تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 

حضورتوآدمي را

از انكار خدا باز مي دارد

در سرزميني كه قحط اميداست

چونان ستاره اي مي درخشي

تا تبار خورشيد را خلفي برخاسته باشد

رستم انكار به زانو درآمده است

وخدايان آسماني

ملاحت لبخند خويش را به نظاره نشسته اند 

عشق ميراث خدايان راستين است

درزميني كه بيرق دروغ در اهتزازي جاودانه است

حضور تو قبول خداوند را

براي آدمي آسان مي كند

درزميني كه اميدبه شكوفه نشسته است

ديروزهراس وتنهايي ازدروازه هاي شهرگريخت

وجارچيان سربلندي

زباله هاي حسرت را

جارو ميكردند

تا در شهر نشاني از نوميدي نباشد

تيره گي چونان شبحي  درزلال زلف هايت

گم مي شد

بر پرچين چشم ها

سبد سبد گل ديدار شكفته است

 تا نوميدي براي هميشه

نوميدودل شكسته

از شهر خاطره ها رخت بربندد

ازديروز طوفان

تاامروز ساحل

قرن ها حكايت تنهائي

به گرداب فراموشي غرق شده اند

وبيرق سربلندي دراهتزازي جاودانه مي درخشد .

                                                               21/9/82 براي ناشناس

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
 اسفندیار مغموم

گم گشته در هیاهوی نامردمی های چیره

در کدامین معبر پلید

برشانه های ستبرت زنجیر بسته اند

آیا کدام دست

آیا کدام حیله جادو فریب مرگ

در های خستگی

به رویت گشوده اند

دیری است  تا غرش شیرها

به فراموشی مرگ خفته اند

در گذر گاهها به قتل عام غیرت برخاسته اند

با حربه فریب

در گذر گاهها رونق باد است   همچو پار

دیریست کوهها ٬ از غرش ببری تهی شده

دیریست نعره ها خفته است در گلو

راهی نمانده است

مرگی گریز ناپذیر  بر ره نشسته است

                                                     برای برادرم  سید علیرحم موسوی نژاد

 

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:35  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

عشق یعنی در فراقش سوختن    عشق یعنی سوختن ٬ لب دوختن

عشق یعنی شانه لرزان بید           عشق یعنی روح یک یاس سپید

عشق یعنی خاردست و دامنش       عشق  یعنی یوسف وپیراهنش

عشق یعنی آشتی با روشنی           عشق یعنی فارغ از ما ومنی

عشق یعنی شام هجران فراق     عشق یعنی شور وشوق واشتیاق

عشق یعنی رویش گل در بهار          عشق یعنی مست بوی زلف یار

عشق یعنی آتشی افروختن             جمله غمهای جهان را سوختن

عشق یعنی کربلا  یعنی حسین          عشق یعنی تیغ در بد روحنین

عشق یعنی یک بیابان از عطش        عشق یعنی از خراسان تا حبش

عشق یعنی سرخی خون شهید     عشق یعنی آنچه زینب می کشید

عشق یعنی کاش یعنی آرزو              عشق یعنی کاش بودم پیش او

عشق یعنی در بیابان وجود               روح وجان وسینه وسر در سجود

عشق یعنی خیمه های سوخته             عشق یعنی روح رنج آموخته

عشق یعنی چون علی مرد عمل           عشق یعنی رنج در جنگ جمل

عشق یعنی فارغ از بود ونبود          عشق یعنی بذل وبخشش عدل وجود

عشق یعنی سوختن در بی کسی           زخم خوردن از لب خاروخسی

عشق یعنی در فراقش موج خون             عشق یعنی غرق دریای جنون

عشق یعنی سر بزیری سر فراز              عشق یعنی ناله های جانگداز

عشق یعنی ناله نی در فراق                  عشق یعنی ذولفقار انشقاق

عشق یعنی یاسهای مهربان                    عشق یعنی نردبان آسمان

عشق یعنی خونبهای آدمی                       عشق یعنی انتهای آدمی

عشق یعنی سرزمینی از بلور             عشق یعنی دوستی با اصل نور

عشق یعنی کاخ رویا در خیال              عشق یعنی دوستی با ذو لجلال

عشق یعنی بنده وعصیان به هم       عشق یعنی شادی وهجران به هم

عشق گاهی جان ستاند از کسی              تا ثریا می برد گاهی خسی

عشق یعنی دوستی در بندگی             عشق یعنی فارغ از خوی سگی

عشق بوی روح مجنون می دهد            صبح وصل وشام پرخون می دهد

عشق میراث علی در کربلاست              خونبهایش را خدائی خونبهاست

عشق یعنی تیشه ای در بیستون         عشق یعنی ذولجناحی غرق خون

....................................................

عشق یعنی خونبهای آدمی                            عشق یعنی انتهای آدمی

عشق گویی در تن مریم شکفت               عشق یعنی هیچ کس آنرا نگفت      

  نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:12  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

بعضي دلها مثل سگانند كه اگر از خانه اي لقمه اي دريافت كردند تا ابد الدهر بر در آن خانه مي نشينند وديگر به در هيچ خانه اي پا نمي گذارند .

بعضي دلها مثل گاوند  ،حريص وشكمباره ،هرچه گيرشان بيايد  يا  مي خورند ويا نشخوار مي كنند وتفاوتي بين شبدرويونجه وگل نرگس حس نمي كنند .

بعضي دلها مثل الاغند اگر يك باراز كوچهاي گذشتند وگوشه بارشان به ديوار گرفت ديگر هرگز از آن كوچه نخواهند گذشت ،اگر چموش باشند عذابي دردناكند واگرسربراه باشند روز تا شب وشب تا صبح بي توقع كار مي كنند،زخم برمي دارند وزبان دراز نمي كنند،تا نفس دارند كار مي كنند واز مقدار ونوع بار هيچ شكايتي ندارند .به مقداري جو دل خوش دارند ،اهل شكايت وشكوه نيستند .

بعضي دلها مثل مرغند با كمترين كاري صداي قدقدشان بلند است واي به روزي كه تخم بگذارند ،تمام درو همسايه را باخبر مي كنند انگار تخم طلا گذاشته اند ،چينه دانشان كوچك است ،نه ظرفيت خوشي زياد رادارند ونه حسرت زياد را تاب مي آورند ،هميشه اسيرآب ودانه اند ،بالهاي ضعيفي دارند وبه مشتي دانه اسير هردامي ميشوند .

بعضي دلها مثل شيرند ،مي غرند وعظمت وشكوهشان حسدرا در هركسي زنده مي كند ،هميشه موردبدخواهي دشمنان اند واز هيچ چيز واهمه ندارند ،جان مي دهند براي خطر كردنوماجرا جووحادثه آفرين اند ،دائم مي خواهد مواظبشان باشي .اگر لحظه اي غفلت كني دريده خواهي شد وخوراك شغالان واگر ذره اي عصباني شوند هم خود، كار راتمام مي كنند.

بعضي دلها مثل آهو گريز پا وسبك بالند ،با كوچكترين خش خش كيلومترها مي دوند ،از سايه خودهراسان هستند و وهروقت در كف شير خونخواره اي افتادند چاره اي جز خرد شدن استخوانهايشان ندارند ووقتي بدام مي افتند غذاي خوشمزه اي هستند .

بعضي دلها مثل روباه مرموز وحيله گرند ،هميشه بي خبر مي آيند ووقتي رفتند،تازه ديگران متوجه مي شوند كه آمده اند ورفته اند، هروقت حيله شان را فهميدي ودنبالشان كردي ابتدا به سرعت مي دوند بعد كمي استراحت مي كنند تا تو سرعتت را بيشتر كني واميدوار تر بدوي ،بعداز اينكه مطمئن شدند دنبالشان مي دوي مي گريزند ،آنفدر خوب زمان را تقسيم مي كنند وبه موقع شتاب مي گيرند ،به موقع استراحت مي كنند كه دنبال كننده آنها خسته وكوفته مآيوس برمي گردد.

بعضي دلها مثل گرگند فقط دوستدارند ديگران را زخمي كنند وهر چند نمي توانند يك لقمه از يك گوسفند را بخورند ولي سعي مي كنند گلوي چندين گوسفند بي زبان را پاره كنند وبگريزند  .

بعضي دلها مثل اسبند تا بسته اند بر آخورنه صداي شيهه زيبائي دارند وسرعت ويال ودم قابل توجهي دارند ولي وقتي آزاد باشند مثل باد سريعند ويالهايشان در باد هر دلي را آشفته مي كند وشيهه شان موسيقي دلنوازيست كه درخت ها را به رقص وا مي دارد ،وقتي بر آخور بسته اند بوي پهن آزاردهنده اي دارند ،وقتي در دشتها مي دوند بوي آويشن ونعنا مي دهند وخورشيدبريالهايشان طلوع وغروب مي كند .

بعضي دلها مثل ماشين كوكي هستند ،هر وقت براي انجام هروظيفه اي كوك شوندوظيفه شان رابدرستي انجام مي دهند وهر وقت كه لازم شد مي توان به راهشان انداخت وهروقت لازمتر بود مي توان از حركت بازشان داشت ،اين دلها فقط بدرد عشق پس از ازدواج مي خورند ،چقدر خوب كار مي كنند پس از ازدواج كوكشان كني تا آخر زندگي كار مي كنندوهميشه حرفهاي تكراري مي زنند وخسته نمي شوند واز زندگي راضي وخشنود اند ،مثل خر خراس ميگردندومي روندوبرمي گردندسر جاي اولشان وفكر مي كنند چقدر راه رفتند.

بعضي دلها مثل شغالها دزدند فقط وقتي لذت مي برند كه غذاي آماده شكارچيان بزرگ را بدزدند ،هميشه در تاريكي دنبال طعمه مي گردند وهر گز نمي توانند خودشان را بنمايانند چون قدرت برابر با هيچ كس را در خود نمي بينند ،نه رحم سرشان مي شود نه مروت بلكه همه شكار آماده شده را مي دزدند .

بعضي دلها مثل گنجشك كوچكند ولي سير نمي شوند ،بيش از هر كس جيك وجيك مي كنند ،كمتر سكوت مي كنند وكمتر مي نشينند ،دائم در جنب وجوشند ودوستي را فقط در زاد وولد تفسير مي كنند ،زندگي جمعي رادوست دارند وكارشان رادر كوتاه مدت انجام مي دهند واهل مسامحه كاري ومراعات وآهستگي نيستند ،فقط روي درخت هاي پر شاخ وبرگ لانه مي كنند ،نمي توانند بيدار باشند وخواب كسي راببينند.

بعضي دلها مثل عقابند آنقدر در اوجها سفر مي كنند كه جز لقمه خيال چيزي عايدشان نمي شود،از هرچه پستي است بيزارند ،حاضرند آن بالاها از گرسنگي بميرند ولي پائين نيايند كه بوي گنديده گي آنها را مي آزارد ،اصلا تحمل بوي بد راندارند،آنقدر دور مي شوند كه هيچ بوئي نمي تواندبه آنها برسد .به سختي كسي رادوست ميدارندو به سختي از دل بستگي خوددست بر ميدارند .بسيار ديرعاشق مي شوندواگر عاشق شدندهرگز باديگري مي نمي خورند .

بعض دلها مثل كبوتران حرم هميشه در حد فاصل خانه اي در حركتند وبق بقو مي كنند ،پرواز مي كنندوبالهايشان رامي گشايند اما هميشه چشمهايشان به حريم حرم است ومنتظر ريختن دانه از دست خادمان حرم ،جرات گريختن ودور رفتن را در خوداحساس نمي كنند،مي خواهند خيالشان راحت باشند اهل خطر كردن نيستند ، بيشتر دوستدارنداز دهان جفتشان آب بخورند،اينها بدرد زندگي زناشوئي مي خورند وهمسران سربراهي هستند كه بدون وجودهمسرشان غذا از گلويشان پائين نمي رود.

بعض دلها مثل موشنددائمادرپستوي خانه هاچيزي را مي جوند اگر نخوردند دندانهايشان رشد مي كند وفكشان راسوراخ مي كند،بيش از هر چيزي از سوراخ خوششان مي آيدودر همين سوراخهابا ديگران دوست مي شوندوبر سر همين سوراخها باديگران مشكل پيدا مي كنند،هروقت بتوانند مي دزدند واگر نتوانند آنرا ميخورند واگر نتوانستند بخورند آنرا مي جون تا لاقل كاري كرده باشند .

بعضي دلها مثل مارند  روي زمين مي خزند ،سرشان به كارشان گرم است وتا كسي پا روي دمشان نگذارد اهل نيش زدن نيستند ،رنگشان ديگران را فريب مي دهد ولي زهرشان به ديگران مي فهماند فريب خورده اند

بعضي دلها مثل بزهاي وحشي فقط در كوههاي مرتفع مي زيند وفقط علف هاي خوشبو مي خورند ،اگر دست كسي به گياهي بخوردبويش انها را آزار مي دهد ،گياهان خوشبوراهم با ناز وتفرعن مي خورند ،پشكلشان هم بوي خوبي دارد، با بزهايي دوست مي شوند كه زودتر از همه گله به قله كوه مي رسند.

بعضي دلها مثل سياستمداران بي پدرومادرند.نمي داني كي كسي را دوست دارند؟ وچه هنگام باديگران دشمن هستند، به راحتي آب خوردن تغييرموضع مي دهند وچنان وانمود مي كنند كه فكر مي كني مادرزادي عاشق تو بودند بعد وقتي با ديگري در بستر ديده شدند قسم مي خورند كه بازور سرنيزه تا اينجا آمدند .

بعضي دلها مثل كفتارند آنقدر صبر مي كنند تا هيچ كس سراغ شكاري نرود، بعد پاورچين پاورچين مي روند وچيزي از آن به جا نمي گذارند.

بعضي دلها مثل كلاغند  صداي زشتي دارندوقارقارشاندل هر صاحب ذوقيرا بدردمي آورد ، فقط از مزبله ها تغذيه مي كنند وعمر نامفيد وطولاني دارند وهيچوقت كسي براي شكار كردن آنها به خودزحمتي نمي دهد يعني به زحمتش نمي ارزند.اگر كسي ازگرسنگي بميرد ترجيح مي دهد از گوشتشان نخورد .

بعضي دلها مثل زنبورعسلند هر تلخي كه ببينندبه شهد مبدلش مي كنندوكام ديگران را شيرين مي كنند،اهلسود جوئي نيستن بيشتر جودمي كنند.

بعضي دلهامثل عقرب اندهرجا نگهداريشان كني نيششان رامي زنند وآنقدر حقير به نظر ميرسند كه كسي از آنها نمي ترسد ودرست در همين لحظه نيش زهر آگين خودرادر بدن شكار فرومي كنندواورا از پاي در مي آورند .

بعضي دلها مثل ميمون اند از اين شاخه به آن شاخه مي روند وجائي بند نمي شوند ،نمي شود به آنهااميد بست اگر كسي كاري بكند  آنها هم تقليد مي كنند وتقليدهم به آنها آرامش مي دهد .و........................................................................................................................

 
  نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 22:51  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

خواهم گریخت زاین شهر

خواهم گریخت زاین شهر پر هیاهوی پر فریب

با رنج ها وخستگی بی حساب خویش

با کوله بار حسرت ناکامی غریب

خواهم گریخت زاین شهر

تا دشتهای دور

تا انتهای شهر

تا هرکجا که نامی ازغم به جای هست

تا پشت قله ها

خواهم گریخت زین شهر

زاین راههای تاریک

زاین کوچه های تاریک

ازدود ٬ ازفریب

خواهم گریخت من

زاین شهر بی سرانجام

من دور می روم

تا هر کجا که شاید

تا دشت بی نشان

تا سرزمین عشق

من دور می شوم آنجا که شهر نیست

آنجا که قهر نیست

آنجا که بادها ٬ خبر را نمی برند

آنجا که دشتها ٬  سرسبز آشتی است

آنجا که دوستی ٬ بالیده است سبز

آنجا که هر کلاغ

رنگ سیاه خویش را ٬   پنهان نمی کند

آنجا که هر قناری ٬   آزاد می پرد

از شاخه های سیب

تا شاخه هلو

آنجا که هیچ کس را

بغضی نمانده است در حلقه گلو

خواهم گریخت زین شهر

زین شهر بی سرانجام بدسرشت

چون آدم پدر بامادر حوا

که گریزان شد از بهشت

گوئی زدور دست

از دشت های دور

از راههای باریک

از راه بی عبور

بانگی عجیب می کشدم سوی سرنوشت

نفرین برآن کسی

که با دست اهرمن

بنیاد این بنای بی بنیه را سرشت

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:18  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

جومه بنوش الوی زرد ونا              بوی گله بی وپره ایگردنا

( دخترمورد علاقه من  ان دختری است  که پیراهن بنفش پوشیده بود  وگردن بند طلائی برگردن آویخته  وهم گله را به صحرا برای چرا می برد وهم دوک می ریسید )

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 15:43  توسط میر غلامعباس خدامیان  |