می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
من دو چندين آدم اندر يك نفر
گه فرشته گاه حيوان گه بشر
مهر موسي ومحمد درگلم
بوي فرعون هست نيمي از دلم
گاه موسي وكلامش دين من
گاه عيسي نيمي از آئين من
با محمد خويشم وپيوند هست
مهر مريم در تمام بند هست
گاه مي جوشد دل درويشي ام
با عدالت چون علي در خويشي ام
گاه مي خواهم كه بودائي شوم
گاه با زردشت هورائي شوم
گاه با عمران وموسي همدلم
هم علي را عشق در آب وگلم
با حسين وزينبم در كربلا
گاه همچون شمرمي جوشد سرم
هرچه نزديك من آيد بردرم
گاه چون موسي وهارون ومسيح
گاه هم سرگشته وحيران به تيه
گاه چون رستم به زور وكينه ام
گاه عيسي مي شود آئينه ام
گاه همچون حافظ رندم بجو
گاه با من از شراب وزن مگو
گاه مرغم سوي بالا مي پرم
گاه چون ماهي به دريا مي روم
گاه من ،همچون يزيدم بي شرف
گاه در معراج اسرايم به صف
گاه چون قابيل مي گريم به دشت
گاه يعقوبم كه در حسرت نشست
گاه يوسف مي شوم در مصر تن
گاه بوي خوش شوم گاهي عفن
گاه ديوم كز پي رستم دويد
گاه سهرابم كه پهلويم بريد ؟
گاهگاهي آتشم گه شبنمي
ذولفقارم تيغ برانم دمي
گاه كورم گاه بينا مي شوم
گاه كوه طوروسينا مي شوم
من هزاران شاه در دل پرورم
گاه آهو گاه شيرم گه خرم
گاه همچون ببر مغرورم به كوه
گاه همچون سگ روم دنبال بو
گاه كورش گاه اسكندر شوم
گاه هم بدبخت بد اختر شوم
گاه رنجورم ٬گهی دل خوش ترم
گاه هم تا عرش اعلا مي پرم
گاه همچون يك مگس برشكرم
گاه از عرش خدا بالا ترم
گاه پستم گاه شاهي مي شوم
گاه ماهم گاه چاهي مي شوم
گاه همچون شير ٬غران می شوم
گاه همچون موش ترسان مي شوم
گاه كودك مي شوم گه عاقلم
گاه از دنيا و عقبي غافلم
گاه شيطاني پليدم در حسد
گاه الهام از خدام دررسد
گاه تيرم گاه رنجم گاه درد
روزگار تيره با بختم چه كرد
گاه خشم ونفرتم از هرچه هست
گاه هم از عشق ليلا مست مست
گاه مجنونم به صحراي جنون
گاه رنجم گاه دردم گاه خون
همچو عيسي دار خود را مي برم
گه به ايمان از علي بالا ترم
گه خدايم گه گدائي مي كنم
گه گدايم گه خدائي مي كنم
گاه شيطانم به كاخ كبريا
گاه مي آيد به طور از من ندا
مرگ دردم همچو آتيلاي زشت
گه فرشته مي شوم اندر بهشت
گاه شامم گاه روز روشنم
حسرت وناكامي وهجران منم
هست در من سرزمين هاي پليد
عمرعاص وخولي وشمرويزيد
روح چنگيز است در شولاي من
واي جنگ واي خون و واي من
جويبارم رودم و دريا دلم
دشت خشكم نيست آبي در گلم
مست وديوانه چو مجنون مي شوم
از محبت غرقه خون مي شوم
رنج ودردو محنت وغم در من است
شوروشوق شب نخفتن در من است
رنج ودرد وشوروشادي در من است
كام وصل ونامرادي درمن است
عاشقم ومعشوقم وديوانه ام
خويشم وپيوندم وبيگانه ام
همچو هند از حمزه خونها خورده ام
چون علي از درد يك زن مرده ام
چون كويري در عطش ها مي زيم
رودم ودريائي ام يا آبي ام
موسي وعيسي وعمران در من است
يوسف وصحراي كنعان در من است
هم زليخا در من وزندان وچاه
همچو عيسي پاك وبي خارم به راه
با شريعت آشنائي مي كنم
در طريقت بي وفائي مي كنم
بايزيدم پوست را افكنده ام
مست شادي گشته در خنده ام
صد هزاران آتش است وآشتي
صد هزاران آرزو وكاشكي
كهكشان در كهكشان در سينه ام
گاه اويم گه ورا آئينه ام
اين همه هستي كه در هست من است
اين همه بالا كه در پست من است
صد هزاران جلوه دارد هست من
كهكشانها در هياهو مست من
من نميدانم هزاران آدمم
گاه بيشم گاه پيشم گه كمم
من همي آئينه ام يا نيستم ؟
پرتو ام يا جلوه ام خود چيستم ؟
گوئيا انگار كه من نيستم !!
من نميدانم كه خود من چيستم ؟
در هياهوي رفت و آمد شهر
كه چراغ ها خون آلودند
با چشمان روشنت
برايم سخن گفتي
مانده ام پشت ديواري سفيد
كه از خط هاي خيالي برپاست
با گل دادن چراغ سبز حيات
در انتهاي ترافيك
آنجا كه ديگر حصاري نيست
براي قناري وبلبل
وعده ديداري بده
سفرت خوش باشد
دست حق همراهت
هرکجا خواهی رفت
نکنی از من یاد !!
تو که رفتی زینجا
راحت وخرم و شاد
من بیچاره ٬اسیر قفسم
رنج همزاد من غم زده است
خوش به حال تو ٬برو
ریشه دارم در خاک
نشوم راحت من
دل من ٬خواهد مرد
خواهد افسرد از این غصه وغم
دل یک مرغ اسیر
پی راهیست فراسوی قفس
برهد شایداز این ٬ خانه سرد
تو نه همراه منی !!
با دل غمزده ام ٬تنهایم
منم آن مرغ گرفتار قفس
که اسیر هوس فردا هاست
برو ای دوست ٬برو
دست بردار دگر
از دل غم زده ام
برو ای دوست ٬برو
بگذر٬ این شام سیه
صبح را خواهد دید
شاید از شاخ امید
میوه وصل تو را
خواهد چید !!