تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 

کاشکی مثل گل قاصدکی

در سینه دشت

مست از بوی تو

پر باز کنم

بروم همره باد

دست در دست نسیم

تا فراسوی جهان

تا بدانسوی حیات بشری

تا بدآنجا که حقیقت روشن

تا بدآنجا که خدائی پیداست

بروم همره دود

بگریزم شب وروز

مثل یک عطر گریز

زهیاهوی جهان

سبک وسوخته پرواز کنم

بروم همره رود

روز وشب دشت به دشت

مثل یک ماهی قرمز

در بلورین نم اشک

می سپارم تن خود را با آب

مثل یک ساقه نیلوفر ترد

تکیه بر بالش موج

در خم جاده طولانی رود

فارغ از بود ونبود

 بروم تا فردا

بروم تا دریا...............                                ۱۹/۱۰/۸۰

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 14:3  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

دوشنبه برايم روزبسيار خسته كننده اي بود.بعداز حدود200كيلومترراه با ماشين قديمي وفرسوده آمريكائي كه وقتي مي ايستاد،هيچ فريادرسي جزخدا نمي توانست كمكت كنه وموقع مسافرت، بيشتر احساس مي كردي توي قطارهاي درجه سه  (سال 60 ) اهوازدزدكي سوارشدي ومجبوري هرطور شده خودتو به مقصد برسوني ، به شيرازرسيديم ، خسته وكوفته ، تازه كارمان شروع شده بود .پرس وجو كنان از اين كاكو وآن كاكو تونستيم آدرس بيمارستان را پيدا كنيم .وقتي به بيمارستان رسيديم انبوه جمعيتي كه يكي روي دماغش باند پيچيده ويكي روي چشمش ويكي دستش وهركس به نحوي وگونه اي بانداژشده بود ،منو به اين نتيجه رسوند كه سفرمون بي فايده است .به هر حال با هر ننه من غريبم بازي وتمنا والتماسي تونستم دل يكي از پرستارهاي ريز نقش را به رحم بيارم ويكي از نوبت هايي كه براي اقوام درجه يك خودشون كنار گذاشته بودن به ما تازه واردها با آن لهجه خنده دارمون اختصاص بده  وما را پيش خواهرمون سرفراز كنه. براي دقايقي توسالن انتظارنشستيم كه سپيده دختر خواهرم  شروع كرد به بي تابي واين ور وانور رفتن ، هركاري كرديم اين دختر يه جا بند بشه نشد كه نشد .دستمو به طرف در خروجي مي كشيد .منهم كه از فضاي بو گرفته از مريض هاي مختلف خسته بودم ازخدا خواسته باسپيده به فضاي باز بيمارستان قدم گذاشتيم  .درخت توت قرمزي توجه هر بينندهاي را به خودجلب مي كرد،خصوصا بيماراني كه از بيرون مي آمدندوچشم راستشون عمل شده بودوناچار بودند با چشم چپ خوددنيا را تماشا كنند .توت هاي خوشمزه و خوشرنگش دهن آدم راآب مي انداخت .من هم زير درخت رفتم وسپيده رابغل كردم تا توت هاي در دسترس را ازشاخه هاي نرم درخت جدا كنه . توتها تودستهاي سفيد سپيده له مي شد وآب زرشكي رنگش، روصورت ولباس هردوي ما  مي ريخت . بعد از كمي توت خوردن سپيده را زمين گذاشتم وخودم از توتهاي رسيده شاخه هاي بالاتر براش كمي توت چيدم، وقت خوردن توتها لپ هاي لاغروخوشرنگش  ، معصوميت كودكانه اش را دوچندان كرده بود .راهروي باريكي كه بوسيله شمشادها ايجاد شده بود مردمي  كه در رفت وآمد بودند را، مجبور مي كرد، همديگررا نگاه كنند .دختري لاغر اندام با چشماني ميشي وكشيده وچهره اي نمكين وسبدي كوچك تودستهاش كه با دستكش سفيدي پوشانده شده بود از جلو ما گذشت ونيم نگاهي به من انداخت .انگار مدتها منتظر چنين  فرصتي بودم.از خودم پرسيدم اين دختر !!!من قبلا ديدمش دختر آقاي مهاجري  است!! چقدر دنبالش بودم  وچقدر دوستش داشتم شايد منوشناخته .بعدبا خودم گفتم با اين موهاي تراشيده من  واين سرووضع  تو شيراز وفريبا توي كازرون فكر نمي كنم .فقط ميدونم سپيده مثل پارچه اي دنبالم كشيده مي شد .دنبالش راه افتادم وقتي وارد بخش شد رفت روي صندلي درست كنار خواهرم نشست .جلورفتم ، تازه سپيده خوشحال شده بودكه چرا من كشان كشان اونو دنبال خودم  كشيدم، روباه قرمز كوچكي سرش را از لابلاي ميله هاي سبد چوبي بيرون مي آورد ونگاه معصومانه اش دل هر بيننده اي را مي ربود.سپيده رابهانه كرد م سلام واحوال پرسي كردم وروبرويش ايستادم تابيشتر چهره نمكينش راتماشا كنم  .حضور دخترك وروباه من و سپيده را مجبور به نشستن كرد .ماهردومشتاق بوديم آنجاباشيم.من هم علاقه سپيده رابهانه كردم وسر صحبت را بافاطمه بازكردم .وكم كم نقاط مشترك زيادي بين من واووسپيده وروباه پيدا شد.صداي خشني سپيده را هراسان كرد ورشته افكار منو پاره كرد :خانم حسيني !!خانم حسيني !!.از جا پريدم وكاغد كوچكي كه تودستهاش بود از بين جمعيت قاپيدم كه رويش نوشته بود صندوق 12.به طرف صندوق رفتم وپس از پرداخت كد12به قسمت نوار چشم رفتم وخواهرم راصدا زدم  .دوست داشتم هرچه زودتر از اتاق تاريك نوار چشم بيرون بيام وپيش فاطمه بشينم وبيشتر باهاش صحبت كنم .نوارچشمو گرفتم وخودمو به سالن انتظار رساندم با يك نگاه اجمالي متوجه شدم فاطمه از سالن انتظار بيرون رفته .باعجله تمام راهرو وسالن انتظار را مي دويدم وبه چند بيمار رنجور تنه زدم شايد خبري از فاطمه پيدا كنم ،انگار آب  شده بودو تو زمين فرو رفته بود  .در حياط بيمارستان وزير سايه درختها نگاهم دنبالش مي كرد ناگهان ، صداي  گوش خراش ترمز ماشيني ديوار دلم را فرو ريخت .هجوم مردم به طرف درب بيمارستان منوهم به همان سوكشانيد، از لابلاي جمعيت ماشين پژو نقرهاي رنگي را ديدم .جلوتر كه رفتم جسدله شده دختر خانمي را ديدم كه لباسهاي سفيد فاطمه رابه تن داشت .سپيده سر رسيد وبراي روباه گريه مي كرد،بغلش كردم واشكهامون در هم آميخت .

  نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:31  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

 

پيش چشمم را  پرده اي از خون پوشانده  شده است  در سرزمين تاريخ آن دورود خويشاوند را مي بينم كه هردو از يك سرچشمه بوجودمي آيند  (بشريت ) جنايت وشهادت وستم ومعصوميت وظالم ومظلوم در طول تاريخ  از يك منشاء كه آدمند بوجودآمده اند واين نظام وجبر ظالمانه بر زندگي است كه ظالم مي پرورد .در سرزمين تاريخ آن دو رود خويشاوند را مي بينم كه از يك منشاء هستند وشتابان به سوي يك مقصود (هم رودهاي دجله وفرات وهم رودهاي ظالم ومظلوم ) از هم دور ودو تا مي شوند  مي شوند آنهم در سرزميني كه بالغ بر هفت هزار سال تمدن را در خود پروريده است  ودر سير خويش از هم دور مي شوند ونزديكي هاي بغداد به هم نزديك مي شوندودر انتهاي سرزمين تاريخ درشط العرب به هم مي پيونددند ويكي مي شوند وبه آرامش مي رسند در خليج فارس .اما اين پيوند وبهم اميختن نه يك به هم آميختگي جامد وجموديافته بلكه يك برابري سيال ومتحرك  پس از پيروزي عدالت در انتهاي سرزمين تاريخ صورت مي پذيرد .واين آرامش چون آرامش نخستين بين انسانها نيست كه در جمودسنگستان بلكه در برابري وبرادري سيال ومتحرك وپوياي اقيانوس .اين دو ررودخانه نمادي ازرودخانه جاري وساري ظالم ومظلوم در طول تاريخ هستند واز شمال ارمنستان ويخجالهاي فسرده ويخ زده ( نماد فرهنگي ورودخانههاي واقعي را باهم در نظر بياوريد )كه فرود مي آيند كه خاطرات فسرده كشتي نوح  وغار اصحاب قديم دقيانوس راكه به آزادي گريختند آغوش خودپنهان دارند واز شهرهاي جباران وپيامبران وازكناركاخها وكوخها ورنج ها وگنج ها وآشور وكلده ووبابل واور ومدائن خسرووبغداد خليفه در كنار هم گاهي دور وگاهي نزديك مي خروشندوسكوك نينوا وكربلاي خشكرا برآشفته مي سازند وسپس در بسترارام خليج با هم فرومي روند ولب فرومي بندند .درميان هياهوي مكرردجله وفرات اين دو خصم خويشاوندي كه هفت هزار سال گام به گام باتاريخ همسفرند.سواران وحشي آشورازقبرستان خاموش تاريخ برآشوبيدندوازشمال بين النهرين  سرازيرشدند برج شگفت انگيز بابل را كه در گذر تاريخ فروريخت دوباره از زمين مرده بالا كشيدند ودر پس هر كنگره اي از اين برج پاسداران هولناك معبد ها وكاخ ها با هم در كمين نشستند .بعل (خداي بزرگ) كه سلطنت جباران وستمگرانرا بر مظلومان تقدس مي بخشيد ومتوليان وحاميان خويش را بر گرده بيچاره گان مي نشانيد دركاخ استكباري معاويعه نشسته است وبه اسم اسلام بر سر گنج ها وغنيمتهاوغارتهايي كه به اسم اسلام شده است نشسته وبه نام امير المومنين نيروي مقدس نيايش وثناي خداوند يكتا را  را به نيايش وستايش خداوندان زروزور وتزويرمنحرف كرده است   ودرلباس دين بر گرده مظلومان هميشه تاريخ نشسته است .حسين نيز مي بايست در سكوت سرزمين كربلا آشوب آتشين ورعد آسا  چونان ضربه تازيانه اي  مهلك بر سرهمه اين تقدس نمايان حامي جور وظلم وستم فرود آيد ورشته سلطنتهاي كهنه آنان رااز هم بگسلاند وآنان را در طول تاريخ وبراي هميشه تاريخ وبراي همه زمانها رسوا كند والگوواسوه ارايه كندواين بزرگ ترين كاري استكه در طول تاريخ بشري شده است .زيرا قيام حسين نه يك قيام در يك مقطع از زمان بودبلكه اغازي بودبراي برپا خاستن همه مطلوماني كه در تاريخ بشريت به آنان ستم شده است وبه استضعاف كشيده شده اند . همه عناصر وسنگهايي وستونهاي جابجا شده وقدرت هاي به انحراف كشيده شده در طول تاريخ وبراي بشر ديروز وامروز وفردا دركربلا ازنو تجديد ساختمان شده است وتكليف بشر درمقابل ظلم وجور وستم  براي هميشه روشن شده است .قيام حسين يك نبردبين دو سپاه وكشته شدن تعدادي وشكست خوردن عده اي نبوده ونيست . قيام حسين مي بايست در گذرزمان نه در يك مقطع خاص بلكه با توجه به همه عناصر در گذشته وآينده نگاه شود قيام حسين الگويي براي زيستن واسوه اي براي نشان دادن چگونه مردن براي هميشه تاريخ بود . 

                                                             برگرفته ازنوارحسین وارث آدم دکترشریعتی

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:15  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

هیچ یک از شما نباید به سخنان واحکام دروغ پرست گوش بدهید٬ زیرا   دروغ شهر و ده را دچار احتیاج وفساد سازد٬ پس باسلاح (تدبیر یاشمشیر)   اورا از خود دور سازید.      اوستا  اهنودگات قطعه۲۰آیه۱۹ 

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:15  توسط میر غلامعباس خدامیان  |