می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
مردی تنها
زنی برهنه
باران
گرگی گرسنه
مردی خسته
زنی برهنه
برهوتی خشک
مردی تشنه
زنی برهنه
ماری خشمناک
شبی تاریک
کورسوی چراغی
مردی بی رمق
چراغ خاموش می شود .
برای دختر عزیزم
پادشاه سر زمینی عاشقی
سروناز باغهای دلبری
چشمه سار دشت های بارور
آفتاب غربت وتنهائیم
ای نسیم آشتی با روشنی
ماهتاب هر شب بی انتها
دست هایت در محبت بی نظیر
چشمهایت در عنایت دلفریب
غنچه نشکفته نورسته ام
بارهای دوستی را بسته ام
اسب های آرزو آماده اند
شامهای سردی وغم رفته اند
خارهای دشمنی بشکسته اند
ماهتاب ومستی وزلف ونسیم
کاش می شد دست در دست صبا
با هیاهوی نگاهت همسفر
دست تو در دست های خسته ام
کاش می شد عقده دل را گشود
فارغ از رنج فراق و زهر بیم
برای فرزانه عزیز
قاصدک !
هان چه خبر آوردی ؟
ازکجا وزکه خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام وبر من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری ٬ نه زدیار دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی گوشی با کس
بروآنجا که ترا منتظرند
قاصدک !
در دل من همه کورند وکرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
در دلم می گویند
که دروغی تو دروغ ٬که فریبی تو فریب
قاصدک !
هان ولی ! راستی آیا ؟رفتی با باد
با توام آی کجا رفتی ؟آی !
راستی آیا خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
به اجاقی طمع شعله نمی بندم
اندک شرری هست هنوز
قاصدک آبرهای همه عالم شب وروز
در دلم می گرید
مهدی اخوان ثالث