می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
دوپنجره
درشبی تاریک به سوی من باز می شوند
شب می گریزد
تو پلک میزنی
ستاره هاخاموش می شوند
شب فرا می رسد
پنجره ها در خاموشی ناپدید می شوند
اندوه آغاز می گردد
دستی سیاه شاخه نیلوفر سفید را
از گلدان خاطره ها چید
وبا غبان خفته را مگس ها احاطه کرده اند
گلهای بابونه شرمگینانه به حسرت نشسته اند
وعطراقاقی دردهلیزهای تاریک به فراموشی می رود
دیروز ٬ خستگی وعطش گل یاس رانامهربان کرد
وحسرت خداحافظی را
به باغچه دلها بخشید
هیاهوی کبوترهای پرشکسته
وخنده مرگ در گذرگاه زمان
بوی سوزناک جگر سوخته
وعلف های گندیده در شکفتن
رنج ودلمردگی میروید
وحسرت ونومیدی شکوفه می دهد
خستگی هزار سال بغض برگلویم سنگینی می کند
دیروز بود وامروز نیست
سنگلاخ تنهائی وآبله بر پای خسته
میراث تلخ زمانه برجای
آتش خشم وانتقام بربلندی
گذرگاهی پیچنده درتاریکی
زوزه وحشی گرگ ها ازعقب قافله می آید
کاروانسالار عشق را
رنج خستگی از پای در افکندهاست
خدا برای گرسنه به شکل نان ظاهر می شود (گاندی)
تاحالاخوابت برده بعدازخواب که پا بشی ببینی متکازیرسرته وپتوی نرمی هم روت انداختند خدا اینکارومی کنه البته بادست مادر به شیوه مادرانه
خدا در شلوغی سراغ آدم نمی یاد وقتی تنها شدی آنوقت تازه می فهمی نیاز به یکی داری که از تنهائی در بیایی بعد میری سراغش وباهاش حرف میزنی واون موقع باهاش دوست می شی ومی فهمی چقدر فراموشش کرده بودی !!!
با من بودی منت نمی دانستم
يه روز يه پير مردي كه عمري براي زندگي كردن نداشت نگاه مي كنه ومي بينه خورشيد كورسو زنان پشت كوهي فرومي رود .پيرمرد همه عمر عاشق خورشيد بود ونمي دانست چگونه به بلنداي آسمان برود واظهارعشق كند تا اينكه آنروزمتوجه شد خورشيدشبها درپشت كوهي استراحت مي كنه وتصميم گرفت بقيه عمر بي حاصل خويش رابراي رسيدن به بالاي كوه صرف كنه تا شايدهنگام بالا آمدن خورشيد بتونه به خورشيد ، اظهارعشق كنه .همه دوستان پير مردنصيحتش ميكردند كه دست بردار عمرت كفاف نمي ده ، اما پيرمرد با خود گفت من كه فرصت زيادي راازدست داده ام وفرصت اندكي دارم بهترآن است كه در اين مدت كم براي رسيدن به آرزوي هميشگي ام رسيدن به خورشيد تلاش كنم .هرچند مي دانم فرصت اندك وراه دشوار است اما :
به راه باديه رفتن به از نشستن باطل كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم.
پيرمرد شروع كردبه بالا رفتن از كوه تا بتواند به خورشيد سلام كند وچون مي انديشيدفرصت كم است باشتاب فراوان وبدون معطلي رفت ورفت ورفت تابه بالاي كوه رسيد . ناگهان متوجه شيد خورشيد آنجا نيست بلكه آئينه اي جلوهاي ازنور خورشيد را منعكس ميكند واينهمه راه به هواي اين انعكاس آمده است وبا خود گفت حداقل بهترازخوابيدن و درعالم خيال سخن گفتن بود حالا فهميدم انعكاس خورشيد هم ميتونه به اندازه خورشيد انگيزه بالا آمدن از كوه را بده . فهميدن اينكه چيزي را كه دوست داشتم وخيال بافي كردن بود
درزمانهاي دور پيرمردي بت پرست زندگي مي كرد كه از صبح تاشب به عبادت اين بت مشغول بود تااينكه يك روز پادشاهي باجلال وجبروت براي شكار از آنجا گذشت وپيرمردبيچاره راديدكه براي اين بت سنگي كه هيچي نمي دونه وهيچي نمي تونه انجام بده كمر همت بسته وداره خدمت مي كنه ،پادشاه از آنجائيكه بسيارعادل ومردم دوست بود دلش به حال پيرمردسوخت وگفت بيا با ما به شكار برويم تاشايد با صحبت كردن با او پيرمرد را از بند جهل برهاند.پير مرد هم قبول كردوبه دنبالش راه افتاد . وقتی به شکارگاه رسیدند پادشاه جبروت وتاج وکلاه را به سوی افکند وباعده ای شکارچی به دنبال شکار رفت وپیرمرد راهم به همراه خودبرد تا شاید در خلال شکار ازعادت زشت بت پرستی دست بردارد وحداقل خاکبوسی پادشاه را بکند که٬ کاری از دستش بر می آید وقتی شکارچیان پادشاه در بیشه های اطراف پراکنده شدند پادشاه وپیر مرد با چند ندیم گم شدند وسعی کردند از بیشه ها بیرون بروند به همین خاطر به سمت شرق به راه افتادند ورفتند تابه بياباني رسيدند وچندين شير به آنها حمله كردندوپادشاه دستور داد ندیمان جلوي شيرها را بگيرند وشيرها بعضی ندیمان را زخمي كرده وبعضي راهم كشتند ناگهان سروكله يك مرد ميان سال پيدا شد كه ادعا كردصاحب اين شيرهاست وكار اوپرورش شيراست وچند روزي است شيرها غذا نخوردندوديگر گوش به فرمانش نيستند اما پادشاه می تواند ندیمهای زخمی را به شیر ها بدهد تااز شرشان خلاص شوند و جان پادشاه رانجات دهند وپادشاه بي هيچ تعللي گفت اين ندیمها هارا جلوي شير ها بيانداز تا بخورند وندیمهای زخمي نيز از پادشاه خواستند كه آنهاراجلوي شيرها نياندازد اما پادشا ه براي حفظ جان خود از هيچ كاري دريغ نكرد وهمه ندیم هایی كه همراش براي شكار شير آمده بودند به شيرهاي گرسنه دادوخود به کناری ماند تاشيرها آن بیچاره ها را خوردند ورفتندآنگاه با خاطري آسود وشكرگويان به اردو گاه برگشت پيرمرد شاهد ماجرا نيز همراهش بود ووقتي پادشاه به اردو گاه رسيد ٬بسيار خوشحال بود كه جان سالم بدر برده ودستور داد كه شامي مفصل ترتيب بدهند ٬ وسور بدهند وپیرمردشب را نیز در محضر پادشاه گذراند وپادشاه جز از خود تعریف کردن واز هوش وذکاوت خود حرف زدن کاری دیگر نکرد .شکارتمام شد وپیرمرد وپادشاه باهم به محل زندگی پیرمردرسیدند ناگفته نماند که بقیه شکارچیان همراه پادشاه چندین شیر را بی جان کرده ووچندین سر شیر رابریده وبه زین اسب پادشاه آویزان کردند تا مردم بدانند چه پادشاهی دارند .وقتی به محل زندگی پیرمرد رسیدند پادشاه گفت دست بردار وبه شهر بیا ودر گوشه ای زندگی بگذران عبادت این موجودات سودی نمی بخشد ٬پیر مرد نگاهی عاقل اندر سفیه کرد وگفت من پا از خود بیرون نهاده ام ومیدانم که خودم ارزش پرستیدن ندارم اما تو هنوز به این مقام نرسیدی ٬چون همه چیز را برای خود می خواهی وهیچ کس برایت ارزشی ندارد بیا بت پرست شو واز شر خود پرستی نجات پیدا کن و.....
به می پرستی ازآن نقش خویش برآب زدم
که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن
عشق های دوران کودکی حال وهوای خاصی به آدم میدن . یادمه وقتی کوچولوبودم هر شب با یکی ازدواج می کردم که همون روز مدادشو بهم قرض داده بود ویا موقع افتادنم بهم خندیده بود ومن هم فوری عاشقش شده بودم البته بعضی از اونها بزرگ بودن ومنو بغل می کردن ومی بوسیدن ومن بیشتر به اونها فکر می کردم چون اونها بلد بودند نون بپزندونون گرمی بدن دست آدم تا سردش نشه ویا دست آدمو بگیرن ببرن خونه که بارون خیسش نکنه ویا وقتی با یکی دعوا می کردم واز عهده طرف مقابل بر نمی آومدم ما را جدا می کردند ومن میدونستم اگه عاشقم نبودند نمی اومدن دنبالم که ببینن بابچه هادعوا می کنم ویا یه ظرف غذای گرم میاوردن خونه مون ومن وبقیه بچه های گشنه شکمی از عزا در می اوردیم خلاصه عاشقی های من هرروز رنگ وبوی خاصی داشت گاهی وقتها هم عاشق دختر کوچولوئی می شدم که موقع بغل کردنش روم می شاشیدوپیرزن همسایه می گفت بچه ها هرکی را دوست دارند روش می شاشن ولیبعدش خسته میشدموحوصله ام سر می رفت تااون بزرگ بشه اخه من می خواستمزود زن بگیرمومردبشم وبرای بچه هام میوه ومداد وکت گرم وکفش نرم بخرم اماحیف شدچون حالاهمه چی عوض شده چون گرونی نمیذاره برای بچه هام چیزی بخرم اما مگه من بزرگ می شم باز هم هرروز عاشق می شم هرکی بهم بخنده و...........(برای مهاجر دوردست)
خدا ناشناخته ترین موجود است که به ناشناخته ترین وجه پاداش می دهد وبه ناشناخته ترین روش تنبیه می کند ( استاد حلت ).خدا به قول حسین پناهی بزرگتر از توصیف انبیاست .بعضی از دلایلی که برای اثبات وجود خدا توانستم پیدا کنم می نویسم تا برای خودم تجدید دلیل باشد وشاید برای دیگران دلیلی باشد وآنها را از حیرت شک نجات بخشد .که شک بدترین اقامت گاه است وبهترین گذر گاه وتا کسی از گذرگاه نگذرد نمی تواند به منزل گاه برسد .البته سعی می شود مختصر باشند.
۱-عقل :عقل آدمی که کسی نمیداند در کجای بدن نهفته است وکسی نمیداند چگونه است وفقط می توان با یک سری رفتارهایی که از فردی سر می زند او را صاحب عقل دانست واگر یک سری رفتارهائی انجام داد که با عرف وقانون حاکم برجامعه سازگاری نداشت او را بی عقل دانست وخداوند هم پیدا نیست یک سری رفتارهائی که در هستی هست پی میبریم که ناپیدائی پشت این پیداها نهفته است .از دیگر سو عقل خود قائل به این است که نمی توان اینهمه وجود بدون خود آی بوجود آمده باشد .
۲-عشق ٬موسیقی ٬زیبائی واحساس آدمی را به حسی میرساند که احساس می کند چیزی فراسوی اینهمه هستی وجود دارد که آدمی در موقع برانگیخته شدن بهتر آنرا حس می کند واز دیگر سو چگونه برمی انگیزانند آدمی را واو را سبک ولطیف وبی توجه به امور دنیوی وتملک ها وتعلق ها ی سطح پائین می کند وحسی پیدا می کند که نمی تواند زمینی محض باشد وانگار از ملکوت خدا آمده وچیزی را در معشوق می بیند که دیگران ار درک آن عاجزند عشق نوعی بصیرت می دهد که آدمی را توانمند می سازد فراتر را ببیند واین بصیرت نمی تواند بیهوده بوجود امده باشد وخود آدمی را برای شناخت خداوند آماده تر می کند .
۳-نظم وهدفداری هستی : ازاتم گرفته تاکهکشانها به عنوان مثال شما می دانیددر هرجای جهان آب را حرارت دهیدبه جوش می آیدویادرهرجای جهانبایستیدمدارهای خورشید وزمین وعطارد وغیره تغییر نمی کنند ویابراساس نظم خاصی ادامه پیدا می کنند .میتوانیمار برهان نظم هماستفادهکنیم که هر نظمی احتیاج به ناظمی دارد و......
۴-تمنا خدا خواهی وارتباط با آسمان به فرض اینکه قبلا بشر به دلیل ترس ویاجهل وندانستندلیل مسائل اطرافش انها را به موجودی ماورائی نسبت می داد .چرا هنوز این تمنا در بشر پایان نپذیرفته ودائما انسانرابه کشمکش وا میدارد وگوئی در جستجوی چیزی است .آیا شما تا به حال کسی را دیده اید که در جستجوی گم شدهای نباشد ؟؟؟
۵-نیروی جاذبه:نیروییکه اگر نباشدهمه چیز از هم می پاشد وتمام نظم هستی به هم می خورداگر ماه یک ششم زمین نیروی جاذبه دارد اماهمین نیروی جاذبه است که او را حول محور زمین می چرخاند ونیروی جاذبه ماه برزمین نیز تاثیر می گذارد وموجب جذرومدمی شودو......این نیروی جاذبه چگونه بوجودآمده است ایامی توان تصور کرد که این نیروی شگفت تصادفی بوجود آمده باشد؟؟؟
۶-قدرت رویش :شما یک دانه لوبیای خشک را که در خانه افتاده نگاه کنید چه می بینید ؟ آیا باورتان می شودجانی دراوپنهان شده باشد وزیبائی وبو وعطر ورویش در او نهفته باشد ؟حتی اگر او را بشکافید چیزی در اوپیدا نمی کنید اما چند ساعت آنرادرپارچه ای خیس بگذارید وبعد می بینیدجوانه ای از آن بیرون آمده سرماوگرماوعطش را می فهمد ودر مقابل آن عکس العمل نشان می دهد ویایک چوب خشک مرده را در آب بیاندازیددرختمی روید وگل میدهد وعاشقان زیر سایه اش می نشینند وشعر می سرآیندو...
۷-علم هیچ دلیلیبر عدم وجودخدا ندارد شمایک کتاب علمی ویایک شخص علمی سراغ داریدکه توانسته باشداثبات کند خدا در عالم نیست وهیچ عامی راسراغ دارید که پی به نیروی مرموز ناشناخته ای نبرده باشدومجبور به اعتراف نشده باشد که نمیدانیم چرا ویابه لاادری نرسیده باشد ؟؟؟
۸-اگر قوانینموجودبر اساس تصادف پدید آمده باشندهیچ چیز در جهان کشف نمی شد چون امروز یک ازمایش نتیجه ای میداد که در روز بعد نتیجه ای دیگر حاصل می شد وقوانین کپلر ٬نیوتون ٬مندلیف و ترمودینامیک و..........همه بی معنی می نمودند وغیر قابل استناد بودند .
۹-وجودماده ازلی وابدی نیست یعنی هر صاحب عقلی می داند که این سنگ ویا آن گیاه ازلی نیستوابدی هم نیست یعنی روزی متولد شده وروزی هم خواهد مرد وناچار آغازی داشته وشواهد نشان میدهد این آغاز مدتزمانی در بینهایت نبوده وبه عنوان مثال یاتکاملی ویا جهشی بوده وقبلا وجودنداشته
۱۰-ماده نمی تواند قوانین حاکم بر خود را طراحی کند وما هم نمی توانیم ٬یعنی ما نمی توانیم قانونی تصویب کنیم که آب نجوشد ویا گیاه رشد نکند ویا کسی نمیردوکسی هم گوشش به حرف ما بدهکار باشد وبه نظر مااحترام بگذارد وگرنه ار همه علف های هرز خواهش می کردیم در مزرعه دشمن برویند
۱۱-اگر فرض رابراین بگذاریم که جهان طبق نظریه بین بنگ طی یک انفجار بوجود آمده بعد این سئوال پیش می آید که توده قابل انفجار را کی آفریدهاست .پس نمی توان خدا را نادیده انگاشت .
۱۲-فرض کنیم جهان بر اساس تصادف بوجود آمده باشد .شما یک اتش را روشن می کنید آیا می توانیدبدون هیچ کاری آنرابرای همیشه روشن نگه داریدویا می توانیم به قول بودائیها بگوییم خدا کلید جهانرا روشن کرده وآنرابه کناری گذاشته است .اگر اینطور بودهمه متفق القول هستیم که ستارهگان عمرشان تمام می شودومدت زیادی هم از عمر جهان می گذرد پس چرا مادر آسمانبه فضای خالی برخوردنمی کنیم وآسمانی که ما می بینیم پر از ستاره است . جهان در حال خلقت مداوم است شعله بدون فراهم آمدن هیزم ونفت وگازوئیل واکسیژن وبقیه مقدمات نمی تواند روشن باشد .
۱۳-علوم به نحوه کار کرد جهان کار دارند ونه به سازنده ان وتاریخ بوجودآمدن آن شما تا کنون دیده اید کسی بنویسد تاریخ پیدایش نیروی جاذبه ویا نیروی جانب مرکز ؟؟؟شاید از حوزه علم خارج باشد وبهقول کانت این حدعقل است ودیگر نمی تواندپا فراتر بگذارد.
۱۴-طبق قانون آنتروپی همواره حرارت از اجسام گرم به اجسام سرد جاری است .اگر دنیا ازلی بود به نظر شما ایاتا کنون حرارتی در جهان یافت می شد وهمه جهان سرد وخاموش نشده بود .آیا تا کنونهمه اجسام از نظر حرارت با هم مساوی نشده بودند وحیات وجودداشت .
۱۵-نتیجه قانون آنتروپی این استکه جهان حادث است وهیچ موجود حادثی خود به خودبوجود نمی آیدونیاز به محرک اولیه دارداگر نظرات بودائیانرا هم قبول کنیم باید کس کلی حرکت هستی ورها کردن آنرا به قول آنهاچرخانده باشد ٬ ما آن چرخاننده کلید را خدامی نامیم
۱۶-این خلایق بدون خالق متصور نیستند وشماهم نمی توانید در مغازه آهنگری خودرا ببندید وفردابرویدببینیدهمه آهن آلات شما به در وپنجره و...تبدیل شده اند
حدیث از مطب ومی گو وراز دهر کمتر جو که کس نگشودونگشاید به حکمت این معما را
در این نوشته از کتاب وجودمتعالی انسان دکتر وین دایر ٬اثبات وجو خدا تالیف جان کلوور مونسما ترجمه احمدآرام مهدی امینی و علی اکبر مجتهدی و..... وکتاب فلسفه سال چهارم دبیرستان وعشق وترمودینامیک اثر مهندش بازرگان و آئین بودا اثر هانس ولفگانگ شوان ترجمه ع پاشائی مجله موفقیت سلام ٬خداحافظ حسین پناهی ودیوان حافظ استفاده شده است برای اطلاعات بیشتر می توانیدمراجعه نمایید .
به نظر شما نمایندگان کهگیلویه می خواهند چه بکنند؟
این سئوالی است که امروزه ذهن هر شهروندی رادر شهرم به خودمشغول داشته وبرای همشهریهایم می نویسم که به وبلاگم سر می زنند در واقع خصوصی است وبرای همه اهل بلاگفا نیست.
شهرستان کهگیلویه دیر زمانی است در استخرمحرومیت به شناگری مشغول است اما این وضعیت شناگری است که در حال غرق شدن بی فریاد رس است. که بی فریاد رسی آن به بی کفایتی دولتمردان ربط دارد زیر اگر دولتی به برنامه ریزی وبرنامه پذیری اعتقادداشته باشد احتیاجی به هیاهو وجنجال وقشقرق به راه انداختن نماینده ای شهرستان نیست ونماینده هر شهرستان نباید به عنوان مدافع حقوق شهرستانش وارد مجلس شود واگر آدمی کم خردویاناتوانی باشد سهم شهرستانش کم باشدواگر آدم توانمندی باشد سهم شهرستانش بیشتر باشد این ساختار غلط است ودولتی که چنین ساختاری دارد از نظر اینجانب بی کفایت محسوب می شود . از سوئی دیگر نمایندگان در چنین دولتی سعی برآن دارند یکی از مسئولین بلند پایه رابه شهرستان بیاورند واو هم دست به جیب ببردومقداری اعتبار به طرحهایی بدهد که قبلا توسط گماشتگان نماینده در شهرستان مهم قلمداد شده اند .از دیگر سومقامات بلند پایه نبایدپولی بصورت تنخواه گردان دراختار داشته باشند تا ماننددوره کورش و......تازمان قاجاریه به شهری دعوت شوندوچند نفر مجیزشان را بگوید وآنها هم دست در جیب مبارک کنند وپول نفت بی زبان را صله وانعام بدهندودل رعیت از این مجیز گوئی وهلهله واستقبال خشنودشودوگره از کارشان گشوده شود .وعادت کنند به مجیز گوئی واستقبال گرائی واستقلال ستیزی ودور مقامات آمده هروله کنند ومقامات آمده همفکر کنند عجب مسئولینی هستند وعجب محبوبیتی دارند همه اینها غلط است ومسئولین ٬!!! نماینده من بی زبان وفلان ثروتمند اردبیلی وخراسانی وشیرازی ومازندرانی وفلان صاحب نفوذ هستند ومن که به آنها رای دادم می بایست درخانه ام به امورات شخصی ام برسم وآنها کارهای شهر من واستان من وکشور من وسایر کشور ها رابه نمایندگی از من به سرانجامی نیکو برسانند واگر غیر از این باشدکه هرروز من باید دور ماشین های مسئولین هروله کنم وبرایشان نامه بنویسم واو هم مشکل مرابصورت خصوصی در رسانه ها مطرح کند !!! او وکیل من نیست !!! وفقط می خواهد خودنمائی کند ومرا هم به عنوان یک شهروند مستحق داشتن خواسته هایم ندانسته وفکرش این است که باید من هرروز زنگ بزنم ونامه بنویسم وپیگیری کنم و.....این ساختار غلط است سررشته از دستم نرودبعدادر این مورد صحبت خواهم کرد .
اما افغانستان:
به نظر شما در مجلس یک دست با مردان مقتدری مثل باهنر و.......کدامیک از نمایندگان کهگیلویه این توان رادرخودمی بینند که بتوانند از خرس بودجه موئی برکند وبرای مردم مظلوم کهگیلویه که به استضعاف کشیده شده اندبه ارمغان بیاورد .چون استضعاف ما نه از جنبه استعداد ونداشتن توان بالقوه توسعه است بلکه به دلیل نداشتن (مردی به قلعه )به قول فرهنگ فولکولریک یا عامیانه استکه باز برمی گردد به همان ساختار غلط سیاسی واجتماعی.؟؟؟؟؟؟
واماافغانستان:
به نظر شما کدامیک از کاندیداهای شهرستان سابقه اجرائی دارد ودر شرایط موجود توانسته است توانائی خود را به منصه ظهور وبروز برساند وسعی بلیغ در زدودن غبار محرومیت از چهره شهرش ویاروستایش کرده است.یادمه یک روز پیش یکی از مدیران بلندپایه استان نشسته بودم با شکمی نه چندان قابل تحمل که بیچاره برای برخواستن جلوی ارباب رجوع که آنروزها مد شده بودمشکل داشت از قضای روزگار مشارالیه مسئولیت برنامه ریزی اداره مربوطه راداشت حقیر هم عرض کردم چراورزش نمی کنیدو..؟گفت : اتفاقا چربی وفشارم بسیار بالاست ٬مدتهاست تفریحی نداشتم بچه هایم از دستم عصبانی هستندو....گفتم بنده خدا شما که توان برنامه ریزی برای خودت وخانواده ات را نداری چگونه می توانی برای یک شهر ویا استان برنامه ریزی کنی ؟البته اثبات شیئ نفی ما ادانمی کند یعنی این حرف مطلق نیست که هرکس چاق است توانائی مدیرت نداردوهرکس لاغراست مدیر است .؟؟؟؟
واما افغانستان :
به نظر شماکدامیک از کاندیداهای شهرستان اندیشه همفکری وجذب افکار توانمند وهمکاری باآنها برای زدودن محرومیت را دارندوحاضرندنوای مخالف مطربان دور وبر خویش رابشنوند ویاباکسی که سابقه مدیریت در جناح قبلی دارد برسر یک سفره بنشینند(مگر به حکم اجبار وپرروئی وکم رائیی )واز توان مدیریتی مشارالیه که عده زیادی رابرای طرفداری از فلان کاندیدبه خاک سیاه نشانید(یا به قول سیاسیون استان باآنها برخوردکرد). ؟؟؟؟؟ استفاده کندوتجربیات تلخش پند بگیرد
واماافغانستان:
به نظر شما کدامیک از کاندیداهای شهرمان فکری نو اندیشیده وویا توانمندیهای شهرستان رامطالعه کرده وراههای برون رفت از گرداب توسعه نیافتگی راکشف کرده ویا با متخصصین امر مشورت کرده وراهکاری برای این امر مهم اندیشده اند ؟؟؟؟؟؟
واما افغانستان :
به نظر شما کدامیک از کاندیداهای ما نقاط قوت ونقاط ضعف شهرمان را بررسی کرده واولویت بندی کرده و مسئولیت بعضی از کارهای فعلی وبعدی اش رابه تیمش تفویض کرده وآیا تیمی برای اینکار دراختیاردارد؟؟یا اینکه می خواهدبعد از اینکه شاهین اقبال برشانه اش نشست بنشیند وفکر کند که حالا چه خاکی تو سرم بریزم .ومثل بعضی ها ازمیانگین سنی تیمش سخن به میان آوردوبرآن ببالدو....؟؟؟؟
واماافغانستان:
به نظر شما اگرکسی در هزاره سوم میلادی که همه به این نتیجه رسیده ا ند که زمین آنقدرکوچک هست که امروزه آنرا دهکده جهانی می نامندچه رسد به شهر واستان وبخش و.....فکر همیاری وهمکاری در سر نداشته باشد آیا می تواند خودبه تنهائی باخانواده اش بار این مسئولیت سنگین را که قبلا بردوش دیگری بوده است واو هم خسته وکوفته ومایوس آنرا برزمین گذاشته است به کارونسرای بعدی برساند تاقطاع طریق آنرابه غارت نبرند.(در ساختار غلطی که هرکه نتواند بودجه برای استانش برباید دیگران آنرا پارک وشهر بازی وویلاو ......می کنند تا زیلائی وبهمئی وآجم وزیرناو..........بی امکانات وبی پل وبی کتابخانه وبی ......باشند .آیا میدانید تنها دو کتابخانه در روستاهای شهرستان کهگیلویه است ؟!!!!!چرا بچه های ما به مواد مخدر ودعوا و.......روی نیاورند .یادمه در موقع دریافت جا یزه فدریکو فلینی محسن مخملباف در سازمان یونیسف بسیار زیبا گفت : اگر به جای این همه بمب که برروی افغانستان برای ریشه کن کردن تروریسم ریخته شد کتاب ریخته بودند اکنون ریشه تروریسم خشکیده بود
واما افغانستان :
به نظر شما در این وانفسای بودجه های غیر شفاف (به قول رسانه ملی ) که جز کلی گوئی کاری در آن صورت نگرفته کدامیک از کاندیداهای ما می توانندریزه کاری های آنرا دریابند و پروژه های ملی وملی استانی شده واعتبارات عمرانی وزیر بخشها ویارانه ها و.....تجزیه وتحلیل کنندوخیر وصلاح شهرستان را از این فضای مه آلود بودجه بیرون بکشند .
واما افغانستان :
مدت زیادی است که در شهرستانهای ما به مردم بیکار وگرسنه ماهی داده می شودتا امشب را سیر بخوابند وبه جان مسئولین دعا کنند کاری که در کشور همه گیر شده است وهیچ کس نمی اندیشد این فرد بیکاری که امشب ماهی خورد(کمک مالی دریافت کردیا از طرف رئیس جمهور برای نامه ای که نوشته بودیا از طرف نماینده پسرش در یک شرکت خدماتی مشغول به کار شد با لفط خدا کریمه )فردا نیز گرسنه می شود واندیشیده که باید ماهی گیری به آن یادداد نه ماهی خوری .
اما واما : همه ما منتقدین خوبی هستیم یعنی وقتی در مسند قدرت ننشسته ایم چه نقد ها که نمی کنیم و وقتی به قدرت می رسیم یادمان میرود که چه گفتیم
استن این عالم ای جان غفلت است هوشیاری این جهانرا آفت است
وبیشتر ماها وقتی منتقد هستیم که می اندیشیم چرا ما برمسند نیستیم وبرای کم سهمی خودمان از این خوان یغما ناراحتیم ؟؟؟!!!!
پیشنهاد به کاندیداهای محترم :انقلاب بسیاری از کشور ها قبل از موفقیت در کشوری بیگانه برنامه ریزی شد و وکیل٬ وصی وقاتل ومقتول مشخص شدوبه قول سیاسیون کابینه در غربت یا در تبعید تشکیل شد که پس از به نتیجه نرسیدن سر درگم نباشند وندانند چکار کنند.شما این را از نظر دور مدارید سهم ماهم محفوظ باشه به خاطر پیشنهاد ؟؟!!!!
پیشنهاد دیگر :خواهش می کنم هر کاندید برای هر موضوع یا حداقل برای موضوع های زیر تیمی تشکیل بدهد:
بهداشت مشکلات وراهکارها ٬ توسعه ٬مشکلات وراهکارها ٬فرهنگ مشکلات وراهکارها ٬ ارتباط وحمل ونقل مشکلات وراهکارها ٬ تعامل های بین استانی برای صادرات وواردات وهمکاری ٬ مشکلات وراهکارها ٬ بخشها مشکلات وراهکارهای برون رفت از آن ٬و بخش هاوروستاها توانمندیها ٬ مشکلات وراهکارها ومهمتر از همه نیروی انسانی مشکلات وراهکارها وشناسائی آنها واستفاده از استعداد های آنها .این همه استعداد واین همه مشکل گره کجاست ؟؟.چرافرزندان این مرز وبوم در صنعتی شریف وامیر کبیرو ......این چنین اند ودر وطن خویش غریب ومهجور ؟؟!!!
شرح این هجران واین خون جگر این زمان بگذار تا وقتی دگر
درزندگی دورانی همه چیزی می چرخد ومی چرخد
من دور تو وتو دور دیگری و دیگری دور دیگری واین دور تسلسل ادامه دارد .
دور چون باعاشقان افتد تسلسل باید
از این زاویه که نگاه کنیم چهارصد میلیارد ستاره در کهکشان راه شیری وجود دارد که اگر به هر تصویر یک ثانیه نگاه کنیم بالغ بر ۸/۱۲۶قرن عمر باید صرف کنیم این فقط کهکشان راه شیری آنهم تا کنون که ما توانستیم حدس بزنیم اگر کهکشاه ماژلان وام ۳ و امرآ السلسله ومارپیچ و.......که به قول بعضی ها آنها هم بالغ بر چهارصد میلیون یا میلیارد می شوند بخواهیم بشماریم ویا به تصویرشون نگاه کنیم ویا در مورد جو ٬جنس٬ جرم وفاصله و......چیزهای دیگر آنها حرف بزنیم به نظر شما چقدر وقت می بره ؟؟ حالا فکر کنید یک موجودی از همه این چیزها اطلاع داره وهمه این چیزها را مدیریت می کنه .حالش چطوره وشکلش چطوره ؟ آیا قابل تصوره ؟آیا قابل فهمه ؟ آیا قابل فراموش کردنه ؟ آیا میشه گولش زدو در دوره جونی هرچه خواستی بکنی بعد پا به سن که گذاشتی تسبیح بگیری وحاجی بشی و.....جل الخالق از درک کوته ما
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست ورنه تشریف تو بربالای کس کوتاه نیست
منتظر نظرات شما می مونم
وهر سازی که می بینم بداهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم درراه بی برگشت بگذاریم
.............................
که ازدهان تو آب میخورد
برای دخترم که گرمای زمستان زندگیم است
وبهانه ای تازه برای زیستنم

درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس خوشه سجاده صد نقش حسرتهای هستی سوز
به دستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند سوی خدا از آرزو لبریز
به زاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش آینده است
من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است
زمین و آسمانم نورباران است
کبوترهای رنگین بال خواهش ها
بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند
صفای معبد هستی تماشایی است
ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد
جهان در خواب
تنها من در این معبد در این محراب
دلم میخواست بند از پای جانم باز می کردند
که من تا روی بام ابرها پرواز می کردم
از آنجا با کمند کهکشان تا آستان عرش می رفتم
در آن درگاه درد خویش را فریاد میکردم
که کاخ صد ستون کبریا لرزد
مگر یک شب ازین شبها ی بی فرجام
ز یک فریاد بی هنگام
به روی پرنیان آسمانها خواب در چشم خدا لرزد
دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود
خدا با بنده هایش مهربان تر بود
ازین بیچاره مردم یاد می فرمود
دلم میخواست زنجیری گران از بارگاه خویش می آویخت
که مظلومان خدا را پای آن زنجیر
ز درد خویشتن آگاه می کردند
چه شیرین است وقتی بیگناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد
چه شیرین است اما من
دلم میخواست اهل زور و زر ناگاه
ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را برنمی چیدند
دلم میخواست دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم میخواست مردم در همه احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند
ازین خون ریختن ها فتنه ها پرهیز می کردند
چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند
چه شیریناست وقتی سینه ها از مهر آکنده است
چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی در آسمان دهر تابنده است
چه شیرین است وقتی زندگی خالی ز نیرنگ است
دلم میخواست دست مرگ را از دامن امید ما کوتاه می کردند
در این دنیای بی آغاز و بی پایان
در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند
خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد
نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را امان می داد
دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان میداد
دام میخواست عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود میدیدند
چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی راندند
چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند
دلم میخواست یک بار دگر او را کنار خویشتن می دیدم
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم
دلم یک بار دیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پا میزد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو میکرد
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد
دلم میخواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو میکرد
دلم میخواست سقف معبد هستی فرو میریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا میکرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد
بهشت عشق می خندید
به روی آسمان آبی آرام
پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند
به روی بامها ناقوس آزادی صدا می کرد
مگو این آرزو خام است
مگو روح بشر همواره سرگردان و ناکام است
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد
وگر این آسمان در هم نمی ریزد
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
به شادی گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فریدون مشیری
(ارسال شده توسط فاطمه)
چه روزگار غریبی است چقدر تنهایم
من وهزار فاصله با تو
تو وهزار فاصله بامن
من وهزار حنجره فریاد
تو وهزار حنجره خاموش
من وهزار دل هزار سو هرروز
تو وهزار وسوسه فردا
من غریب به خانه نشسته ام تنها
تو ورقیب به خانه نشسته ای آنجا
من وتو راستی نمیدانم ؟
ازکجا به هم بودیم ؟ویا تا کجا به هم هستیم ؟
ولی چه خوب بود هرکجا به هم بودیم
من وتو هزار فاصله تنها
تو ودیگر کسان هزار وسوسه هرساعت
تو با دیگران ومن همیشه تنها یم
چقدر هردو غریبیم ماهردو
چقدر با توام همیشه ام تنها
حضور من به کنارت ! مثل یک عادت
حضور هستی من درهمیشه درتنها
چقدر غریب نشستم
چقدر غریب سرودم
چقدر با توام وبودم
نمی کنی باور
همیشه بوده ام اما بسی سروده ام اما
نه از برای تو هستم
نه از برای تو بودم
هرآنچه را که سرودم
خودم نمیکنم باور
که من چه بوده ام اما
که من چه هستم وبودم
برای که بوده ام اما
ولی هرآنچه که بودم
نبود هیچ نمودم
چرا که هیچ نبودم
چرا که هیچ نبودم ۲۴/۵/۸۵
من آبگیر صافیم
اینک به سحر عشق
از برکه های آئینه راهی به من بجو
درسیاهی پیچ در پیچ گیسوان شهر
بی هیچ نشانی از گذشته دیروز
می لولم در خویش
وهیاهوی بوق ها وآژیرها
کبوتران نامه بر را
برای همیشه از خاطر شهر برده است
سیاهی در سیاهی خفته
واز الماس ستاره ها خبری نیست
در بازارها دروغ می فروشند
با مشتریان قطار بسته
یا نیست هیچ نشانی
از سم اسب ها ومادیان ها ی گسسته یال
برگذر گاههای سنگی
گم گشته است گوئی
بوی نان گرم
همپای شیهه اسب های سپید
در هیاهوی بوق ها وآژیر ها
خواهم گریخت روزی زین شهر پر هیاهو
تا فراسوی دشت های خشک
تا بدآنسوی دره های پرلجن
بی توشه ای وکوله باری
خواهم گریخت روزی
با پایی از پولاد آبدیده
بی هیچ نشانی از گذشته خویش
خواهم گریخت روزی
زین شهر پرهیاهو
از سیاهی راهها
وخانه های بی حوض
وچهره های عبوس بدهکار
خواهم گریخت روزی
زین شهر پرهیاهوی پر غبار
که از بابونه و آویشن تهی است
ماسیده است گوئی
بر چهره ها غبار غصه های دیر پای
خواهم گریخت روزی
زین شهر نابجای درون ریش
از تو از ما از خویش
به ياد فريدون مشيري
بي تومهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف ٬شب آرام
بخت خندان وزمان رام
شب وصحرا وگل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند براین آب نظر کن
آب آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
باز هم گفتم وگفتم
که تو صیادی ومن آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم
تو به من سنگ زدی من
من نرمیدم نگسستم
چون کبوتر لب بام تو نشستم
نرمیدم نگسستم
رفت در خلوت شب
آشب وشبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
شب که جوی نقره مهتاب
بیکران دشت را دریاچه میسازد
من شراع ذورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد و........احمد شاملو
◊ کسی که به کسی حسد میورزد، دلیل بر آن است که به برتری او اعتراف کرده است.
هراس وال پول ◊
الغیبت جهد العاجز
غیبت تلاش ناتوان است امام صادق (ع)
این شعر در پاسخ به گوش کن زمزمه باران را سروده شده است
باد در گوش علف می خواند
خواهد آمد فردا
خواهد آمد باران
گوش کن باد تو را می خواند
گوش کن عشق شکوفید سحر
رنج دیروز فراموش شده
خواهد آسود دل غمزده ات
گوش کن زمزمه باران را
باغ همسایه نخشکیده هنوز
باغ ما نیز نخواهد خشکید
نغمه آب فروریخته از چشمه عشق
می برد گرد دل حسرت را
بو کن اینک گل امید شکوفا شده است
ریشه های کهنه باز پوسیده شود
می شکوفد گل اندیشه فردا در من
می شکوفد گل اندیشه فردا در تو
باز برخواهم خاست
سوی زلف خورشید
دست خواهم بردن
روشنی ٬ نور ٬بلوغ
می رسد از خورشید
دست ها را بگشا
با ز می خندد باغ
دست ها را بگشا
برای سید ضیا که گفت ابرکی می بارد ؟ سبزه کی می خندد؟
این اسب سوار سرفرازی داشت که نه برای فرمانروائی ونه برای ارضاء حس جاه طلبی ونه برای خود خواهی و......بی سوار برنگشت .بل برای احیاء فرهنگ ظلم ناپذیری وظلم ستیزی به پاخاست وبا خیانت کوفیان بزدل در معرکه کربلا برای رسوائی دشمن (تنها کاری که در یک جنگ نابرابر از دستش برمی آمد)شربت شهادت نوشید درود بر او وهمچون او
چرا حیسن قیام کرد؟
آیا امام حسین چاره ای جز قیام نداشت ؟
آیا امام حسین می دانست در کربلا خود ویارانش کشته می شوندوبقیه اهل بیت او را به اسیری می برند ؟
چرا امام حسین در کربلا کشته شدنهدر مکه یا مدینه ویا کوفه ؟مگر نه اینکه امام عازم کوفه بودند ؟
از جاده هائی که آخرشون ناپیداست خوشم میاد یه امید ویک حیرت وترس باهم در شون می بینم دوست ندارم توجاده ای قدم بزنم که بدونم کجا میره وانتهاش چه جوریه ودر مسیر راه با چه چیزهائی مواجه میشم دوست دارم خطر را . دوست دارم نادانسته ها را تجربه کنم وقتی به خودم نگاه میکنم می بینم هنوز انرژی برای از دست دادن دارم وهنوز زوده از پابشینم ٬مبازره می کنم برای اینکه بدونم پشت سایه ها چیه وخودمو برای لمس تیغ ها مهیا کرده ام اگر کشته شدنم به روشن شدن حقیقت کمک میکنه ای شمشیرها مرا دریابید عریانم برای مرگ مرگ اگر مرد است گو پیش من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان او زمن دلقی رباید رنگ رنگ
به نظر شما مرگ در مواجهه با امام حسین (َع) ترسید کسی که از مرگ نمی ترسه مرگ بهش لبخند نمی زنه .مرد میخواد که آگاهانه به استقبال مرگ بره ومرد می خواد که بعد از مرگ برادر وتمام بستگانش آنقدر صبور باشه .
سلامی به بلندای تاریخ بر زینب سلامی بزرگ بر بزرگترین مرد تاریخ