می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
بردرختان آفت غم خفته است
دشت ها در حسرتی بی انتها
سینه هاشان از عطش تفتیده است
وای باران وای باران یاد بارانها بخیر
غنچه نیلوفرم پژمرده است
شاخه های نارون خشکیده است
دشت ها درحسرت وغم خفته اند
مرگ نحسی بر زمین خوابیده است
کشتزار مردمان خشکیده است
داس ها چون شاخه حسرت تهی
بر ستو ن دارها آویخته
خشکسالی همچو مرگی نابکار
سینه سهراب فروردین درید
چشم ها خشکیده بر سقف فلک
انتظار بی سرانجامی به راه
کشتزار باورم خشکیده است
کاشکی در آسمان نیلگون
مرغ ابری سوی ما پر می کشید
دیگر از این آسمانهای تهی
بانگ رعدی هم نمی آید بگوش
برزمین خسته وتبداروخشک
مرد رنجور وستم کش خود بکوش
دل به فرداهای باران زا مبند
دل به فرداهای باران زا مبند