تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 
روی یک نیمکت تنها
توی یک شهر شلوغ
می شینم به انتظارت
تاهمیشه تا همیشه
میدونم توی شلوغی
نمیای تو آسمونم
اما می مونم همیشه
میدونم اما میدونم
توی این شلوغی شهر
من کردی تو فراموش
اما من همیشه اینجا
گرم گرمم مثل آغوش
تا بیایی تا بیایی
اگه یک لحظه بیایی
نمی شه هرگز فراموش
تو منو تنها نذاری
توی این خلوت خاموش
من می مونم تاهمیشه
من می مونم تا همیشه
تو منو کردی فراموش
اما من همیشه اینجا
گرم گرمم مثل آغوش

                                           تقدیم به دخترم ریحانه برای سالروز تولدش


  نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11:55  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

به عقيده  شما نظر اسلام در مورد ارتباط يك ديپلمات مسلمان با يك ديپلمات غير مسلمان چيست ؟ آبا همان حكم محرم ونامحرمي را دارد كه در مورد روابط معمولي حاكم است ويا به دليل اجبار عرف بين الملل مي تواند از نظر شرعي بلااشكال باشد ؟به نظر شما برداشت ساير ملل اسلامي از اين روابط چيست ؟چرا اين رفتار درفرهنگ مازشت ودر فرهنگ آنها قابل تحمل است ؟
  نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:37  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
مرا ببند
من ديوانه ام عزيز
واين عجيب تر مردم 
مرا به عاقلي متهم مي كنند
واين دروغ   مرا مي آزارد
همانگونه كه ديگران را
تهمت ديوانگي
همه از تهمت بيزارند
همچو من از عقل
همچون تو از ديوانگي
مراببند
من ديوانه ام عزيز
مباد كه حرمتت
آلوده همچنان مني گردد
وحرمت مرا رنج ميدهد
در كلبه اي حقيرانه زيستن
بر من ديوانه اي عزيز
تهمت مبند
عاقل نبوده ام
نه نبوده ام عاقل

  نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:7  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

مینا برای گرفتن پرونده تحصیلی به مدرسه رفته بود ومن تنها توی خونه نشسته بودم .صدای زنگ منو از جا پروند پشت در یکی بود که انگار نمی دونست باید دستشو از رو زنگ برداره .با عجله رفتم درو باز کنم .گفتم شاید برای مینا اتفاقی افتاده باشه .روسری سرم کردم وبا لباس های توی خونه دویدم ودرو باز کردم وگفتم : چه خبرته دختر ؟ از پشت در به سرعت برق جوانی خوش قد وقامت بدون اینکه منو منتظر دیدنش بذاره پرید تو ودرو بست .هیکل خوش تراش وموهای بلند ولباسهای شیکش نشون میداد که حداقل چند سالی بدنسازی می رفته وحسابی میدونست چطوری به خودش برسه .با یک نگاه معصومانه روبه من  کرد وگفت : خیلی معذرت میخوام جونم در خطر بود وچاره اي نداشتم .انگار چیزی تو وجودم بهم گفت در خونه شما رابزنم .من هم با مهربانی گفتم خواهش می کنم اشکالی نداره نگران نباشید.رفتم ولباسمو مرتب کردم وبا دوتا لیوان شربت گل سرخ برگشتم .بعد از خوردن شربتها که از گلوی زیباش پائین می رفت تمن با ترس ولرز تعارف کردم بريم داخل خونه  كمي استراحت  كن تا مشکل بر طرف بشه .انگار زود بهش اعتماد كردم. با نزاکتی خاص وچشمانی که کمتر به من خیره میشد منو به خودش نزدیک می کرد .براش میوه وشیرنی آوردم وروی مبل روبروش نشستم .از ش خواستم برام بگه چی شده اما نگفت وشروع کرده به خوندن این شعر : خداوندا تو خود گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند .ولی من خود به چشم خویشتن دیدم که نامردان زخون پاک مردانت و........فهمیدم دلش از دست چیزی خونه واضطراب لحظه به لحظه چهره معصومانه وزیباشو  جذابتر می کرد .من گاهی فکر می کردم خدایا میشه یه روز یه آدمی از در بیاد تو واین دل افسرده منو به خودش مشغول کنه .خودم باورم نمی شد که دارم دلبسته وقار وزیبایی وشخصیت کسی میشم که نمیدونم اسمش چیه .ازش پرسیدم چرا میوه نمی خوری اسمت چیه ؟چی شده ؟با آه حسرت باری گفت : عباس .دلم نمی خواست از جام تکون بخورم وداشتم همینجوی نیگاش میکردم ولذت می بردم ودر رویای همیشگی غرق میشدم وبه زندگی آینده و........فکر می کردم .صدای زنگ منو از سرزمین رویاها بیرون انداخت .بلند شدم وچادرمو سر کردم احساس میکردم عباس خودمونیه ونیازی به قایم کردنش نیست .گفتم : مینا خواهرمه فکر کنم مدرسه تعطیل بود برگشته .با نگرانی پرسید میتونم از پشت بوم خونه برم تو کوچه ورفع زحمت کنم .گفتم : نه عباس آقا شما مراهمید کجا میخواید برید من دوست دارم نهار خدمتتون باشم .بنده خدا نمی دونست جواب حرف منو چطوری بده که من درحالو به هم زدم ورفتم درو باز کنم .پرسیدم کیه ؟مینا از پشت در گفت درو بازکن منم .دروباز کردم وبه طرف خونه برگشتم منتظر مینا نموندم دلم میخواست هرچه زودتر عباس آقا را متقاعد کنم که برای نهار بمونه .هنوز پله اولی را نرفته بودم که صدای خشن چند مرد از پشت سرم توجه منو به خودش جلب کرد .برگشتم دیدم مینا وچند نفر سرباز ویه درجه دار نیروی انتظامی توی حیاط خونه وايسادن وسربازا دارن پشت گلدونها قایم میشن .صدای برگرد درجه دار منو میخکوب کرد ناخودآگاه دویدم پیش عباس وگفتم ازدرپشتی برو بیرون مامورا عجله کن .عباس پابرهنه از درپشتی رفت بیرون که دوباره صدای خشن دستا بالا لرزه بر وجودم انداخت .دیدم عباس سعی میکنه از دیوار خونه همسایه بالا بره .صدای شلیک گلوله ای منو مثل نیروی قدرتمندی بیرون کشید دیدم عباس کنار دیوار افتاده .داشتم قالب تهی میکردم ،رفتم پیش عباس خون از لبهای زیباش روی ریشش می ریخت .انگار سالها بود می شناختمش بغلش کردم وسرش را بالا گرفتم وبهش گفتم نگران نباش خوب میشی .صدای خس خس عباس مثل شلاق تنمو داغ می سوزند.یه تيكه  کاغذی را از جیبش در آورد وتو دستم گذاشت وانگشتامو با انگشتای بلندش به هم فشرد وچشماش سیاهی رفت وتو بغلم بیهوش شد .مینا سرآسیمه بهم رسید ومنو عقب کشید تا مامورای نیروی انتظامی عباسو بردارن وببرن .احساس میکردم روحم داره از قالبم بیرون میره فریاد میزدم ولش کنید .صدای مایوسانه درجه دار که می گفت تموم کرده منو از حال برد .وقتی بیدار شدم كه تو بغل  مينا و نرگس خانوم زن علی آقا بقال آب قند می ريختند تو دهنم .گفتم تورا خدا بگید دروغه !! بگید خوابه !! بلند شدم ولباسهامو وارسی کردم .خون عباس یادگاری مونده بود تا برای همیشه توی رویا بمونم .یادم افتاد نامه عباس را بخونم ودستمو باز کردم ونامه مچاله شده را خوندم .من به پلیدی اجازه شکفتن نخواهم داد من زنده ام وزندگی یعنی مبارزه با فساد وتباهی  من با بدي قهر وبه جانب آنان باز نمي گردم و....معلوم بود با دستپاچگی نوشته شده .آلان دوازده سال از اون روز میگذره ومن هنوز نمیدونم عباس کی بود وبرای چی کشته شد وبهت این موضوع منو آزار میده .گفتم شاید با نوشتن اين خاطره تلخ کمی آروم بشم

  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 8:46  توسط میر غلامعباس خدامیان  |