینک آغاز شدم

چونان کرمی از پیله تنهایی  بدر آمده

ازنگاه تو آغاز شدم 

شکوفه دادم درمرگ

وآغاز شدم چون گل یخ در تگرگ غربت

بی شک از نگاه تو دلفریب

برخارها وگون ها گل نرگس می روید

تب داروغمزده

شهزاده دلبری های شاهنامه !!

سهراب مغموم را خنجرتنهائی بردریده

تا از نگاه تو نوشداروی دلخستگی هایش نیاید

این زخم همچنان ناسور مانده است

اینک تو را به غمزه ها ولبخند هایت

که سوگندی از همه سو بزرگ است

سوگند می دهم

گهواره کودکی را از نگاه تو ترک گفته ام

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 8:11  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
شعرم سرودی نیست

شعرم سروری نیست

مرهمی است

تا در پناهش از زشتی

در پناهش  از واقعیت حیات

برهم تا درآن بزیم

تا ساعتی غم بی کسی ام فروکش کند

تا بر سرنوشت خویش تا بر سرنوشت دیگران

گریه ای بسرایم

نه شعری از سر تفنن

تا در کاهش اندوهم گامی بردارم

نه به سوی لقمه ای چرب

شاید به سوی چوبه مهربان داری

تا بادست های زمختش

گلوی فریادم را بوسه ای بنوازد .

۶/۳/۷۳

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:17  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
سودای سیاهه ای که از ما برجای بماند

تا صحه ای برادعای وجودمان باشد

تاراز جاودانگی خویش را در سطری چند بسرائیم

وحقیقت پایان را نپذیریم

تا از غم نبود رهایی یابیم

شاید بتوان اندکی جراحت زخم های کهنه مان را

به نوار زخم بندی فروکش کرد

شاید بتوان به بیکرانه ره یافت

تا در پوسیدگی ماندن

واز لولیدن در خویش فارغ آئیم

۳*۶*۷۳

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:15  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

سلام خواهش اول اینکه این عکس را ازصفحه اول وبلاگت برداری تا به عنوان دوتا آدم نه یک مذکر ویک مونث زیبا با هم گفتگو کنیم دوم اینکه بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم سوم اینکه آب را گل نکنیم شاید این آب روان میرود پای سپیداری تا فرو شوید اندوه دلی و.....چهارم اینکه این اعتراضها تف سربالاست من کردم وهم اکنون صورتی آلوده با تف دارم واحساس گناهی که اذیتم میکنه اینه که چرا دیگرانی که با من بوده اند را از فضای ذهنی ارام خودشان ودر ایمان عاقلانه ویا ابلهانه خودشان نگذاشتم وذهن آنها را نیز مشوش کردم .میدونی در سرزمینی که مردانش عادت کرده اند اگر با یک مونث سر وسری داشتند باید پشتبندش رابطه جنسی و...باشد عریان نشان دادن خودت تو را از دوست بودن ودوست داشته شدن محروم میکند (رجوع شود به كوير دكتر شريعتي ).به نظر من فارغ از جنسیت باید رابطه داشته باشی اگر میل جنسی که میان مرد وزن خواهد جنبید هم به شکلی محترمانه نه جنون آمیز وآسیب رسان .دوستی داشتم که میفرمود آدم عاقل سرش بالاوآلت تناسلی اش پائین است بعضی آدمها سروته هستند یعنی آلتشان بالای سرشان ومغزشان پائین تشریف دارد وبه همین دلیل بیشتر تصمیمهای آنها سمت وسوی پائینی دارد .البته در حال حاضر برای یک آدم عصیان جوی وعصیان خواه که دلش میخواهد برود تا ته دشت برود تا سرکوه وبه قول خودم تافراسوی جهان (شعری دارم در همین مورد سر فرصت برایتان می نویسم تا در وبلاگ مطالعه بفرمائید )حرفهای سردوآرام ناراحت کننده وشاید مشمئز کننده باشد اما تو هم روزی به این سرزمین می رسی وحسرت فرصت سوزی هایت را میخوری ومثل من می سرائی: من درختی تشنه وصحرا کویر ریشه هایم از عطش خشکیده اند .فرزندم و خودم  وگذشته  من .من برای تو وبرای خودم برای همه خودمان گریسته ام همه درد دلهای هردوی ما را مرحوم دکتر شریعتی در پدرومادرمامتهمیم نوشته است ودر بسیاری از گفته های دکتر سروش وآیت الله مصباح وعلامه محمد تقی جعفری پاسخ هائی داده اند.اما چیزی که ایمان می سازد عمل است نه حرف من همه را شاید خوانده باشم اما ایمان زا وایمان آفرین نیستند .باید چون صوفیان رفت واگر خدارادیدی بمانی واگر ندیدی برگردی . عزیزم شاید حرفها يم خسته کننده باشند خودم هم افسرده ام اما شباهتی که با تو دارم گذشته مرده ام هست وشباهتی که تو با من داری آینده خسته توست .

روح دردمندت نميذاره راحت تر به هستي نگاه كني من وتو يك نفريم كه ممكنه تو زن باشي ومن مرد ولي من لرم وعادت ندارم هويت خودم را پوشيده نگاه دارم وبلاگ وايميلم به نام خودمه .اما نميدونم شما واقعا دخترهستي يا از زبان يك دختر  حرف ميزني واين مسئله تنها تفاوتي كه براي من ميكنه اينه كه در نوشته ام مي تونم تورا دخترم خطاب كنم يا نه البته من 40سالمه (تقويمها گفتند ما باور نكرديم عمري به جز بيهوده بودن سرنكرديم )ولي به هر حال عزيز به قول مولانا چون تو برچشمت نهي شيشه كبود جمله عالم كبودت مي نمود من هم واقعيت هاي تلخ رنجم ميده امابعضي از فلاسفه معتقدند كه دنياي ذهني با دنياي عيني فرق داره وحتي منكر واقعيت هستند ومي گويند ما اگر ديده خود را ببنديم هستي ناپديد ميشود ودر دنياي ذهني ماست كه اختلاف وتبعيض هست وبعضي از عرفا در توجيه اين ناملايمان گفته اند اين تلخي ها براي ما مثل دارويي است كه بسيار تلخ است ولي پدر ومادر به ناچار مجبورند به خورد كودكان بدهند وكودكان دليل سرسختي پدر ومادررا نمي دانند ونمي توانند بفهمند كه پدر مادري كه چند دقيقه پيش اورا مي بوسيدند چرا اينقدر ماده اي به اين تخلي را با اينهمه خشونت در كامش ميريزند .در مطلب بعدي هم كه درباره اسلام ودين ارثي صحبت كردي حرف براي نوشتن وشنيدن زياد دارم شايد بيش از 22سال است كه براي فهميدن اين موضوع هايي كه مطرح كردي زندگي گذاشتم چيزهايي از عرفان اسلامي سلوك ومذاهب ديگر از جمله مسيحيت وعرفان مسيحي وعرفان بودائي واسلامي وعصيان عليه خيلي از موضوع هاي ناراحت كننده ميدانم حتما به وبلاگت در فرصتي ديگر سر ميزنم واگر پدرانه نباشد همدردانه برايت چيزي مينويسم ميتواني مثل يك زنداني از پنچره بيرون را نگاه كني وبه آسمان گسترده بيانديشي ولذت ببري وفضاي زندان را فراموش كني وميتواني به دروديوار نگاه كني وحسرت قورت بدي وفرسودي بشي .ما هيچ ما نگاه شاد باشي

فرزندم خيلي از ماها دوست داريم نصحيت كننده باشيم چون نصيحت كردن خيلي ساده تر از عمل كردن است .آدمي مي تواند از سخن بزرگان كمك بگيرد واز سخنان ديگران كه آنها خود نيز نصيحت كننده اي بودند يا عمل كننده اي مثال بياورد وسخن خود را محكم كند ولي عصيان خواهي وعصيان دوستي مقتضاي سن جواني است وبه قول دكتر شريعتي آدم تا دانشجو است عصيانگر است ازدواج كه كرد ركوع بچه داركه شد سجده ودچار قسط وبدبختي ويخچال وگاز ماكرويو و....ديگر عرضه بلند شدن وعصيان كردن را ندارد وخيلي محافظه كار ميشود .اين طبيعت آدمي است وقتي پا به سن ميگذارد ميداند كه فرصت آنقدر نيست كه اشتباه كند وسعي ميكند جوانب كار را بسنجد وكار را انجام بدهد .شايد تو هم روزي چون سخن هاي من بگوئي واگر تا آن تاريخ نوشته هاي امروزت را داشته باشي به خودت بخندي ويا براي خودت تاسف بخوري ......

برای دوستی که نمیشناسمش واسمش سحر است ودغدغه دارد .با این قول که بعداهمبه این موضوعات خواهم پرداخت

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:11  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
میراث پدران دل چرکین

درزمین های ناکشته

با خستگی های پی در پی

قهر ها ودشمنی ها در شکوفه اند

با مادران هدر رفته در طلاق

وکینه های کهنه ریشه دوانیده اند

تا لبخند برای همیشه فراموشمان شود

وشمشیر ها همیشه صیقل زده باشند

تا مبادا در غفلت ما

وشادمانی بچه هایمان

تا پس دیوارها آمده باشند

خستگی ودلمردگی

یاس و نومیدی چون پونه ریشه می دواند

من آغاز شدم در لجن مایوس

وهمه را بخشیدم

حتی آنانکه پدرم را

به تلخی ونامردمی کشته بودند

تا کودکانم

خنده را به تجربه بنشینند

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:9  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

براستي شيطان چيست ؟ آيا شيطان زائيده ذهن ماست ؟ يا شيطان واقعا موجودي است كه وجود دارد ؟ومي تواند برآدمي تاثير بگذارد ! وتلاش ميكند برآدميان تاثيربگذارد وآنها را به سوي شر وبدي دعوت مي كند ؟در آيات وروايات شيطان موجودي است غير انساني كه ميتواند برانسان تاثير بگذارد ودر مقابل آن نفس لوامه است كه دعوت به خوبي كرده واز بدي اظهار پشيماني ميكند .در داستان هبوط حضرت ادم وحوا از بهشت <<پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوي نفروشم (حافظ) >>شيطان به عنوان موجودي وسوسه كننده معرفي شده ويا در داستان احضار ملائكه توسط خداوند تبارك ودستور به سجده به حضرت آدم همه سجده كردند الا ابليس واو استكبار ورزيد وابا كرد وخداوند او را از درگاه راند (فسجدو الاابليس ابا واستكبروا).در افواه واذهان عمومي قشر درحال تحصيل (از آن جهت كه هنوز بايد ياد بگيرند)امروزه شيطان واجنه همه خيالات وشوخي ويا خرافات محسوب ميشود وميشود انها را كه به اين مسائل معتقدند در بين دوستان به سخره گرفت وبا طمطراق گفت كه :آقا را باش در هزاره سوم ميلادي ودر عصر ارتباطات دارد از شيطان وديو اجنه و...حرف ميزند وبراستي دفاع كردن از اين مسائل امروزه سخت شده است (شايد دليلش پائين امدن باورهاي ماورائي مردم است شايد هم واكنش به مذهبيون ) اما در قران كريم به صراحت بروجود شيطان وجن صحه گذاشته شده است .در سوره ناس از وسوسه هاي اجنه ومردم پيامبر گرامي اسلام به خدا پناه ميجويد ويا در داستان قرباني حضرت اسماعيل به دست حضرت ابراهيم نيز به وضوح در مورد حضور شيطان ووسوسه حضرت ابراهيم سخن رفته است وامروز رمي جمرات حاجيان به مناسبت طرد شيطان وسوسه گر اينكار را انجام ميدهند تا از شر شيطان نفس در امان باشند .وديگر اينكه كثرقاريان قران كريم نيز ابتداي قراعت قران از شر شيطان وسوسه كننده به خدا پناه ميجويند .اما شيطان واجنه در فرهنگهاي غير اسلامي مثل سرخپوستان و....نيز به ميدان امده وجادو گران در قبايل مختلف از آن استمداد طلبيده اند ويا براي دفع شراو وارواح خبيثه (چنانكه در جامعه قبل از اسلام عربستان وجود داشت ويا در زمان حضرت مسيح نيز اشارات زيادي شده است ) هنوز اوراد وادعيه فراواني وجود دارد وفيلمهاي زيادي نيز در دنياي فيلم وهنر ساخته شده (اغماء)كه ميتوان به اخرين انها يعني سريال حلقه سبز اقاي حاتمي كيا اشاره كردويا فيلمهاي بسياري كه در بازار هست ويا شيطان پرستان و.......ديگري كه وجود دارد .اما براستي شيطان چيست ؟يك روح ؟يك وجود ماورائي ؟يك وسوسه كننده ؟يا دعوت كننده صرف به بدي ؟ايا شيطان ميتواند آدمي را وادار به كاري نمايد ؟يا قادر به انجام كاري فيزيكي است ؟در فرهنگ مذهبي ما (چندانكه من اطلاع دارم )شيطان يك دعوت كننده صرف است ودشمن قسم خورده آدمي كه در محضر خداوند قسم خورده كه اولاد آدم را اغوا مي كنم واز راه راست به انحراف وكجي ميرانم .اگر درست يادم مانده باشد فبعزتك اغويهم .خداوند هم به نظر حقير فرصتي در اختيار او داده تا ادمي را بفريبد وناراستان را از راستان بازنماياند وفرموده است كه جز سست ايمانها را نخواهي فريفت .درگفته هاي پال تو ئيچل نيز از ارواح خبيث وارواح نوراني سخن بسيار به ميدان امده است .در مثنوي مولوي نيز مولانا از شيطان سخن گفته وشايد يكي از زيبا ترين نگاهها به شيطان نگاه او باشد آنجا كهاز زبان شيطان ميگويد:ناف ما برمهر او ببريده اند عشق او در جان ماكاريده اند ما هم از مستان اين مي بوده ايم عاشقان درگه وي بوده ايم گرقضا انداخت مارا در عذاب كي رود آن خو وطبع مسطتاب وبه نوعي از او دفاع كرده است وبه قول آقاي نراقي وآقاي رضاقلي دنبال بز بلاگرداننبوده تا گناه مارا گردن او بياندازد بلكه گفته است كه شيطان به خاطر عشق به خداوند (كه عشق خود حسد افرين وحسادت خيز است) نتوانسته كسي جز معشوق را بستايد وبه سجده جز معشوق تن دردهد .شايد هم در فرهنگ عصيانگرانه وانقلابي شيطان بهترين فرشته باشد چون همه فرشته ها مثل بچه ادم سرشان را پائين انداختند ولي شيطان با خدا چون وچرا كرد واحتجاج خواست وتن به هر كاري نداد .سخن زيبائي هم استاد الهي قمشه اي در اين باب دارد :وقتي به كسي كاري يا فرماني داده ميشود وسرش را پائين مياندازد ميگويند مثل بچه آدم سرش را پائين انداخت كاري كه ملائكه در مقابل خداوند كردند واگر منيت كرد وخواست خودي نشان دهد جزو مستكبرين است وبچه آدم محسوب نميشود چون بچه آدم هرچه از بزرگترش بشنود ميگويد چشم .اما شیطان درذهن هرکسی یک معنایی دارد وهرکسی به تصور خود از آن تعریفی میکند وبه قول مولانا هرکسی از ظن خود شد یار من وازدرون من نجست اسرارمن و..... از نوشته های یک وبلاگ برای توضیح کمی بیشتر استفاده می کنم .آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟...استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله او خلق کرد
استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: بله, آقا
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرددر آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید .شاگرد کلاس آلبرت انشتین بودکه در جایی دیگر گفته: من در مذهب از دهقانان لانکشایر متعصب ترم .  البته در این مورد می توان به گفته های کارل ریموند پوپرهم متوسل شد وگفت غیر قابل اثبات وغیر قابل ابطال هست ولی ذهن من هم درگیر این موضوع است اگر مطلبی در این مورد میدانید مشتاقانه مپذیرم وممنون می شوم اگر برایم ارسال کنید 
                                                  خدارحمت کند او را وما را  

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 13:3  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
بی حضور تو زیستن

بی حضور تو بودن

نمی توان بودن

ای همه دلبستگی ام

یگانه بهانه من برای زیستن بی سرانجام

تا چه هنگام میتوان اینهمه تلخ زیست

این همه به تلخی زیست

تا کدامین روز تا کدامین سال

از نحوست این قمر در عقرب منحوس خواهم گریخت

ای همه دلبستگی ام

درچراغانی چشمانت

ستاره باران نگاهت در ظلمانی ترین شب حیات

مرا به ساحل نجات خواهد رسانید

های شهزاده رویای کودکی ام

میراث ماندگار قرون بی حاصلی تکرار

در زلال زلف هایت خورشید می شکوفد

ای بهار ای ترانه شادمانی

تا غصه های دیر پای

در هیاهوی خنده هایت به فراموشی سپرده شوند

برای ارسطو

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 12:41  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

حنجره، فریاد

چه روزگار غریبی است چقدر تنهایم

من وهزار فاصله با تو

تو وهزار فاصله بامن

من وهزار حنجره فریاد

تو وهزار حنجره خاموش

من وهزار دل هزار سو هرروز

تو وهزار وسوسه فردا

من غریب به خانه نشسته ام تنها

تو ورقیب به خانه نشسته ای آنجا

من وتو راستی نمیدانم ؟

ازکجا به هم بودیم ؟ویا تا کجا به هم هستیم ؟

ولی چه خوب بود هرکجا به هم بودیم

من وتو هزار فاصله تنها

تو ودیگر کسان هزار وسوسه هرساعت

تو با دیگران ومن همیشه تنها یم

چقدر هردو غریبیم ماهردو

چقدر با توام همیشه ام تنها

حضور من به کنارت ! مثل یک عادت

حضور هستی من درهمیشه درتنها

چقدر غریب نشستم

چقدر غریب سرودم

چقدر با توام وبودم

نمی کنی باور

همیشه بوده ام اما بسی سروده ام اما

نه از برای تو هستم

نه از برای تو بودم

هرآنچه را که سرودم

خودم نمیکنم باور

که من چه بوده ام اما

که من چه هستم وبودم

برای که بوده ام اما

ولی هرآنچه که بودم

نبود هیچ نمودم

چرا که هیچ نبودم

چرا که هیچ نبودم                       85/5/24

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 10:3  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

من امشب با تو خواهم مرد اما

کسی باور ندارد با تو بودم

اگر عمری به رنج وغم نشستم

ولی کاری نمی آمد زدستم

برای هیچ کس کاری نکردم

من اما رنج دائم را سرودم

همیشه بوده ام اما نبودم

مراد از هست بودن چیست دانی ؟

نمی دانی نمی خواهی بدانی

من امشب مرگ را در برگرفتم

درآغوشش به گرمی خفته ام من

من وچندین هزاران بار مردن

من دل مرده صد سال است مردم

ولی در این سیاهی زیر این خاک

نمیدانی چه راحت بوده ام من

نمیدانی درآن دنیا که بودم

هزاران غصه وغم را سرودم

همیشه غصه ها را می سرودم

ولی هرگز ندانستم که هستم

ولی هرگز ندانستم که بودم ۲۴/۵/۸۵

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:59  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

 

به یاد استاد عزیز قیصر امین پور

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت :

زندگی شکفتن است

بازبان سبز راز گفتن است

گفتگوی غنچه وگل از درون باغچه بگوش میرسد

راستی ! تو چه فکر میکنی ؟

من که فکر میکنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است

هرچه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن بیشتر زغنچه پاره کرده است

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:56  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

 

ای رفیق خسته وتنهای من

چون تو من هم خسته ام از این نقاب

از نقاب شهروده

از نقاب مسلك ودين ومرام

از نقاب شهرت وذوق عوام

ازنقاب صورتك هاي پليد

ماگرفتارنقابي چون گليم

زيراين زيباي زشت

اي بسا صد دوزخ بي سرنوشت

خسته ام اي خسته تر از جان من

از نقاب کهنه دلمردگی

از نقاب مانده از ديروزوپار

كاشكي اين چهره نشناخته

 چندروزي زين قفس بيرون شود

اي رفيق خسته وتنهاي من

دردهاي كنه برجانم نريز

زخمهاي كهنه را ناخن نزن

دست بردار ازسرم

اين صداي جغد نحس

موقع خاموشي فانوس مي آيد بگوش

بگذراز اين صيحه جانسوزدرد

 اندكي بگذار زخمم به شود

مدتي بايست تا اين زخمبند

وارهاند زخم ناسور دلم

از هياهوي نفيرشوم جغد

دست بردار از سرم

اندكي بگذار شايد اين نقاب

خود فروريزد بدست موريان

شايد اين تخت سليماني كه ميبيني به پاست

چند روزي بيش 

مي نارد دوام

ما ومن با ما وتو

روزگاري بهتراز اين روزگار

حكمراني بهتراز دست قضا

خواهيم ديد

اي رفيق خسته وتنهاي من

چون تو من هم خسته ام ازاين نقاب 

از نقاب هرچه بود وهرچه هست

كاشكي اين چند روزي شب شود

تا بياسايم دمي

يا بشينم در كنار همدمي

كاشكي صد كاشكي هاي دگر

از دلم بيرون رود

كاشكي مي مرد هرچه كاكشكي است

كاش روزي مي رسيد

دستهاي كهنه انديشه ام

با دلم  همره شود

كاش روزي مي رسيد

دست بردارد دلم از كاشكي

اي رفيق خسته

نوميدي سزاوارتونيست

گوش كن يكدم به آواز نسيم

گوش كن بلبل چه خوش مي خواند آواز بهار

گوش كن  شب  مي رود

زود مي آيد   زره صبح سپيد

كم كمك  گل مي دهد شاخ اميد

  نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:50  توسط میر غلامعباس خدامیان  |