تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 

درمسير باد

بيرق گيسوانت

در اهتزاز باد

چونان پرچمي

بر باروي سربلندی  

تا ديگر نشاني ازنوميدي نباشد

آن هنگام كه مي خندي

پليدي مي گريزد

تا درسياهي ها گم شود

وهنگام كه ميرقصي

ستارگان از چرخش بازمي مانند

تا شاديت را به تماشا بنشينند

شهزاده روياهاي كودكي ام

شكفته باد گل لبخندت

چونان كه عشق مي شكوفد

مسيحي كه زيستن را به ارمغان مي آوري

تا مرگ را مرده باشي

از آبشار بخشايش ات

كويرهاي حسرت  سيراب مي شوند

تا کام دلتنگی را تلخ کرده باشی

ميراث همه خوبي ها

درسرزمين  قحط سالي نيكي

ديرساليست به انتظار نشسته ام

تا بر ريشه هاي خسته ام ، شكفته اي

 

تقديم به فرزند عزيزم به مناسبت سالروز تولدش

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

 

دیشب از کلبه سهراب صدائی آمد

 

خانه دوست کجاست ؟

از خودم پرسیدم ؟

عشق را خانه پیدائی هست ؟

جای او جز دل شیدائی ٬ هست ؟

بذرآن در دل ما می روید ٬اما

هرکه او را به رهی می جوید

هرکسی هم سخنی می گوید

لیک در این همه سرگردانی

راز این مسئله را میدانی ؟

خانه دوست فقط ٬ دردل ماست

تقديم به دخترم مريم به پاس شفقت ومهرباني اش

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط میر غلامعباس خدامیان  |