تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 

ممکنه نتونی بهترین چیزها را داشته باشی ولی از اون چیزی که داری بهترین استفاده را بکن

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 19:57  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است . گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟ درویش محترم ! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما ، کاملا سرخورده شدم.

درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند !

بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام . من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم .

صوفی خندید و گفت : دوست من ، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من ، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند !

 

در دنیا بودن ، وابستگی نیست . وابستگی ، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند 

( اين نوشته را از برادرزاده ام حسين عباس منش گرفتم ونميدونم از كجا پيداش كرده به هر حال از نويسنده اش متشكرم )

  نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 19:50  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

من فرزند خوانده زیاد دارم در واقع دوست دارم زیاد داشته باشم .یه جورایی حسی که در دوران کودکی از شخصیت درونی ام وشخصیت آرمانی ام داشته ام اینگونه کارها را دوست دارم .یه دلیل دیگه هم دارم ٬چون روابط بعضی ها تعریف نشده است من سعی می کنم این روابط را در چارچوب پدر وفرزندی شکل بدم تا انها وخودم جایگاه خودمون را بهتر درک کنیم .پسر ها معمولا با پدرها رابط خوبی ندارند نمی دونم به خاطر عقده اودیپ فروید ویا چیز دیگه ولی پسرهایی که براشون مینویسم پسرم معمولا دیگه سراغ وبلاگم نمی روند وارتباطمون قطع میشه ولی دخترا بخاطر اینکه دوست دارن با پدرشون رابطه خوبی داشته باشن ویا اینکه با این حس من که دوست دارم چند دختر داشته باشم هماهنگ می شن بیشتر سراغ نوشته های من میان وبرای من پیام میدن ومن هم براشون یعنی به بهانه اونا شعر میگم ویا شعرای گفته شدم را تقدیمشون می کنم واین یه خوشحالیه برام .از نظر سود وزیان هم که حسابش کنیم ٬من که شعر میگم ومیخواد بنویسیش ٬یعنی مجبورم بنویسمش پس چه بهتر که تقدیم به یه بشر  بشه وباعث خوشحالیش بشه واگه بتونم برای همه هم موجودات شعر بگم  وبه احترامشون تقدیمشون کنم ویا هرکی منو تحت تاثیر قرار میده یه شعر تقدیمش کنم خوشحال میشم .من همه را دوست دارم ٬همه هستی را وعاشقانه ٬تک تک سلولهای هستی را  وفکر میکنم بی هزینه ترین کار مفیدی که میتونم انجام بدم دوست داشتن دیگران وامید دادن به اونها ست .اگه بتونم واقعا پدرانه دستشونو بگیرم واز سرزمین تلخ تجربیات خودم عبورشون بدم خیلی خوشحال میشم که اونا طعم تلخ تجربه های منو نچشن این خیلی برام مهمه .باورتون میشه برای من یک پلنگ ویک آهو وبچه خودم وفلان فیلسوف به یه اندازه دوست داشتنی هستند .من اونقدر از پلنگ خوشم میاد که اگه ببینم داره بچه هامو میخوره چیزی بهش نمیگم ومتقاعد شدم که کاری غیر از این بلد نیست ومنطقم بهم حکم میکنه بذارم راحت غذاشو بخوره .البته اگه بتونم جلو احساساتمو می گیرم .چون واکنش نشون دادن به این رفتار پلنگ رفتاری اکتسابی ویادگرفته شده است ومن از رفتاری که از جامعه یاد گرفتم خیلی کمتر لذت می برم تا رفتارهایی که خودم بهشون ایمان دارم وحس انسان بودن بهم میدن .

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 13:55  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
دیشب برای  دخترم سوگند خوردم

تا انتهای افق های دور دست

بی هیچ نومیدی وترسی

بی هیچ واهمه ای

از گذشته وفردا

با تو خواهم آمد

تا دریاهای خروشان

تاکویر های وهم انگیز

وکوهها ودره ها را

با تو خواهم بود

بی هراس ٬ بی واهمه وچشم داشتی

تو را خواهم بوسید

واین مرا تا ابدیت زنده نگه میدارد

تامرزهای جاودانگی

تقدیم به دخترعزیزم سیمین به پاس شلاقهای بیدار کننده اش

  نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:1  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

امروز خودمو تو آئینه مرور کردم ٬دیدم این چند روزی خودمو گم کرده بودم .من هرگز نومید نبودم ونیستم اما این چند روز یه جورایی شرایط اقتصادی تحت تاثیر قرارم داده بود .اما حالا فکرشو کردم  که من هم میتونم مثل سایر دولت مردا خودمو قهرمان نشون بدم .یعنی باور نکنم وضعم خرابه .یعنی به خودم بگم وضعیت خوبه ٬من هیچ مشکلی ندارم وهیچ کس هیچ مشکلی نداره مگه نه ؟ دیدم به جای تغییر دنیا میشه باورهامو تغییر بدم ویه جور دیگه به دنیا نگاه کنم وبه قول خودم به جای حسرت خوردن غم این دنیای بیهوده نخورم وبه قول خیام بیهوده غم جهان بیهوده مخور .بعد خودمو تو آئینه وارسی کردم ودیدم حلا با خودم آشتی کردم .حالا خوشحال وخندان دارم میرم باشگاه تا به همه غصه های دنیا بگم زکی .چرا من خوش نباشم .مگه من چی کم دارم ؟ هیچی ؟ پس چرا غصه بخورم ؟ یه صدای مبهمی از ته وجودم بهم گفت :یادت رفته که تو ناامیدی را از شهر دلت بیرون کردی !! یادت رفته در بدترین شرایط  خنده بر لبهات بود ؟یادت رفته با من قرار گذاشتی به جانب بدی بر نگردی ؟وچند نکته دیگه یواشکی گفت  اصرار نکنید نمی گم . بعد دیدم انگار خیلی چیزا یادم رفته وسعی کردم دیگه چیزی یادم نره وبه خودم قول دادم دیگه این حرفهایی که بین ما گفته شدرو یادم نره .راستی اگه دیدی یه وقت من نومیدانه حرفی زدم بهم یادآوری کنید ممنون میشم

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 23:51  توسط میر غلامعباس خدامیان  |