تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 
,,

من درختی تشنه وصحرا کویر

ریشه هایم از عطش خشکیده اند

سالها این خاک را کاویده اند

حسرتا !! در این کویر پر عطش

جز گل حیرت نمی آرد دوام

این کویر خشک حسرت آفرین

هر گیاه آرزو را خشک کرد

ای بسا حسرت در این خاک سیه

خود شکوفید از سر بی حاصلی

لیک میدانم که این دشت سیه

انتهایش  ٬سرزمین آشتی است

باغها آنسوی دشت آسوده اند

پای رفتن باید وسوز عطش

تا ازین خاک سیه دل برکنی

شاخه خشکیده پراز عطش :

بامن دلسوخته همراه شو  

  نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 22:3  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
دلم چقدر تنگ میشود تا تو نیستی           خون من چو سنگ میشود تا تو نیستی

راستی نگفته ای که میروی تو بیخبر    نروتو بی خبر که  غم زرگ میشود تا تونیستی

تو   مثل  آینه  زلال  وصادقی  بمان            آینه دورنگ میـــــــــــــشود تا تو نیستی

با حضور تو رکاب عقل وپای دل            بی تو بین این دو جنگ میشود تا تو نیستی

اگر هزار سال با تو زندگی کنم                   دلم چقدر تنگ می شود تا تو نیستی

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 17:4  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
زندگی بی شک

جزآغازی وآغازی نیست

آغاز آشنائی

وآغاز جدائی  

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:57  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
خانه ام اینجانیست

 شاید آن بالاها

دورتر خواهم رفت

خانه ام کوچک بود

قفسی کوچک وسرد

بالهایم بسته ودلی بشکسته

روزپرواز کجا خواهم رفت ؟

مثل یک پردرباد ؟

مثل یک عطر برون از یک گل ؟

می روم تاآنجا 

می روم تادریا

بالهایم کوچک

شانه هایم زخمی

مثل یک دود گریزان رفتم

گوئی امروز سبک تر شده ام

قفس دیدم باز

دستی از روح بلور

خنک وپاک لطیف

می کشیدم آنسو

ریشه کوچک من

تردو نازک پاره

پرگشودم  رفتم

مهربانی اینجاست

                    برای بچه های کوچک بم

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:29  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
سر به روی شانه ام گذار

عقده های کهنه را بگو

من برای دردهای تو گریستم

من همان توام

ولیک با تو نیستم

ای غریب آشنا

من همان غریبه ام که با تو زیستم

بی نگاه دلپذیر تو

گریستم گریستم  گریستم          

                                برای چشمهای زیبای دخترم  مارال

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:46  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
دست های آفرینش روز وشب

آفرید وآفرید وآفرید

تا زمان بود جهان بود آفرید

مثل یک نجار پیر

گرگ ومیش وگوسفند وکرگدن

فیل وپشه ٬مارومور ونسترن

روی چوب نارون

نقشه ای از روح شیطان می کشید

تازمان بود جهان بود آفرید

روی چوبی کهنه آن نجار پیر

ناگهان یک نقش ٬از آدم کشید

نقش آدم ٬ابتدا قدری خزید

بعد مثل نسترن قد می کشید

ناگهان مردی دو پا آمد پدید

تا هزاران سال دیگر باز هم

دست های آفرینش روز وشب

آفرید وآفرید وآفرید

هیچ کس در هیچ جا  ٬آدم ندید .!!

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:41  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

این مطلبی که مینویسم در مورد عبادت است امروز از قضای روزگار با یک حاج اقا (قاضی) به حکم ضرورت آشنا شدم .گفت از دست این پروندها خسته شدم اگر فراموش نمی کردم خدا میداند چه بلائی به سرم می آمد .من برای اینکه اظهار فضلی کرده باشم گفتم .به قول مولانا :

 استن این عالم ای جان غفلت است      هوشیاری این جهان را آفت است .

گفتم اگر این فراموشی وغفلت نبود خدامیداند بشر چه میکشید از دست غم ها وغصه ها .حاج آقا فرمود غفلت امربدی است آدم باید هوشیار باشه .اگرما  ما فقط در بیست دقیقه ای که نمازهای یومیه مان را می خوانیم هوشیار باشیم بهره کافی را می بریم ولی من دلم به حال امثال مولوی می سوزه که به قول استاد ما نمیگه مولانا میگه مولاکم ویا مولاه .گفتم حاج آقا چرا مگه مولوی چه کم داره گفت با آنهمه شعر وشاعری ٬نعمت ولایت را درک نکرده ومرد ومن معتقدم همه طاعاتش مورد قبول حق واقع نشد .از طرفی خدا را شکر می کنم وشما هم باید شاکر خداوند باشید که ما نعمت ولایت را درک کردیم وخداوند این لطف را به ما کرد که نعمت ولایت را درک کنیم وما باید قدر این را بدانیم سپس فرمود نظر شما چیه ؟ من مبهوت ماندم چه پاسخی در مقابل این شیخ بدهم که نسبتش به مولانا نسبت پشه به کوه هم نیست وآنوقت برای مولانا دلسوزی میکنه که مولانا طاعاتش مورد قبول درگاه خداوند نیست وهمه بر باطل است .کمی به معنی آیه شریفه لا یضیع اجر المحسنین اندیشیدم وگفتم بنده خدا برای مولانا تخفیف هم نداد که 99درصد اعمالش باطل بود وحداقل یک درصد آنرا برای قضاوت قاضی مطلق (حضرت حق) می گذاشت که او بهترین قضاوت کنندگان است ویا به معنی آیه فمن یعمل مثقال ذره خیره یره و......اندیشیدم وگفتم واقعا خدا همه اعمال مولانا را مردود می شمارد چون درزمان  مولانا نظریه ولایت فقیه مطرح  نشده بود و حکومت شاهنشاه اریامهری از بین نرفته بود وولایت فقیه بعنوان یکی از اصول قانون اساسی مطرح ومصوب نشده بود .بعد دیدم یک اشکال دیگری هم بر نظر شیخ (قاضی)وارد است که قانون عطف به ماسبق نمیشود ودر نتیجه نمیتوان کسی را به جرم اینکه قبل از بعثت پیامبر (ص)بت پرست بوده وهم اکنون مسلمان شده مجازات کرد وبعد اندیشیدم اگر این شیخ از دریای شکرین کلام مولانا وعمل شگفت انگیز مولانا دررهایی خویش از بند خود پرستی در زمانیکه امام جماعت مسجد قونیه بود ومدرس حوزه بود (سجاده نشین با وقاری بود وبازیچه کودکان کوی شده بود )ودست از مس وجود چو مردان ره شسته بود وکیمیای عشق یافته بود وزرشده بود وهمه او شده بود ومولانائی وجود نداشت ونیی بود که خداوند در او میدمید وخود هیچ نوبد وبه قول خودش شمع نیم جمع نیم دود پراکنده شدم وبا آن رشدی که آدمی از کیمیای عشق می یابد واوج میگیرد وسبک میشود پرواز می کند وهمه وجودش را عشق فرامیگیرد و نوای مانبودیم تقاضا مان نبود   لطف تو ناگفته ما می شنود را سر می دهد وبا تمام وجود می سراید ای خوش آن روز که پرواز کنم تابر دوست به هوای سرکویش پروبالی بزنم .مرغ با غ ملکوتم نیم از عالم خاک    چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم  .چگ.نه با قشری گری وبسنده کردن به نمازهای یومیه آنهم بدانگونه کم من میخوانم که بقول صائب هرچیز کز تو گم گشت وقت نماز پیداست خودم را با مولانا قیاس کنم ومتوجه نشوم که کار پاکان را قیاس خود مگیر        گرچه باشد در نوشتن شیر شیر .وهمین نمازها هم باچه حضور قلبی خوانده شود وبا چه نیتی وکیفیتی ودر چه مکانی (ملا عام )وطبق بخشنامه خوانده شود وبعد هم قیمت حق القدم ما برا ی حضور در نماز جماعت براساس نرخ تورم افزایش یابد ودر دو یا سه اداره امام جماعت باشیم وبه قول دکتر شریعتی دینمان  دکان ارتزاقمان شود وتوجه نکنیم گرنه موشی دزد در انبان ماست     گندم اعمال چل ساله کجاست ؟ راستی اگر پدران ما بیش از پنجاه سال است که به نماز می ایستند وبرای رضای خدا نماز می گذارند چرا تغییر نمیکنند ؟ چرا حاضر به شهادت برای یک مظلوم ومحق نمیشوند تا احقاق حق صورت گیرد ؟ چرا ما اینقدر ناخلف ونافرمانیم ؟ وچرا های دیگر که مثنوی هفتاد من کاغذ شود . 

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 14:49  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

درسنه الف وثمانی وثالث در ولایت جاجیم بافان مردی رمضان نام بود که چون در برج دلو مصادف با رمضان المبارک الف وثمانی وثالث متولد شده بود مادرش رمضانش نامید.اومردی قوی پنجه وقوی بنیه بودکه کس را یارای پنجه در افکندن با وی نبود ومردان زورمند ویلان روزگار از حشمت او برخود می لرزیدند وگاهی هم تنبان خود را خیس می کردند وهیچ کس را زهره درافتادن باوی نبود ومردم از دست او به تعب افتاده بودند وزنان کوی و برزن از دست وی نمی آسودند ومردان کارهایش برنمی تافتند ولی طاقت درافتادن وروبرویش ایستادن نداشتند .روزی مردی استوار قد وسپید چهره حبیب نام با ضعیفه خویش به ولایت جاجیم بافان سفر می کند .از قضای روزگاروحکمت کردگار چشم رمضان برضعیفه زیبا چهره می افتد ودل در او می بندد وبه دنبال آن زن و شویش روانه می شود تا در فرصتی مناسب به قدرت یا حیلت  جان از او بفرساید وزن از او برباید. رمضان  در پی حبیب می رفت که ناگهان درکوچه ای گم شدند واین امر او را بیش از پیش بی طاقت تر  وخشمناکتر کرد.رمضان که در پی حبیب بود واز مردم کوی وبرزن حال او را جویا می شد به محله هندان می رسد این محله حرفهای شنیدنی دارد .مردمان کم سواد وقوی بنیه وبسیار به امورات ناموسی متعصب بودند وعورت خویش نگه می داشتند تا مبادا چشم نامحرمی به آن افتد درشرح آن گفته اند مرزبان نامی از آنها زوجه خویش را درخانه می بست وخود از خانه خارج می شد وتا هنگام بازگشت آن ضعیفه از شدت نارضایتی خویش وپدر وعمویش را نفرین می کرد که چرا او را به سر عمویش تزویج کردند مرزبان شب هنگام که باز می گشت از زن بی گناه بازخواست می کرد که که آمد وکه رفت وزن بیچاره در کمال متانت می گفت از پشت در شنیدم که عمویم وپدرم مرا صدا می زدند اما دربسته ومن خسته بودم وناتوان از گشودن در وآنان نیز خسته ورنجور باز گشتند.البته در آتیه برایتان از مرزبان بیشتر خواهم گفت .رمضان نیز از این محلت پا به عرصه وجود گذاشته بود وخود نیز به ناموس خویش بسیار عشق می ورزید وهمچنین به ناموس دیگران .اما حبیب دیرسالی بود دست از چاقو کشی وقداره بندی برداشته بود ومی خواست به گوشه ای بخزد وعبادات ناکرده به جای آوزد تا مردمان از شر او آسوده باشند .اما دست تقدیر آنان را روبروی هم می نشاند تا شاید آتش دل خلایق به دست خودشان خاموش شود .باری رمضان در پی زنی که زیبا یافته بود وبرایش رشته اندیشه ها بافته ٬ در پرس وجو بود .شب هنگام که رمضان خسته وکوفته از بازار برمی گشت مردی را می بیند که در کوی برزن پی چیزی یا کسی می گردد.رمضان نیز که گاهی حرکاتی جوانمردانه از او سرمی زد او را فرا می خواند واز او می پرسد که چه میخواهد وکه را می جوید .مرد بیچاره که زبانی الکن داشت می خواست به او بگوید پسرم گم شده ٬اما رمضان از گفته های پیرمرد این را شنید که پدرت گرگ شده ورمضان که اندکی سنگین گوش وبدشنیدار بود آنچنان سیلی محکمی به گوش مرد بیچاره می نوازد که عابر از حال میرود واهالی بازار با خواهش وتمنا اورا از زیر دست وپای آن ظالم بیرون می کشند وعلت را جویا می شوند ورمضان نیز ماوقع را برایشان شرح میدهد سپس کربلائی حسین که به دلیل کهولت سن ونداشتن فرزند ذکور از حرمت واحترام خاصی برخوردار بود برای رمضان شرح میدهد که بیچاره فرزندش را گم کرده وقصد جسارت به حضرتعالی را نداشته است وماجرا با تنبیه عابر وتقبیح حرکت رمضان پایان می یابد .

 

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:3  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
از دوردست های غریب دره های پیچ پیچ

از آنسوی بلوط ها وچنارها

صدای زنگوله بزغاله  کودکی می آید

تا در نگاه کودکانه ات

در شهرکودکی و   رویا آغاز شوم

بدور از هیاهو ها

بدور ازدل خستگی های عفن شهر پرفریب

اینک آغاز شدم

چونان آفتاب تابستان

اینک آغاز شدم

چونان کرمی از پیله تنهایی  بدر آمده

ازنگاه تو آغاز شدم 

شکوفه دادم درمرگ

وآغاز شدم چون گل یخ در تگرگ غربت

بی شک از نگاه تو دلفریب

برخارها وگون ها گل نرگس می روید

تب داروغمزده

شهزاده دلبری های شاهنامه !!

سهراب مغموم را خنجرتنهائی بردریده

تا از نگاه تو نوشداروی دلخستگی هایش نیاید

این زخم همچنان ناسور مانده است

اینک تو را به غمزه ها ولبخند هایت

که سوگندی از همه سو بزرگ است

سوگند می دهم

گهواره کودکی را از نگاه تو ترک گفته ام

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 13:59  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

خیلی دوست دارم بدونم ریاست محترم جمهوری فارغ از دغدغه های سیاسی که با خود خلوت می کند واقعا براین باوراست که تورم نداریم .گرانی نداریم .وضعیت خوب است .ساخت سانتری فوژ همه مشکلات مارا حل می کند .؟خیلی دوست دارم بدونم اقای سیدمحمد خاتمی چرا اینهمه عشوه می خرد ومی فروشد .یکی میگوید می آید یک روز می گویند نمی آید.یکروز قرار است بیاید وتازه اگر بیاید با کدام برنامه ؟با کدام طرح ؟اگر مملکت ما اینهمه بی سروسامان بود که آقای ریس جمهور می فرماید  کاری که ما کردیم در یک صد سال اخیر برای ملت ایران هیچ کس نکرد دیگر احتیاجی به حضور کسی نیست که نمیتواند از این کارها بکند .از طرفی  آیا خاتمی می تواند پولهای چاپ شده را بسوزاند؟ تورم افزایش یافته را پائین بیاورد ؟.لباس گرسنگی را عوض کند ؟.خنده را برلبهای مابنشاند؟ .پیاز وگوجه ونان و.........را ارزان کند تا ما خوشحال به خانه هایمان برویم ؟.هزینه آژانسهارا ارزان کند تا وقتی بچه هایمان مریض می شوند بتوانیم آنها را به دکتر برسانیم ما که در ۲کیلومتری بیمارستانیم (بماند آنها که در مناطق صعب العبور می زیند )وهزار مسئله خرد ودرشت و........به قول نظیر شنبه می خوای  چه کار بکنی؟ با کدام اقتصاد دان مشورت کرده ای که می خواهی به میدان بیائی؟ با کدام سیستم اقتصادی می خواهی این بیمار را ازاغما به حیات برگردانی ؟بگذار اعضا آنرا اهدا کنند .بسیار کسان با کلیه های از بین رفته وریه های ویران منتظر اهدا در بخش مراقبت های ویژه هستند .بیمار دچار مرگ مغزی شده است .راستی !!آنوقت که چوگان گوی درکف بودی  کدام گل را زدی وکدام امتیاز را گرفتی ؟بلکه فرصت سوزی های بسیاری کردی وبرای دیگران فرصت فراهم کردی !!!!!

راستی !!!!قابل توجه حضرت عالی که دیگر هیچ امتیازی نمانده ٬همه امتیاز ها از حریف گرفته شده وحریف ضربه فنی شده است ودر حال جان کندن !!!!!افتادگان را لگد زدن در شان شما سید بزرگوار نیست وسیره جد مطهرت هم دستگیری از فتادگان بود .آقای خاتمی لطفا بگذار قطار سریع السیر توسعه راه خودرا برود ومانع تراشی نکن .گوش به حرف نامحرمان وشایعه پراکنان نکن ٬تورم ومشکلات بیشتر جنبه روانی دارد واگر کسی آماری میدهد که با آمار ما منطبق نیست ازدشمن پول میگیردتا آب را گل آلود کند .


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:30  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

به نظر شما بین مدیریت  ویبوست چه وجه اشتراک وافتراقی وجود دارد ؟هم از نظر ادبی وهم از نظر توپوگرافی وآناتومی بین مدیریت ویبوست وجوه اشتراک زیادی هست .که پژوهشگر سعی برآن داشته صادقانه آنرا بررسی نماید  

این پژوهش جنبه جدی دارد واز لابلای تجربه های بدست آمده  ودرد دلهای دوستان عزیز مدیر برداشت شده وخدای ناکرده قصد جسارت  به هیچ ذوی الحقوقی را ندارد .

۱-بعضی مدیران فرصتی برای ورزش کردن وتفزیح ندارند وبا حجم بالای کار ی که دارند که گاهی بالغ برشانزده ساعت می شود اصولا نمیتوانند ورزش را در برنامه خود بگنجانند در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۲-بعضی مدیریران(اکثرا) اهل برنامه ریزی نیستند ونیازی به آن احساس نمی کنند وبرنامه ای برای حفظ سلامت جسمی خود ندارند وموقعی متوجه امر می شوند که ....درنتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۳-بعضی مدیران چون بسیار پرکارند ودر جلسات هم فقط کشمش و خرمای خشک شده که در ادبیات قدیم به آن قصبک می گفتند مصرف می کنند ومزاج هر دو ماده مصرفی گرم است ومصرف آنها طبق بخشنامه اجباری است ومدیران هم اکثرا قانون گرا وقانون پذیر هستنددرنتیجه اهل تخطی از قانون نیستند وکارغیر قانونی نمی کنند مگر ضرورتی پیش بیاید در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۴-بعضی مدیران چون فاصله بین محل کار ومنزلشان ومکان قضای حاجت آنان بسیار به هم نزدیم می باشد وتحرک کافی ندارند ومحتویات روده بزرگ آنان (پزشکی)فاقد فیبر کافی  است در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۵-بعضی مدیران به زیر دستان توصیه میکنند که از غذاهای ساده وطبیعی استفاده کنند وخودشان بیشتر کباب بختیاری دوست دارند ومصرف بی رویه کباب بختیاری مزاج را مختل می نماید در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۶-بعضی مدیران چون به کارگران خود آبگوشت های آبکی می خورانند وزیردستان دچار لینت مزاج (اسهال )می شوند وخانواده آنان برای شستن لباس همسرانشان دچار ورم مفصل میشوند ودست به نفرین برمیدارند وعامل کار را نفرین باران می کنند در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۷-بعضی از مدیران چون در خانه سازمانی می زیند ومنزل خود را اجاره میدهند ودر چند صندوق وهیات امناء نیز عضوهستند وهم از .....می خورند وهم از ..... وپول اضافه برخرید برج وویلاو....دارند آنرا صرف خرید مواد افیونی میکنند تا از طرفی به مردم مظلوم افغانستان کمک کرده باشند واز طرفی پولهای جمع آوری شده را از دسترس  بچه های نابابشان خارج نمایند تامبادا آنان معتاد شده وبرای جامعه ای که آنان برایش خدمت می کنند معضلی شده  وآب به آسیاب دشمن بریزند ومصرف مواد افیونی خود موجب اختلال در هاضمه می شود  در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۸-بعضی از مدیران به دلیل فشار کار زیادوپاسخگوئی فعال به ارباب رجوع از طرف ارباب رجوعی که از سر هیجان وشوق سرعت در انجام کارشان  دچار لینت مزاج شده اند دعا می شوند که ان شاء الله هرگز به این بلا دچار نشوید در نتیجه هیچوقت دچار لینت مزاج نمیشوند ودر نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۹-برخی مدیران چون براحتی وعده های سرخرمن میدهند ودر موقع برداشت نمیتوانند از خرمن محصول کافی برداشت نمایند به دلیل افت فشار ناگهانی دچارمشکلات زیادی می شوند که از جمله ....در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۱۰-بعضی مدیران برای رعایت حفظ محیط زیست سعی می کنند قضای حاجت خود را به تاخیر بیاندازند (البته از نظر روان شناسی دلایل دیگری هم برای به تاخیر انداختن قضای حاجت وجود دارد که در این مقوله نمی گنجد)  در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۱۱-بعضی از مدیران چون معمولان در هواپیما به سر می برند واگر درهواپیما بخواهند قضای حاجت کنند دفعیات آنان برسر مردم محروم وقشر آسیب پذیر میریزد وآنها نیز بسیار مردمی ومردم دوست هستند از قضای حاجت خود داری می کنند در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۱۲-بعضی از مدیران چون اگر بخواهند مقدارزیادی از عمر خود را صرف قضای حاجت وبجا آوردن قضای آنچه درهنگام سخنرانی هایشان می بایست انجام می دادند صرف کنند (به دلیل وجود فضای رقابتی ورفاقتی در سطح مدیران )از دیگر مدیران عقب می افتند واز سکه ونشان وافتخارواعتبار  برای آنان خبری نیست در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۱۳-بعضی از مدیران به دلیل حجم کم مواد مصرفی و صرفه جوئی وکمک به بعضی از نهادها از محل صرفه جوئی  از خوردن خودداری می کنند در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۱۳-بعضی از مدیران چون تورم را قبول ندارند ودر مصرف زیاده روی می کنند ولی مواد مصرفی که مصرف می کنند برای عقب نماندن از سایر اقلام  تورم را قبول دارند و وقتی درشکم مدیران می روند متورم می شوند تا به آنها بفهمانند که آنها تورم را قبول دارند ومدیران هم نمیدانند چه کار کنند  در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۱۴-بعضی از مدیران به دلیل سفرهای استانی زیاد که ناشی از احساس مسئولیت آنان است شکمشان هوا به هوا میشود وگاهی از بلوط لرستان میل می نمایند وگاهی از ماهی رشت وگاهی از انار ساوه وگاهی از انبه وگاهی از گلوچه گیلان وگاهی از فلافل بوشهر و.....در نتیجه معده آنها که قبلا به این روش نزیسته بود دچار سردرگمی می شود ومدیر زحمت کش ....در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۱۵-بعضی از مدیران به دلیل سابقه زیاد در مدیریت ومصرف غذاهای بیرون پذ ورستورانی (fast food) ونداشتن فرصت کافی برای استفاده از غذا های خانگی ..... دچار مشکلات مزاجی می شوند

۱۶-طبق پژوهش انجام شده یبوست در مدیران تازه کار کمتر دیده می شود. چون آنها هنوز به غذاهای خانگی که تحت سرپرستی خانمها پخته می شود عادت کرده اند آنوقت نگوئید که خانمها درلحظه لحظه زندگی مردان حضور ندارند .

۱۷-با عنایت به اینکه صرفه جوئی امری پسندیده است وهدف مدیران نیز رعایت صرفه جوئی است واگر فرض را براین بگذاریم که بطور متوسط ۵۰۰هزار مدیر داشته باشیم واین ۵۰۰هزار هرروز در قضای حاجت صرفه جوئی کنند و۵۰۰هزار را ضربدر ۳۰روز نماییم ٬می بینیم تئوری مالتوس درست از آب  در نمی آید  که فکر می کرد روزی زمین از زباله پر خواهد شد واز دیگر سو تئوری یکی از متفکرین غربی را نقش براب کرده ..... ودر نتیحه دچار مشکلات مزاجی می شوند .

۱۸-توصیه می کنم برای رعایت صرفه جوئی از بکار بردن حروف ث گ چ پ ژ ق ش  که میتوان به جای آنها ت ک ز ف س به کار برد ودر مصرف کاغذ ومرکب صرفه جوئی کرد به عنوان یک راهکار اقتصادی برنامه ریزی شود .

۱۹-طبق تحقیقات بعمل آمده ایرانیها بیش از سایر مردم جهان غذا می خورند وبه عنوان مثال سرطال روده بزرگ (به علت مصرف کم غذا )درژاپن جزو سرطانهای شایع می باشد شاید هم یکی از دلایل پیشرفت ژاپنیها این باشد مدیران ما هم چون به سفرهای خارجی ودرون مرزی علاقه دارند (کلا به سفر علاقه مند هستند )از این موضوع مطلع شده ومصرف مواد مغذی وغیر مغذی را گران می کنند تا هم مردم کمتر مصرف کنند وهم مملکت پیشرفت کند در نتیجه دچار مشکلات مزاجی می شوند

۲۰-باعنایت به بند نوزده پژوهش انجام شده بزودی یبوست امری عادی تلقی شده وبه قول بچه های بیمارستان بصورت فراگیر( اپیدمی ) در می آید وبه عبارتی همه ما از عوارض مدیریت رنج می بریم ٬هرچند مزایا وامکانات وابزار مدیریتی دراختیار نداشته باشیم .

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:0  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

ای رفیق خسته وتنهای من

چون تو من هم خسته ام از این نقاب

از نقاب شهروده

از نقاب مسلك ودين ومرام

از نقاب شهرت وذوق عوام

ازنقاب صورتك هاي پليد

ماگرفتارنقابي چون گليم

زيراين زيباي زشت

اي بسا صد دوزخ بي سرنوشت

خسته ام اي خسته تر از جان من

از نقاب کهنه دلمردگی

از نقاب مانده از ديروزوپار

كاشكي اين چهره نشناخته

 چندروزي زين قفس بيرون شود

اي رفيق خسته وتنهاي من

دردهاي كنه برجانم نريز

زخمهاي كهنه را ناخن نزن

دست بردار ازسرم

اين صداي جغد نحس

موقع خاموشي فانوس مي آيد بگوش

بگذراز اين صيحه جانسوزدرد

 اندكي بگذار زخمم به شود

مدتي بايست تا اين زخمبند

وارهاند زخم ناسور دلم

از هياهوي نفيرشوم جغد

دست بردار از سرم

اندكي بگذار شايد اين نقاب

خود فروريزد بدست موريان

شايد اين تخت سليماني كه ميبيني به پاست

چند روزي بيش 

مي نارد دوام

ما ومن با ما وتو

روزگاري بهتراز اين روزگار

حكمراني بهتراز دست قضا

خواهيم ديد

اي رفيق خسته وتنهاي من

چون تو من هم خسته ام ازاين نقاب 

از نقاب هرچه بود وهرچه هست

كاشكي اين چند روزي شب شود

تا بياسايم دمي

يا بشينم در كنار همدمي

كاشكي صد كاشكي هاي دگر

از دلم بيرون رود

كاشكي مي مرد هرچه كاكشكي است

كاش روزي مي رسيد

دستهاي كهنه انديشه ام

با دلم  همره شود

كاش روزي مي رسيد

دست بردارد دلم از كاشكي

اي رفيق خسته

نوميدي سزاوارتونيست

گوش كن يكدم به آواز نسيم

گوش كن بلبل چه خوش مي خواند آواز بهار

گوش كن  شب  مي رود

زود مي آيد   زره صبح سپيد

كم كمك  گل مي دهد شاخ اميد

  نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 6:56  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

خسته از جستجو

خورشید دست های خسته اش رابست

زلف های طلائی اش را

مادر شب به هم گره می زد

در کهکشان مجاور ستاره ای دیگر

سر بّه دیوار می کوبید

ابرها اشک های خداوند را پاک می کردند

از تنهائی

شب از حجم خویش برخود می بالید

خوشه پروین را برگردن بزرگترین ستاره آویختند

بازنجیری درشت وتابناک

صدای گریه ستاره ای تنها در اعماق گم می شد

شب تابهای غول پیکر قایم باشک بازی می کردند

در دوردست ها

در انتهای آسمان بی انتها

غولی سیاه وبزرگ می سرود

بمانی ٬نمانی

دو توپ بزرگ سیاه در دستهای زمختش

توپی بزرگ بر شیب شب غلتید

وصدائی مهیب ودودی غلیظ

زمین ملتهب پدید آمد

(نظریه بینگ بنگ )

  نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 6:51  توسط میر غلامعباس خدامیان  |