صدای فریاد مادرم منو از جا پروند : حمید زودباش کاردارم .باشه مامان آلان میاندازمش ومیام .مادرم سوار ماشین شد ومن با عجله فرش را روی پشت بام خانه بردم تا هم با فاطمه دیداری کرده باشم وهم خواسته مادرم راکنم اجابت ..فاطمه با صدای سوت من از اتاقش بیرون آمد وکنار حیاط استاد .من سلام کردم وفاطمه دست تکون داد که فرش ازدستم افتاد ودرست روی سر فاطمه .فاطمه فرصت حرف زدن هم پیدا نکرد .نمی دونستم چیکار کنم خشکم زده بود با وحشت پائین اومدم ورفتم طرف خونه فاطمه مامانم صدا زد:حمید !حمید! کدوم گوری میری من توجهی نکردم ورفتم .پدرم از دست تاخیرهای همیشگی من عصبانی شد وگاز ماشین را گرفت ورفت .آنها تا آخر شب برنگشتند .وقتی به خانه فاطمه رسیدم دیدم مرده وهیچ تکونی نمی خورد .خواستم فرار کنم .ناگهان به فکرم رسید قالی را بردارم وفرار کنم با عجله قالی را برداشتم وبه سمت خونه دویدم .روز سیزده بدر بود وهیچ کسی تو کوچه نبود .قالی را آوردم تو ی حیاط پهن کردم .روی دیوار حیاط خزیدم تا ببینم فاطمه چطوره ودلم از دلهره واضطراب داشت می ترکید .فاطمه هنوز روی زمین بود وهیچ حرکتی نمی کرد .کمی فکر کردم به پلس زنگ بزنم .با خودم کلنجار رفتم عقلت را از دست دادی میخوای برای همه عمر بری زندان ؟؟ اون بنده خدا که مرده !!! دیگه کار از کار گذشته وخبردادن هم فایده ای ندارد .بلند شدم وبه کوچه پشتی رفتم وبه 110زنگ زدم وگفتم من یه دزدم ورفتم از یه خونه دزدی کنم دیدم یه دختره توی خونه افتاده وتکون نمی خوره ترسیدم وفرار کردم ولی دلم نیومد خبر ندم به هر حال دزد هم وجدان داره وآدرس را دادم وآقا پلیسه کلی تشکر کرد .گوشی را گذاشتم .ودویدم رفتم خونه ومنتظر موندم .پلیس سررسید وجسد بیجان فاطمه را به بیمارستان برد .مخچه فاطمه آسیب جدی دید ونخاعش از گردن قطع شد و.............. .آلان 23سال از اون تاریخ میگذره وهنوز فاطمه نتونسته حرف بزنه یا بنویسه ویا منو به خاطر بیاره وزندگی خودش وفامیلش را سیاه کرده .پلیس علت واقعه را سقوط گزارش داده .فاطمه بیچاره پشت کنکور بود ونمی خواست با خانواده به سیزده بدر بره .هنوز وقتی کسی اسم فاطمه را می بره تنم میلرزه .هرشب با خودم دعوا می کنم ولی هنوز شهامت گفتنش را پیدا نکردم .
بقیه داستان در پست بعد

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:39  توسط میر غلامعباس خدامیان
|