تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 

چه اتفاق غریبی در هیاهوی یک روز طوفانی از نظر احساسی وارد کلانتری شماره 2 حومه شهر شدم با این تصور که با فرمانده پاسگاه عبوس بی توجه وکمی تا قسمتی بی ادب و قطعاً بی سواد مواجه می شوم به رسم معمول همان گونه که در بقیه کلانتری ها دلا می شدند برای رئیس پاسگاه دلا شدم وسلام مطنطنی ادا کردم(سلام علیکم ورحمة الله وبرکاته )با این توقع که جوابی جز برو بیرون نشنوم اما از قضای روزگار دنبال پسته رفتم و برشکر اوفتاد شخصی مودب با احترام برخواست وما را به نشستن دعوت کرد و با ملاطفت و مهربانی پذیرا شد من هم که به عنوان ریش سفیدی جوان ووکیل برای مصالحه دو نفر شرور از خدا بی خبر پا پیش گذاشته بودم در پوست خود نمی گنجیدم که در عمر چهل ساله خویش من درویش با چنین شیوه ای مورد تفقد قرار نگرفته بودم با خاطری آسوده بر صندلی های راحتی نشستم و در مورد مخاصمه پیش آمده زبان به سخن گشودم. فرمانده کلانتری نیز در ادامه برخورد نیک با من همراهی کرده و به تدریج با هم وارد کوچه راهای دلتنگی ودر دل های خصوصی شدیم و از تمنیات همدیگر می پرسیدیم که این حقیر سراپا تقصیر سخنانی گران سنگ از فرمانده کلانتری شنیدم بدین منوال که: دراین برخوردها تنها این دو شخص متخاصم مقصر نیستند. بلکه امنیت وآسایش روانی امری جمعی و دست آوردی اجتمائی است که تا مولفه های آن فراهم نشود امنیت که محصول اینهاست فراهم نمی آید. به عنوان مثال وقتی شهرداری فضای شهر را زیبا طراحی نمی کند و خیابانها لبریز زباله های سرگردانندو وقتی دولت اشتغال ایجاد نمی کند وقتی فرصتی برای ازدواج فراهم نیست، وقتی خانواده ها آموزش نادیده باشند، وقتی صدا وسیما وسیله هدایت کودکان ونوجوانان نباشد، وقتی فضای ورزشی کافی وجود نداشته باشد و تنها دو کتابخانه با مخازن کم وسالن مطالعه محدود وتقسیم بندی روزها برای دختران وپسران و....... وجود دارد نمی توان فرزندانی فرهیخته، سر به زیر و سر به راه پیدا کرد و با آنان در مورد زیبایی شناسی، نجوم، معرفت شناسی دینی ، عرفان و..... به گفتگو نشست ( دل خوش سیری چند؟ )وقتی دیدم رئیس کلانتری به دنبال حل مسئله است و نه پاک کردن صورت مسئله و همه فشار ناشی از بی توجهی طرفین متخاصم در درونم فرو کش کرد نا خداگاه پرسیدم : معذرت می خواهم رشته تحصیلی شما ؟ گفت فلسفه .کمی تا قسمتی خوشحال شدم و اندکی هم خنده ام گرفت ، لیسانس جغرافیا کار وکالت می کند ، لیسانس فلسفه رئیس کلانتری است ،فوق دیپلم برق کتک می خورد و دیپلم گرافیک کتک می زند و در این آش شله قلم کار نخود و عدس و ماش و برنج و لوبیا و شلغم و لبو را با هم در یک دیگ بار گذاشته اند. تنهاکسی که متناسب الشغل بود مسول بنگاه ماشین بود که برای قیمت دیه چانه زنی می کرد ومن مانده بودم در این دیگ بار گذاشته شده چه کسی مسولیت نمک  را برعهده می گیرد ناگهان دست قضا نمک رامهیا کرد و انسان کم شنوائی را وارد معرکه نمود که طرفین دعوا و مصالحه کاران و مدیر بنگاه هرسه به کمک همدیگر برایش توضیح می دادند تا از اتفاق افتاده و توافق حاصله درصدی را درک نماید. وبه رضایت نامه اعتباری درخور ببخشد . خلاصه کلام ٬ما جرا با قیمت مقطوع بنگاه دار و خداحافظی با ایما و اشاره کم شنوا و بدرود فیلسوفانه رئیس کلانتری وخداحافظی جغرافیایی وکیل دعاوی ونگاه او به مسئله از دید توپوگرافی انسانها،وتغییر این توپوگرافی با مشت یک بنی آدم دیگر ٬ خاتمه یافت .

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:26  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

غروب همیشه غم انگیز نیست اگر با یاری کنار جوی آبی باشی وکاندیدای مورد نظرت را تآیید کرده باشند خیلی هم خوش میگذره

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 1:39  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

اینک اینک، ای زمن خاموش‌تر
در نهان چون من، ز من در جوش‌تر
ای نگاهت آتشی بر جان من
دیده‌ات دریای بی پایان من
آری ای مرغ غریب خسته بال
باز گرد از آسمان‌های خیال
باز گرد از غرفه مهتاب‌ها
از فراز بادها و آب‌ها
باز گرد و باز کن چشمان خویش
باش یکدم میهمان خوان خویش
غرق شو یک لحظه در اعماق خود
تا ببینی پهنه‌ی آفاق خود
پهنه‌ی دریای توفان خیز را
باد های سخت موج انگیز را
دره‌های سهمناک کوه را
بیشه‌ها را جنگل انبوه را
***
ای دو چشمت رشک نرگس زارها
رحم کن بر جان این بیمار‌ها
وای اگر بیمار تو خیزد ز خواب
موج چشمش گَرد انگیزد ز آب
عشق دریایی است ژرف و هولناک
در کف هر قطره‌اش تیر هلاک
عشق خوبان مرد خواهد بی‌هراس
چوبدستی جان بکف، سر‌ناشناس
کیست اینک کاستین بالا زند؟
بی محابا دل بر این دریا زند؟

(برای عشق)

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:34  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

خنده دار وواقعی :

شرایط تولد من هم شرایط طبیعی ومعمولی نبود  باورت میشه یه بچه  در یکی از روزهای پائیزی که بارون زیادی در منطقه گرمسیری خشک بی آب وعلف اومده ٬وتمام محیط  پر از گل لای با رنگ تقریبا صورتی وهر آدم چابکی سر می خوره ومی افته درد زایمان زنی فقیر وبیچاره وبی کس راکنار برکه گل آلوده ببره وبچه اش متولد بشه وتو برکه گل آلوده سقوط کنه ؟؟نه پدری حضور داشته باشه ونه مادر ی که کمک زن  بکنه وخودش مجبور باشه بی قابله وماما بچه اش را بدنیا بیاره ؟؟ باورش خیلی سخته وخنده دار که  از امن ترین نقطه دنیا بیای بیرون وبیافتی توی گل ولای ومادرت  توان بر خاستن ونجات دادنت را نداشته باشه !!  حال بچه ومادر غیر قابل درک واز نگاه یک کاریکاتوریست  خنده آوره ولی اون کودک آلان امید بده وهزاران دل مرده را شاد کنه وسنگ صبور هزار رنجور باشه که از عصه سرماخوردگی به زمین وزمان بد وبیراه میگن .من از رو نمیرم

چرخ برهم زنم از غیر مرادم گردد         من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 0:18  توسط میر غلامعباس خدامیان  |