می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |

برادران مرده ام
زخم های ناشمرده ام
برادران مرده ام به راه هیچ
برادران بی کسم
برادران مرده ام
یادتان بخیر باد
زیر این بلوطهای سر فراز
زیر آن چنارهای سربلند
در مسیربادهای خوش نسیم
باتمام عشق ها وبیم ها ورنج ها
ترسها وانتظارها
یادتان بخیر باد
برادران مرده ام برای هیچ
براه هیچ
مابرای یک وجب زمین
میان آسمان بیکران
در این جهان ٬میان کهکشان
که مثل هیچ تا به هیچ
پهن گشته است
مثل گرگ وسگ به جان هم فتاده ایم
تیغ کینه بر گلوی هم نهاده ایم
دام رنج بهر یکدگر گشاده ایم
برادران مرده ام برای هیچ
براه هیچ
بعد مرگتان
گریستم ٬گریستم ٬گریستم
نه از برای آنکه مرده اید
از برای آنچه مرده اید
برادران مرده ام برای هیچ
براه هیچ
یادتان بخیر باد ٬یادتان بخیر باد
تقدیم به ویکتور فرانکل برای انسان در جستجوی معنی
به عنوان یک افسر تحقیق از مرکز به یکی از شهرستانهای کشور سفر کردم مردی قوی هیکل که می توانستم تصور کنم در دوره جوانی چه یلی وپهلوانی بوده اما امروز به درختی سوخته می مانست که شاخه های خشکیده اش دل هر رهگذری را به درد می آورد. موی ژولیده وریش بلند پیراهنی چاک خورده تا روی ناف ٬دمپائی پاره نشان از یک گسستگی وویرانی درونی میداد وبی توجهی به عالم خارج هرسئوالی می پرسیدم جواب نمی داد .ناگهان زنی بلند قامت با آرایشی اندک واندامی خوش تراش وخوش رنگ ورو وارد کلانتری شد .پرسیدم شما ؟ گفت: خانم ارسلانم ٬ ارسلان آتش پنجه .سکوتی مرگبار بر کلانتری حاکم شد .بچه های کلانتری را از دفتر فرماندهی بیرون کرده وشروع به بازجوئی از رعنا کردم .باران اشک اجازه صحبت نمی داد قدری تحمل کردم ولیوانی آب برایش ریختم ٬بعد از خوردن آب شروع به صحبت کرد : ما ۱۲سال پیش با هم در یک مسابقه اسب سواری آشنا شدیم من بر مادیان سرخ فام پدرم واو بر مادیان خودش سوار بود وبین خان زاده ها وبچه های کدخدا مسابقه گذاشته بودند ارسلان پابه پای من می تاخت بالاخره او اول شد ومن دوم واولین لبخند در پایان مسابقه بین ما رد وبدل شد .پس از چند روز چند سواربا هدایای فراوان وتشریفات خاص به خانه ما آمدند .پدرم که جزء خوانین منطقه بود ودارای باغ واملاک زیادی بود به استقبال آنان شتافت وبا روی باز آنها را پذیرفت وچندی نگذشت که ما با هم عروسی کردیم .چندین شبانه روز دهل وسرنا واسب سواری وجشن وسرور ومیهمانی منطقه را شادی بخشیده بود .مدت یک سال در آبادی در میان باغها ودرختان سرسبز وچشمه سارهای زیبا با هم زندگی کردیم تا اینکه یکی از دوستان پدر ارسلان به خانه ما آمد وگفت میخواهم ارسلان را به شهر ببرم .من هم با عشق وعلاقه ای که به طبیعت داشتم راضی نبودم اما وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد .ما به شهر رفتیم ودر منزلی مجلل زندگی کردیم .وقتی سهراب به دنیا آمد بیش از نصف شهر را غذا دادیم ودوستان زیادی هم پیدا کردیم .ما خان زاده بودیم وبسیاری بر سر سفره ما می نشستند ومیهمانی پشت میهمانی ....... یکی از روزهایی که طبق معمول میهمان داشتیم سرزده وارد اتاقی شدم ٬دیدم ارسلان با دو نفر کنار منقلی نشسته اند .تا آنروز هرگز ندیده بودم ارسلان تریاک و وافور دست بگیرد .مرا که دید گفت اشکال که نداره رعنا جان ؟ بدون هیچ حرفی آمدم بیرون وبعد از کمی اندیشیدن به موضوع گفتم من که پدرم وپدر بزرگم هرروز کنار منقل هستند ومشکلی پیش نمیاد چرا حرف تلخی به ارسلان بزنم ؟.وقتی میهمانی تمام شد ،ارسلان عذر خواست ومرا بوسید، من هم گفتم اگر کم باشد مسئله ای نیست .خلاصه جناب سروان سرتان را درد نیاورم مدتها گذشت وتمام املاک ومستغلات ما توسط ارسلان به دود تبدیل شد. پدرم وپدر بزرگم در فاصله کمی از هم کشته شدند. برادرانم یاغی شدند .ارسلان هم برادری نداشت وخواهرانش همه مرا مقصر می دانستند وراست هم می گفتند .من همیشه ازارسلان دفاع می کردم .کار به جائی رسید که محتاج شدیم ومن مجبوربودم دنبال کار بروم .هرجا می رفتم وسابقه مرا می دانستن فکر می کردند من شوخی می کنم اما به تدریج همه توی زندگس ما سرک کشیدند وفهمیدند که وضعیت تغییر کرده است .نگاهها نسبت به من عوض شد یکی خریدارانه به من نگاه می کرد ،یکی گستاخانه ودیگری دلسوزانه ، اما نگاههای دلسوزانه بیشتر از هرچیزی مرا می آزرد .رعنا دختر احمد خان قزل باش !!حالا مردم برایش دلسوزی کنند !!!.بدترین روز زندگیم پیش آمد شب هنگام کسی در خانه را کوفت ٬رفتم ودر را باز کردم کیسه ای برنج ومقداری عدس ونخود جلوی در خانه ام گذاشته بودند .کنار در نشستم واز خدا طلب مرگ خودم وبچه ام را کردم ولی انگار قرار بود همه تلخی ها را بچشم بعد بمیرم .چندین بار رفتم وبرگشتم تا راضی شدم کیسه را بردارم وداخل خانه بیاورم ،بهتراز گرسنگی بود .روزهای بعد کارم شده بود بیگاری ودنبال کار رفتن وروبرو شدن با نگاههایی که می خواستند مرا بی حرمت کنند .بارها می خواستم خودم را حلق آویز کنم ولی نشد .............ديدم ، ارسلان با چشمهای خمارش نیم نگاهی می کرد وموهای بلند وژولیده اش نمی گذاشت کسی اشکش را ببیند .حواست هست جناب سروان قنبری ، ارسلان چاقو به دست با اسبابی که یا با خفت وخواری از دیگران گدائی کرده بود یا با زور از بچه ها گرفته بود ٬از بیرون می آمد .در بارش شدید باران شب هنگام ارسلان ، مرا به منزل یکی از دوستانش برای آوردن مواد فرستاد، تا بتواند از درد خماری بیاساید .رفتم وهرچه اصرار وخواهش کردم فایده ای نداشت.ناگهان با تقاضای بی شرمانه اش روبرو شدم وقهقه مستانه اش .بلند شدم و چنان سیلیی توی گوشش خوابوندم که نقش بر زمین شد ،بر گشتم وموضوع را با ارسلان درمیان گذاشتم ٬اما ککش نگزید .باورم نمی شد که این ارسلان باشد .با اشکهایم بالش را خیس کرده بودم که تیغه سرد چاقو را بر گلویم حس کردم .ارسلان بود که درد خماری بی تابش کرده بود .از من خواست همین آلان در خونه اکبرآدامسی برم وبراش بیارم به هر قیمتی !!!!وقتی بلند شدم وبه در خانه رسیدم گفتم بمیری اینکارو نمی کنم ناگهان دیدم که چاقورا بر گلوی سهراب گذاشت وگفت چاقو اینجاست اگر با حشیش بر گشتی که هیچ وگرنه سرش را جدا می کنم .راه افتادم به خانه کسی می رفتم که پدرش سگهای شکاری پدرم را آموزش می داد وخانواده اش از این راه ارتزاق می کرد ٬حالا من باید با او همبستر شوم آنهم در حالی که ارسلان که پدرش اورا به نام ارسلان نامدار نامیده بود شوهرم بود .رفتم وبارها وبارها وبارها ار خدا پرسیدم خدایا !!چه گناهی کردم که کفاره اش این خفت وخواری است .گریه می کردم اما می رفتم جان سهرابم در خطر بود .وقتی با اکبر آدامسی مواجه شدم عده ای دوروبرش نشسته بودند وگفتم برای ارسلان دوا می خوام گفت : راضی شدی ؟ دوباره التماس کردم گوشش بدهکار نبود ناچار تن به کاری دادم که هرگز فکرش را نکرده بودم .اکبر آدامسی دوستاشو صدا زد وگفت شما شاهد باشید ......خداي من ،رعنا ی قزل باش در حضور مشتی بی اصالت تن به چه کاری داده بود .مواد را گرفتم وبه خانه آمدم صدای در ارسلان را به هوش آورد مواد را گرفت به گوشه ای رفت .من هم طنابی برداشتم وبه حیاط خانه رفتم وپس از بستن طناب خودم را حلق آویز کردم شاخه درخت شکست وروی لبه حوض افتادم ودستم شکست .دیگر ناتوان شده بودم درد وبیچاره گی وناامیدی مرا از پا درآورده بود .سم تو غذای ارسلان ریختم اما نمرد. خودم سم خوردم اما آنقدر استفراغ کردم که هیچ تاثیری نکرد .ارسلان راهی آسان پیدا کرده بود .فروش من در منزل وتامین مواد ٬ وقتی بچه دومم بدنیا آمد نمی دانستم پدرش کیست وبارها با سنگ به شکمم می زدم تا زنده به دنیا نیاید .چاقو ٬ترس ٬ شب ٬ مردهای غریبه ٬زندگی من شده بود. امروز شنیدم ارسلان کسی را با چاقو زده و دستگیر شده و آلان در خدمت شما هستم .نمی دانستم باور می کنم یک مرد می تواند به عمق این بیچاره گی سقوط کند یا نه ویا زنی اینچنین با وقار پس از این همه قضایا می تواند دروغ بگوید وچراهای دیگری که ذهنم را مشغول می کرد.از رعنا خواهش کردم به بیرون از اتاق برود ٬بلند شد ورفت وقتی به در رسید ناگهان برگشت وگفت : تو را به فاطمه زهرا بکشش ومرا خلاص کن ورفت .شب تا صبح با خودم فکر کردم خودم خلاصش کنم ولی تجربه سالهای کاری به من یاد داده بود کمی صبور باشم ولی خواب بچشمم نیامد .فردای آنروز وقتی وارد دفتر کلانتری شدم بچه های بازداشتگاه آمدند وگفتند جناب سروان ارسلان خود کشی کرده است . خیلی خوشحال شدم که دیشب ٬ خودم اینکارو نکردم ونمی دانستم چکار کنم ٬هنوز حواسم را جمع نکرده بودم که رعنا با قامتی استوارتر از دیروز وارد کلانتری شد .قبل از اینکه ما چیزی بگوئیم پرسید .اون جانور را چکار کردید ؟ یکی از سر بازها بی مقدمه گفت :جانور خود کشی کرده است .رعنا باورش نمی شد اقبال خوش سراغش اومده باشد .رفت ٬ نگاهی انداخت وبعد از اطمینان با لهجه خوش ترکی گفت الهی شکر الهی شکر
به خورشید ماننده ای
در ظهر تابستانی جنوب
وآنگاه که مینگری
بی شباهت ترینی به مرگ
بی آنکه زندگی را به تجربه نشسته باشی
با تو زیستن آغاز می شود
شهبانوی رویاهای کودکانه ام
بی تو مرگ را به تجربه می نشینم
چه بد همبستری است
های دیر آمده از دیر باز
مرگ در دهلیزها پنهان شده است
از نگاه دلفریبت
اینک مرگ در گریزی مذبوحانه است
از شکوه اهوارائی تو
لیلای دلفریب
دیرسالیست شب گریخته است
تابیرق عشق در اهتزازی جاودانه باشد
تقدیم به پائلو کوئیلو برای یازده دقیقه