می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
از عمر بر باد رفته
بر بیهودگی خویش وآدمی
من وامدار کسی نبودم
در این عشق دیرپای بی سرانجام
من گریستم
بر بیهودگی خویش وآدمی
از استخفاف خویش
از تازیانه بی حرمتی
از رنجی که بر تن روحم لمس کرده ام
تا گذشته های دور دست
من گریستم بر گور عشقی بیهوده بار
با خوشه زهرآگین تلخندی بر حماقتم
رنج بار بی حاصلی بر دوشم
تا شانه های خویش را
به دوست ودشمن بنمایانم
بی آنکه نشانی از توشه ای همراهم بوده باشد
دریغ که مرا به ترازوی بر نهادند
به قیمتی مشتی خاک نابرابر
وبه بازار بردگان حقیر
یوسفی را
همپای الاغشان به یوغ بستند
تا مردار سگان را بیرون برده باشند
اندوه من در حیرتم مبهوت مانده است
که از یعقوب نابینا پیراهن یوسف را
به یغما برده اند
تقدیم به دختر عموی عزیزم مریم برای (اول تیرماه )سالروز تولدش
دل من مثل دل مردم نیست
بی خودو هرزه درو لا قید است
روزها شاید ، دل من
زیر یک شاخه خشک خیالی
خوابش برده
شب ها ٬ شاید
مرده
دل من !
مثل دل مردم نیست
می گرید
می خندد
می نالد
می آید باز
کاشکی این دل من
عشق را بو می کرد
پی هر عشوه نمی رفت زدست
دل به هر خنده نمی بست ، دلم
می گریم
می نالم
از دست دلم
دل من مثل پیازی است
که صد لایه پنهان دارد
من نمی دانم این دل
از کجا می آید ؟
تا کجا می داند ؟
از کدامین بو شد مست
تا کجا خواهد شد پست
ناگهان ، باز این دل
رفت از دست
به نظر شما همانقدر که تن ما فربه وزورمند است اندیشه مان هم همینگونه است یا بلعکس؟؟؟؟؟