تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 

برگی زیک درخت

زیبا وسرخ رنگ

از خودسئوال کرد

من چیستم مگر ؟

من کیستم دگر ؟

بادی وزید وبرد

برگ درخت را

بردش به آسمان

مغرور وسربلند

روی درختها

می رفت تا به اوج

با خویش می سرود

برترزمن کسی

بهتر زمن کسی

تا او ج رفته است ؟

ناگه زشیطنت

بادش شنید حرف

یک لحظه ایستاد

برگ درخت ما

افتاد برزمین

پای سترگ اسب

کوبید برسرش

یعنی تو نیستی

یعنی تو کیستی ؟

گر باد تندرو

بردت به آسمان

برترزدیگران

بهتر زمهتران

هرگز نبوده ای 

هرگز تو نیستی

برگ شکسته دل

از شاخه ها جدا

می کرد آرزو

می گفت ای خدا

دریاب تو مرا

لبخند آسمان

قدری نگاه کرد

دادش به دست باد

درآتشش فکند

برگ بریده سر

باناله وفغان

سرداد ناله را

ای خالق ٬ای خدا

دریافتی مرا ؟

چون سوخت آتشش

خاکستری سبک

تا اوج آسمان

با باد همسفر

رفت از حصارها

برگ درخت ما

اما سکوت بود

در آتش فراق

از خویش دور کرد

بند غرور را

رنگ غرور را

           تقدیم به خواهر عزیزم فریده   ۱۳/۱۲/۸۳

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

دوستي از من پرسيدنظرت در مورد اين عكس هايي كه از ائمه عليه السلام در كوچه وبازار دردست اهالي محل وبقال كوچه و.....چيست ؟گفتم چيزي نگويم بهتره بعد ديدم نميشه سكوت كرد : عكس هاي (نقاشي ها) موجود در بازارالبته سنديت نداره وعموما نقاشان بر اساس مطالعه وپژوهش نقاشي نمي كنندبلكه يك حس آنها را وادار به كشيدن نقاشي مي كنه .منظور اين كهاگر كسي بخواهد تصوير از حضرت ابولفضل ترسيم كند بايد علم تاریخ وچهره شناسی بخواندوتوصيفاتي كه از آنحضرت در كتب وروايات هست مطالعه كند واز طرفي به فرض اينكه بتواند تمام كتب مربوط به خصوصيات ظاهري ان حضرت رابخواند وآنحضرت را باقيافه اي نازيبا توصيف كرده باشند در ذهن ما ايراني ها همه ائمه وهمه بستگان آنها زيباهستند ونمي توانيم آنها را با قيافه اي معمولي تصور كنيم .ما ايراني ها مطلق نگر وملطق گرا هستيم ونمي توانيم آدمي را خوب ومعصوم تصور كنيم كه سياه وچاق باشد واصولا بعضي از ما ائمه عليه السلام را به خاطر زيبائي آنها احترام مي كنيم .به تازگي بعضي از مداحان نيز شعرهايي كه در وصف حضرت ابولفضل مي گويند واقعا توهين به ساحت معنوي وروحاني آنهاست انگار نمي توانند زيبائي معنوي وزيبائي ظاهري را از هم تفكيك كنند وبعضي هم در مورد حضرت پيامبر (ص)به اغراق گوئي و....مي پردازند كه اينها سنديت ندارد وائمه اطهار سلام الله عليها ونبي مكرم اسلام (ص)بخاطر زيبائي ظاهري مورد احترام وتوجه خداوند قرار نگرفتند بلكه زيبائي باطن وزلالي روح آنها ست كه مورد توجه حق تعالي است .از ديگر سو همه اهالي تصوير گري حافظ وسعدي ومولوي وخيام و........وائمه هدي رابه يك گونه طراحي مي كنند شمابه تصاوير موجوددر بازارخصوصا تصاوير حافظ وحضرت ابولفضل توجه بفرمائيد .دليل ديگري كه بر ابطال اين تصاوير صحه مي گذارد حضور عربهاي موجوددر جهان است وبا توجه به گونه شناسي جمعيت ونژادهاي مختلف آسيائي وهندو اروپائي ومغولي كه هركدام تيپ مخصوص به خود را دارند واقوام عرب در شرايط امروزي كه از رفاه وامكانات بيشتري براي لطيف نگه داشتن پوست خود برخورداند وبا كولرهاي آنچناني وماشينهاي آنچناني وسفر به جزاير مختلف دنيا و.......همچنان خصوصيات نژادي خود را حفظ كرده اند وتغيير قابل توجهي در آنها ديده نمي شود .مضافا اينكه اهالي خونگرم ومهربان خوزستان نيز از همين نژاد مي باشند كه عموما چهره هاي آنها در بين مردم شيراز وتهران واصفهان قابل تشخيص بود وتفاوت تيپيك آنها همچنان حفظ شده است . البته اين هم مطلق گرايانه نباشد كه چون مردم عرب اكنون اكثرا رنگ پوستي تيره دارند امكان وجودداشتن چهره هاي زبيادر ميان آنها وجودنداشته است .نكته حائز اهميت ديگر در تصوير ائمه ازديگاه كودكام است ويا تصاويري است كه در كتابهاي نقاشي ويا كتب درسي از ائمه هدي ترسيم ميكنند وايجاد تضاد در ذهن آنها مي كند يعني كودك من در منزل تصوير امام حسين (ع ) و....را مي بيند اما در كتاب درسي اش تصويري با يك چهره اي نامشخص وسفيد رنگ مي بيند كه هيچكدام از اجزاء صورتش قابل تشخيص نيست .از طرف ديگر نقاشي از مدتي قبل وارد مراحل تكامل خود به شيوه امروزي يعني پرسپكتيو ويا داراي عمق وسايه روشن شده است .يعني در زمان محمدعباسي تصوير گر معروف دوره صفويه هنوز يك خط  به شكل نيمرخ چهره افراد را ترسيم مي كرد وهنوز خبري از تكنيك هاي جديدنقاشي نبود .نكته مهم اينكه اگر كسي بتوانددر كتب معتبر وسرگذشت نامه هاي قرن اول ودوم وسوم هجري قمري مطلبي پيدا كند كه قيافه حضرت ابولفضل العباس سبزه ويا سياه بوده است از فضايل آن حضرت كاسته نمي شود والبته ما هم نبايد به زيبائي هاي ظاهري ائمه توجه كنيم واز چهره هاي كريه دشمنانشان به عنوان انسانهاي زشت روياد نمائيم آنها زشت كرداروزشت سيرت بودند ولي ممكن است زيبا چهره بوده باشند .اگر كسي زيبائي ظاهري هم داشته باشد براي او اولويت وامتياز در مسائل انساني ومعرفتي محسوب نمي شود چون زيبائي ظاهري چيزي اكتسابي نيست كه زيبا روئي بنازد كه من زحمت ها كشيدم تا اين گنج را بدست آوردم ويا پسر كوچك منبر برادر خود فخر بفروشد كه چون من سپيد روي وتو سبزه روي هستي از من حقير تري ومن از تو به خدا نزديكترم .اگر اينگونه  بيانديشيم ما نژاد پرستيم واپارتايد(نژادپرستي )راقبول داريم ومردي مثل نلسون ماندلا رابايد 27سال به جرم اينكه از مادري سياه پوست زائيده شده است در زندان افكنيم ومردي چون هيتلر را كه سپيد چهره بود حرمت نهيم .مسئله نوراني بودن چهره با زيبا بودن چهره تفاوت اساسي دارد اين مساله  به تربيت باطن وتهذيب نفس و..... ارتباط دارد واكتسابي است .ان اكرمكم عندالله ..........

  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:39  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
 
  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:33  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
برای ناامیدی وامید

توبهترین بهانه ای

برای پیری وجوانیم

تو بهترین سرود عاشقانه ای

برای بدترین دقایق حیات

برای نوش ونیش روزگار

برای روزهای زندگی وآخرین دم وفات

تو بهترین بهترین ترانه ای

برای زیستن برای مرگ

برای خوبی وبدی

برای زیستن شکوه عشق جاودانه ای

تو مهربان ترین دوستی

تو مهربانی ویگانه ای

به شوره زار یأس

به روزگارناامیدی وامید

تو مزد یک سکوت عالمانه ای

وبهترین رفیق این زمانه ای

                                    برای فرزندم

  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:16  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
پیش از ایشان ما همه یکسان بدیم         

 کس ندانسته که ما نیک وبدیم

قلب ونیکو در جهان بودی روان           

 چون همه شب بود وما چون شب روان

تا    برآمد  آفتاب      انبیا

گفت ای غش دور شو  صافی بیا

چشم داند فرق کردن رنگ را

چشم داند فرق لعل وسنگ را

چشم داند گوهر وخاشاک را

چشم را زان می خلد خاشاکها

دشمن روزند آن  قلابکان

عاشق روزند این زرهای کان

زآنکه روزاست آینه تعریف او

تاببیند اشرفی تشریف او

مولانا معتقد است قبل از حضور انبیاء ( شامل انبیاء درونی یعنی عقل وانبیاء بیرونی یعنی پیامبران )ما چون شبروانی همه در تاریکی بودیم ونیک وبد بودن ما وجوهره وجود ما ناشناخته بود وهمه مثل هم بودیم اما پس از حضور عقل وانبیاء (قدرت تشخیص) ما نیک وبد را فهمیدیم وانبیا آمدند وگفتند ای غش از ما دور شو و ای صافی ونیکو به نزد ما بیا  .وفرق بین نیک وبد وجدا کردن ودیوار کشی بین این دو  اززمان حضورانبیاء  اتفاق افتاد . مولانا معتقد است انبیاء مانند چشم در هستی بشر عمل کرده ند.

واگر انبیاء نبودندما نمی فهمیدیم فرق نیک وبدرا  وهمه  ما یکسان وشب روبوده ٬در تاریکی مطلق راه می رفتیم .چون نابینایانی که چیزی را نمی بینند که حتی برای دیگری بازگو کنند .

چشم داند فرق کردن رنگ را              چشم داند فرق لعل وسنگ را  

 یعنی اگر قوه تشخیص وجود نداشته باشد بین سنگ معمولی (کم ارزش )ولعل تفاوتی قائل نیستیم   وبه همین دلیل  که چشم ها (انبیاء) که تفاوتهارا تشخیص می دادند مانند چشم که اگر خاشاکی بیاید اول درچشم می رود هر مشکلی وخاک وخاشاکی می آمد اول سراغ انبیاء  (چشم ها که هم مواظب هستند وهم حساس تراند وهم از نظر شان وجایگاه مهمترند ) می رفت وآ نها را درگیر می کرد وخاشاکها وبدیها هم با انبیاء سر ستیز داشتند زیرا من که موجودی زشتم اگر در بین مردم بدون اینکه مرا بشناسند ویا قوه تشخیص داشته باشند  زندگی  کنم ٬هیچ مشکلی ومزاحمتی برای من پیش نخواهد ٬ آمد اما اگر قوه تشخیص یافتند دیگر موقعیت  من با قبل فرق می کند .همانگونه که همه ما در مقابل بچه ای که قوه تشخیص داشته باشد سعی می کنیم خود نگهدار باشیم وهر حرفی وهر عملی از ما سر نزند ٬ اما اگر بچه ای قوه تشخیص نداشته باشد  ما مواظب خودما ن نیستیم  .زر های  خالص  دوست دارند مردم دارای قوه تشخیص باشند تا آنها را از میان زشتی ها بشناسند وبین آنها و   زرهای قلابی تفاوت قایل شوند اما زرهای قلابی دشمن روز وروشنائی وتشخیص هستند  ودر شرایط شب گونه است که بین زر قلابی وزر واقعی فرقی نیست وهیچ کس برجایگاه خویش نایستاده است .زر ناب دوست دارد فضا شفاف باشد تا خورشید که معرف اوست او را به دیگران معرفی کند وشرافت او را به دیگران یاد آوری نماید اما من قلابی نمی خواهد آفتاب بتابد .هر قدر فضا مه آلود  وآب گل آلود  باشد٬ زرهای قلابی بیشتر می توانند ابراز وجود وسوء استفاده نمایند  ..    خوش بود گر محک تجربه  آید به میان       تا سیه روی شود  آنچه درو  غش باشد .(حافظ)   

 ابیات اشتفاده شده از  مثنوی مولوی دفتر دوم  ابیات ۲۸۵ تا ۲۹۱ می باشند  .

  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
 

چه دل است این دل من

که زیک لرزش اشک

بررخ رهگذری

یا زنالیدن مادر به فراق پسری

دل من می شکند

چه کنم .؟

دلم از سنگ که نیست !!

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من ؟

که زتردی چو یکی ساقه تاک

بشتابی که تگرگ

بشکند ساقه واز هم بدرد پیکر برگ

یا به آسانی یک شاخه گل می شکند

چه دل است این دل من ؟؟

هرکجا اشک یتیمی رنجور

میچکد بر سر مژگان سیاه

هرکجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده براه

دل من می شکند

چه کنم ؟؟

دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من ؟

به مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبوتر ها را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من می شکند

حالت دخترکی کوچک تنها وفقیر

که به حسرت کنداز شیشه اشک

به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله وآه

دل من می شکند

چه کنم ؟؟

دلم از سنگ که نیست  گریه در خلوت دل ننگ که نیست

ناله پیرزنی دست تهی که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد غریبی که بلا دیده بسی

حالت دخترزشتی که زشرم

روندارد به کسی

دل من می شکند

هرکجا درنگه تازه نهالانی خرد

از ستیز پدرو مادر خشم آلوده

می وزد بوی طلاق

وز پراکندگی عائله ای برخیزد

در سرا٬ بانگ فراق

دل من می شکند

چه کنم ؟؟

دلم از سنگ که نیست ! گریه در خلوت دل ننگ که نیست

چه دل است این دل من ؟

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

استاد مهدی سهیلی 

 تقدیم به دختران  کرمان وبم

  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 1:29  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

مرگ من روزي فرا خواهدرسيد

دست خواهم شستن از هر آرزو

رقص خواهم كردمن در پيش مرگ

مرگ آب خوشگواري مي شود

مثل دوغي ترش سرخواهم كشيد

فارغم از رنج ها ودردها

فارغم از بيم ها ، اميدها

ديگر از اين رنج هاي بي حساب

ديگر از اين تنگناي مسخره

مثل بادي بال را خواهم گشود

فارغ از بودونبود

ديگر از ميراث ننگين پدر

هيچ كس با مرده مي نارد سخن

ديگر از خورد وخوراك

ديگر از اسب وعلف

ديگر ازشيروبهشت

ديگراز تيغ صراط

ديگراز شمشير عزرائيل هم

 هيچ كس با من نمي گويد سخن

من تمام اين هياهوي هاي گرم

يا معماهاي تلخ

هرچه پشت مرگ هست

هرچه بعداز مردن ودل دردهست

زودسر خواهم كشيد

در بهشت پاك پر خواهم كشيد

يا به دوزخ مي روم پست وپليد

از تمام گفته ها

از تمام رنجها وعشق ها

از عذاب هولناك جهنمش

ياشراب كوثر باغ بهشت

دست خواهم شست من

هيچ كس ازباغ زيباي بهشت

ياعذاب دوزخ بي انتها چيزي نديد

 ياتصور مي كنند

ياتصور مي شود

فارغ است از قيد وبند ودوزخ وباغ بهشت

ناشناس وبي نظر

مثل يك شاخ گل نشكفته است

رنگ وبويش بي بديل

 مرگ مثل يك در نگشوده است

پشت اين در هرچه هست

نيك ونيكو وسفيد وپاك وسبز

زشت وپست ورنج وشر

دوست دارم هردورا

كنجكاوم تاببينم چيست مرگ

حس من در جستجوي پشت در

لذت كشفش نصيبم مي شود

چيست آيا وعده ها وخشم ها

چيست آيا شيرها وزخم ها

هركسي تصوير ناديده كند

  نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:30  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

آن زلف هاي بور

بر شانه هاي برف

با چشم هاي مست

با آن  بلور دست

عزم مرا شكست

ديگر نمي روم

زيندر به هيچ جا

ديگر نمي شوم

من بنده خدا

مثل شكوفه اي

 چون عطر شيطنت 

سر مي كشي چرا ؟

اينجا وهر كجا

مثل ترانه اي

زيبا ودلفريب

در كارگاه هستي

پروانه اي غريب

تنها بهانه اي

تنها بهانه اي                 

                                            براي دخترم فاطمه

 

  نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:44  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

مثل يك نيلوفر درحال مرگ

آرزوي شبنمي در سينه ام

روي خاك آرزوي سوخته

ريشه هايم در حرارت خشك شد

ريشه هاي از عطش لبريزمن

مي زند برمن نهيب خواستن

تا كه شايد زين حصار سوخته

سوي آبي يا سرآبي پركشم

ليگ غيرت در گل غم مانده است

عشق پايان غزل را خوانده است

حسرت ديداراو گل كرده بود

ياتوان خاستن من را نبود

ناگهان در كوچه باغ عشق تو

شاخه هاي خشك را آبي رسيد

گوئيا در سرزمين عاشقي

پادشاه حسرت وغم مرده بود

ناگهان در يك غروب خسته اي

يك پرستوي مهاجر سررسيد

گفت مژده از بهاران ميرسد

روزوصل دوستداران ميرسد

دوستي گل داد زير پاي بيد

يك پرستو روي يك ياس سپيد

مژده اي آورداز روز وصال

ةاي يارانآشتي گل ميدهد 

روز وصل دوستداران ميرسد

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

دلم ار دست شدو می دانم            

 کودکم ٬عاشقم و    نادانم

این چه راهیست که دل بردم               

کار من نیست که سر گردانم

درس علم است که می آموزند           

 وین چه درسی است که من میخوانم ؟

راه سخت است   رفیقم مددی             

مطمئن باش که من می مانم

عشق راهی است پراز خوف ولی       

 بی سلاحم به ره  و ترسانم

کاش این ملک شود ویرانه                

 کرد ویرانه دوصد چندانم 

بردر دوست رقیبان نزدیک             

 عاشقم  ٬بی سرو بی سامانم

کاش فرزانه من می آمد                 

 تا ازین درد سیه برهانم

  تقدیم به فرزندم

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:44  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

مادرها شبیه ترین موجودات به خداوند اند .مهربانی وصبر وآفرینندگی وشکوه واشتیاق و.....اگر یک قدم ورداشتی او صد قدم ورمیداره  وخلاصه خیلی چیزاشون شبیه خداست .بخشیدن بدون توقع از مهمترین  خصوصیاتی است که مارد وخدا را شبیه می کنه می بخشه اما توقع نداره .تا حالا دیدی مادری منت سر بچه اش بذاره که من تو را درشکم خویش نگه داشته ام واز شیره جانم به تو داده ام و تو متولد شدی  واولین کسی را که گاز گرفتی من بودم  .بشر نسبت به خدا هم همینطوره تا حالا توجه کردین ؟ یک بچه کوچک که تازه میخواد دندون دربیاره اولین کسی را که گاز میگیره مادرشه .ومیخواد بهش بگه که من دندون در آوردم منو فراموش نکنی ویا یادت باشه من هستم .بشر هم وقتی اولین اندیشه ها از بودن را در خودش می بینه شروع می کنه به گاز گرفتن پستان مادری که شیرش داده .(گاهی انکار ٬گاهی عصیان و....) در واقع منظوری نداره فقط می خواد ابراز وجود بکنه وبه خدا بگه من دندون در آوردم خداوند هم مثل مادر بهش لبخند میزنه ومیگه ای شیطون منو گاز میگیری دیگه بهت شیر نمیدم برو غذا پیدا کن وبشر شروع میکنه به تلاش وتکاپو وگاهی در این تلاش وتکاپور حتی مادرش(خدا) را هم فراموش می کنه بعد وقتی دوباره گرسنه شد با گریه وزاری دنبال خدا میگرده وخدا هم دست رد بر سینه اش نمی زنه وبا با لبخند میگه بیا و می پذیرش .خدا عشق بازی می کنه با بشر این بشره که نمیدونه آنطرف کیه وچه میخواد  .خیلی چیزها براش تلخه اما خوبش میکنه وبر عکس .فعسی ان تکرهو شیئ وهو خیر لکم و..........

  نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:2  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
اینک در آغازیم

آغازی نومید  آغازی تلخ

در آغاز تکرار زندگی دیروزیم

سر فکنده ونومید

کوله بار تلخکامی بر دوش

سنگلاخ بی نصیبی درراه

سرزمین وحشی خشونت گسترده تا افق

رهبران اخمناک جهان بر صندلی فریب

من بشرفلسطینی ام  

تشنه محبت ومیثاق

دستانم را ریشه پیوند می چکد

ودلی لبریز تمنا ومهربانی

در زمینی که از خاطر خدایا ن رفته است

وخداوندان دور دست از او مایوسند

زهر خند تلخ من

بر خویشاوند خداست

بیگانه با خویش وخدا 

بشر نومید را 

مژده مسیحی امیدوار می میراند

                                   

       واقعا نمیدونم در مورد مردم فلسطین چه بنویسم  نعوذ بالله از دست خدا هم عصبانی هستم

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:25  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

شخصي پيش خدا رفت تا راز هستي را برايش بگويد .خدا گفت : برو يك ليوان آب بياور .آن شخص كنار رودخانه رفت كه آب بياورد  .زني زيبا را ديد وعاشق او شد وپس از مدتي با او ازدواج كرد .ومدتي با او زندگي كرد وبچه دار شد وخدا را بكلي فراموش كرد .روزي و روزگاري باران باريدن گرفت  وسيل براه افتاد وخانه وكاشانه آنها را آب برد .آنها بچه هايشان را بردوش گرفتند ومي گفتند  خدايا مارا نجات بده وخدا گفت  ليوان آب كو ؟؟؟      رهائي از دانستگي  كريشنا مورتي  فصل ۹

آيا براستي ما در اين دنيا مي آييم كه ازدواج كنيم بچه دار بشيم وهروقت مشكلي برامون پيش اومد از خدا سراغ بگيريم ؟؟

آيا براستي هدف از خلقت ما همين است ؟

مرغ مسكين زندگي ،خورد وخفتي نيست بي مقصود     احمد شاملو

گر شبي در خانه جانانه مهمانت كنند        گول نعمت را نخور مشغول صاحبخانه باش       سعدي

ما در خانه جانانه مهمانيم ودائما براي بدست آوردن نعمت وخوردن وخوابيدن وخواستن و......تلاش مي كنيم آيا با صاحب خانه احوالپرسي كرده ايم .آيا مي دانيم از چه چيزي خوشحال واز چه چيزي ناراحت مي شود ؟ اگر مارا براي فرستان آب بياورد  با ليوان آب برمي گرديم يا با زن وچند بچه قد ونيم قد وقسط وبدهكاري وگرفتاري ومسئوليت و...........

من فكر مي كنم ارزش انديشيدن را داشته باشد  كمي بيانديشيم .

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 12:42  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

روز عاشورا عده ای برای گرفتن نذری سرو دست می شکستند عده ای چنان بر سر می زدندکه انگارواقعا باباشون مرده عده ای نگاه به هیئت های  کناری می کردن ومی گفتن  بچه ها محکم !!!!! آنطرف راببینین من نه برای نذری رفته بودم نه بابام مرده بود نه  جزو هیئتی بودم . بالباس مشکی ریش طلبه ای وظاهری اراسته رفتم ببینم مردم برای چه اومدن  بعد به یاد حسین حسین گفتنهای قدیمی ونوحه خوانی های جوانی ُُ٬دلمون گفت برو سینه بزن ٬نمی خواد حسینی عمل کنی تو که میدونی بیشتر این ادا اطوارها فریب کاریه. خلاصه رفتم کنار یه پیرمرد که انتهای صف استاده بودو کسی نبودکه دست پیرمرد به کمرش برسه وراحت تر سینه بزنه منهم از سر دلسوزی  رفتم کنارش وایسادم وسینه زدم چند قدم که جلو رفتیم یکی از این آقایان مسن که معمولا وسط صف ها وای می ایستند وصف ها را مرتب می کنند و معمولا حاجی هستند جلو آمد وبدون هیچ پیش زمینه ای گفت دستمو گرفت واز شانه پیر مردجداکرد وگفت برو تو اون صف گفتم چرا گفت نظم صف را به هم میزنی چون سینه زنان به سبک بوشهری خم می شدندومن هم بدنم انعطاف لازم را نداشت منهم جلو این جمعیت توی این حسینیه  ضایع شدم وکنار وایسادم بعد از ساعتی سینه زنی تمام شد وسینه زنان مثل اینکه از صدای اذان رمیده بودند فقط چندپیرمرد وچندبچه دبستانی  . آن مردی که مارا ضایع کرده بودآمد وگفت ببخشید بچه ها گفتند این کیه داره سینه میزنه ونظم صف را بهم میزنه بعد بلافاصله پرسید بچه کجائی منم گفتم عربم یعنی سید بودم بعد گفت خب با رسم ما آشنائی نداری وبه من گفت حتما منو بخشیدی من هم گفتم آره خلاصه ما هم نمازی به جا آوردیم چه بجا آوردنی .  دیدم یک بنده خدائی بایک ژست خاص جلو آمد وگفت از بابت برخورد عذر می خوام . من فلانی هستم مسئول حسینیه اگر کاری داشته باشیددرخدمتتون  هستیم البته چون ظاهرمن خیلی موجه به نظرمی آمد اسمتون چیه گفتم عرب هستم چرا ؟؟ گفت من باید بدونم کی میاد وکی میره وظاهرا صاحب عزا بود وما بدون اجازه صاحب عزا آنهم نه به شیوه مورد پسند !!سینه زنی کرده بودیم ومستحق تحقیر ٬ بعد با خودم فکر کردم امام حسین  حداقل اگر پیرو نداره صاحب عزا داره ومسئولیت پذیر هم هستند .نکته دیگری که قابل توجه بود عده ای با موهای تیفوسی و پیرهن هایی که آرمهای مختلفی روی انهامنقوش بود ویاحروفی مبنی بر اینکه من دوستت دارم یا عاشق...... هستم ویا موهای دم اسبی ویا بایالهای بلند وافشان سینه می زدند .با خودم  گفتم ببین اگر اما م حسین در زمانه خودش  نتوانست روی جوانها تاثیر بگذارد حالا توانسته این جوانها را باانعطاف  بدنی لازم به حسینیه ها بکشونه با این مسئولین زحمت کش والبته مسئولیت پذیر . بالاخره  ازحسینیه که بیرون آمدم مردمی را دیدم که خیابان را پیاده طی می کردند وآژانسهائی که رویشان نوشته بود آژانس ......صلواتی ومن وبچه های خردسالم هم جزو گروه پیاده روندگان خیابان با پای پیاده بودیم وازهمه جالبتر این که آژانسهای صلواتی دربستی هم نمی رفتند.  عده ای هم درخیابان بودندکه از مراسم عزا داری بر می گشتن با ظروف غذا  که ظروف با زحمت فراوان خودرادر پلاستیک جا داده بودند ومن دلم به حال پدرم وجدم سوخت که چطور مراسمشان اینگونه باشکوه برگذارمیشه سلام برحسین مظلوم علیه السلام  ورحمت خدابر اوویارانش

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 3:13  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

مثل يك كوچه تاريك

توي سرزمين غربت

مثل يك جاده تنها

پرم از حسرت ووحشت

مثل يك غصه كهنه

پرم از كينه ونفرت

مثل يك كهنه خيسم

زير باران حسادت

مثل يك پيچك تنها

توي تنهائي مي پيچم

مثل نيلوفر صحرا

تشنه ابرم وفردا

كاشكي مي شد در حضورت

مي نشستم بي نهايت

كاشكي مي شد تا هميشه

زير بارونگاهت 

خستگي هامو مي شستم

 

 

براي مهاجر دوردست

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 1:54  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

باز باران با ترانه

با گهر هاي فراوان

مي خورد بربام خانه

ياد م آرد روز باران

گردش يك روز ديرين

خوب وشيرين

توي جنگلهاي گيلان

كودكي ده ساله بودم

شادوخرم

نرم ونازك

چست چابك

با دوپاي كودكانه

مي دويدم همچو آهو

مي پريدم از سر جو

دور مي گشتم زخانه

مي شنيدم از پرنده

از لب باد وزنده

داستانهاي نهاني

رازهاي زندگاني

برق چون شمشير بران

پاره مي كرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت مي زد ابرها را

جنگل از باد گريزان

چرخها مي زد چو دريا

دانه هاي گرد باران

پهن مي گشتن هر جا

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توي اين درياي جوشان

جنگل وارونه پيدا

بس گوارا بود باران

به چه زيبا بود باران

مي شنيدم اندرين گوهر فشاني

رازهاي جاوداني

پندهاي آسماني

بشنو از من

كودك من

پيش چشم مرد فردا

زندگاني خواه تيره ، خواه روشن

هست زيبا هست زيبا هست زيبا

                                                 گلچين گيلاني

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:56  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

در اعوجاج حيرت بي انتها

لبريز حسرتي

گم گشته ام گوئي

در نه توي پيچ در پيچ گيسوانت

وهزار توي خستگي هاي بي حاصل

ونوميدي در شكفتن

برهوت بي كسي وشكوفه هاي ريب

همه رشته ها به هم گره خورده اند

دستي سياه

خنجري برهنه

خوني جاري

ميراث خدايان گريخته از دست رس

واندوه آدميان شرمسار

دود اندوده در حصار جهل 

در شكفتني حيرت انگيز است

براي فلسطين

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:51  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

آب هستم آب هستم آب پاك     

  جاريم از آسمان تا قعر خاك

گاه ابر و گاه     باران مي شوم   

گاه از يك چشمه جوشان مي شوم

گاه از يك كوه مي آيم فرود 

آبشار پر  غرورم    گاه      رود

گاه قطره گاه دريا مي شوم 

گاه در يك كاسه پيدا مي شوم

روز وشب هرگوشه كاري مي كنم      

باغها راآبياري مي كنم

نيست چيزي برتر از من در جهان       

زندگي از آب مي گيرد نشان

با     تمام  برتريها    كيستم ؟           

خوب هستم يا بدم من چيستم ؟

گرچه آبم روزي اما سوختم          

 قطره تا دريا سراپا سوختم

تشنه اي آمد كه سيرابش كنم    

 مشك خالي داد تاآبش كنم

تشنه آن روز من عباس بود     

 پاسدار خيمه هاي ياس بود

خون عباس علمدار شهيد      

قطره قطره در درون من چكيد

داغي از آنخون دلم را سوخته    

 آتشي در جان من افروخته

چشمه هايم خواب ،موجم خفته باد    

 آبي آرايشم     آشفته      باد

پيچ وتاب رودم از درد دل است       

بركه از اندوه دل پا در گل است

چشمه از غم روز وشب نالان شده      

 ابر هم از رنج من گريان شده

آب اگرهم  اشكشد  از شرم شد        

 از خجالت تلخ وشور وگرم شد  

شعر احتمالا ازمرحوم آغاسی است

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط میر غلامعباس خدامیان  |