تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 

نمی دانستم چگونه چرخ زمان را به جلوهل بدهم تا ساعت ها زودتر حرکتت کنند وبتوانم فریبا را در خیابان سپاه ببینم .احساس می کردم بچه های مدرسه ومعلمین وهمه می دانند که چه حالی دارم .لازم بود یکی از بچه ها منو نگاه کنه ،فکر می کردم از همه چی خبر داره .حال بچه ای را داشتم که لباسی نو به تن کرده وفکر می کنه همه مردم میدونند این لباس را مامانش براش خریده وخیلی هم دوستش داره .نمی دانم کلاسها چطوری تموم شد .باران گرمسیری به شدت هرچه تمام تر باریدن گرفت .مثل باغبانی که نگران شکوفه های درختانش باشه ،هربار باد وزیدن می گرفت دلم را به درد می آورد .چتر بزرگ داداشم را برداشتم ودر غرش رعد وبرق وهیاهوی شاخه های درختان به طرف مدرسه فریبا دویدم .میدانستم باران با گل تازه شکفته ام چه خواهد کرد .کنار پارک امام خمینی خورشیدی را دیدم که زیر باران راه می رفت وگونه هایش چون لُپ بچه تب کرده ای در حرارت شرم قرمز شده بود .اولین باری بود که میخواستم صحبت کنم خیس خیس بودم سرما وبارش باران کمک می کرد تا عرق شرم را پنهان کنم .فریبا چون نیلوفر باران خورده ای که در شب بدرخشد در چادر سیاهش می درخشید .باد وباران لباسها وچادرش را به بدن زیبایش می چسباند وزیبائی اش را دو چندان می کرد .چتر را باز کردم ،وقتی مرادید که ینگونه سرآسیمه خودم را به او رساندم می توانست از علاقه بی حد وحصر من به خودش اطلاع پیدا کند .هرچه خواهش کردم زیر چتر بیاید نپذیرفت .چتر را روی سرش رها کردم ،چتر را گرفت ،کمی که در باران راه رفتم ،دلش سوخت واشاره کرد بیا زیر چتر ،من از خدا خواسته پریدم وچتر را از دستش گرفتم ومثل شاهزاده های چینی که برایشان چتر می گرفتند ،چتر را روی سرش گرفتم وسعی می کردم فاصله ام را با او حفظ کنم که ناراحت نشود وبه همین خاطر بیشتر بدنم زیر بارون بود ولی مهم نبود .ترس همراه با هیجان واضطراب هیاهویی در وجودم برپا می ساخت که کلمه ای برای توصیفش نمی یابم .همه اش نگران بود کسی ما را ببیند .البته این نگرانی بیشتر برای من بود از آن جهت که پسر عموهایش وبرادرانش همیشه مواظبش بودند .مواظبت از هرگونه تماس تنها چیزی بود که برادران غیور دختران در شهر ما آموخته بودند .خودشان می توانستند کسی را دوست داشته باشند اما خواهرانشان هرگز این آزادی را نداشتند واین عدالت در همه کوچه ها وخیابانها تسری پیدا کرده بود حتی در خانه ما .وقتی خواهرم از محمود خوشش امده بود می خواستم او را با چاقو سر ببرم .شب کتابی خواند در مورد آزادی وتساوی حقوق زن ومرد اشاره ای شده بود .ناگهان متوجه شدم اگر فریبا قراراست آزادی داشته باشد تا مرا دوست بدارد پس خواهرم هم می تواند دیگری را دوست بدارد .اولین چیزی به به ذهنم رسید این بود که میان عشق من وفریبا با عشق محمود وخواهرم تفاوت بسیار است .نمی توانستم بفهمم علاقه محمود به خواهرم چه دلیلی دارد .خواهرم هیچ امتیازی بردیگران نداشت ودختری کاملاً معمولی بود.ولی فریبا را خداوند در دیگ دلبری برای من بار گذاشته بود .مدتها گذشت تا توانستم خودم را مجاب کنم که خواهرم می تواند دروجود  دیگری همان حسی که من به فریبا داشتم را ایجاد کند .اما دیگر محمود بنده خدا شهید شده بود ومن همیشه از حرفهای ناپسندی که برای توجیه غیرتم پشت سر محمود گفته بودم پشیمان بودم .فریبا بیشتر نگران روزهای آینده ومحدودیت هایی که می توانست از طرف خانواده اش برای ما ایجاد شود بود .مثل شبنم صبح گاه پاک ومعصوم بود .هیچ نگاه هرزه ای نتوانسته بود توجه او را جلب کند ،چنان مردانه وبا صلابت راه می رفت که احساس می کردی پهلوانی در چادر به طرف مدرسه دخترانه در حرکت است .هنگام راه رفتن به احدی توجه نمی کرد ،نمی توانستی بفهمی چطور چاله های خیابان را می بیند .نزدیک کانالی رسیدیم که شهرداری برای هدایت آبهای سطحی اطراف شهر احداث کرده بود تا روان آبها را به بیرون شهر هدایت کند . گل ولای وآشغالهای بالادست کانال به وسیله باران به درون کانال هدایت شده وراه عبور را تنگ کرده بود ،آب بالا آمده وسطح خیابانهای اطراف را پوشانده بود .  (ادامه را در پست های بعدی بخوانید )

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:36  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

وقتی کسی خونه نبود من وفاطمه روی دیوارحیاط زندگی می کردیم .هرروز از خدا می خواستیم به هرد لیل که شده بچه ها هوای سفر به سرشون بزنه وبیرون باشند .ما هم از قبل بهانه ای برای آنروز تراشیده بودیم تا به قول شاملو : برشانه های من کبوتریست که از دهان تو آب می خورد عملاً انجام بشه .یکی از روزها که ما به بهانه کنکور تو خونه مونده بودذیم داشتیم با هم گپ می زدیم که کلیدی تو قفل در چرخید ومن وفاطمه از روی دیوار پائین پریدیم وقوزک پای فاطمه دررفت .شب که باباش به خونه برگشت وفهمید قوزک پاش دررفته از تعجب می خواست شاخ دربیاره .می گفت چطور میشه که همه اش توی خونه ای وهرروز یه درد سر جدید درست می کنی .اگه با بچه ها بیرون می آمدی چی میشد ؟ من موندم چطور روفرش راه میرفتی وافتادی وقوزک پات دررفته ؟ فاطمه بی زبون هم نمی تونست چیزی بگه .اختلاف بین من وپدر فاطمه سالهابود که پل ارتباطی ما را ویران کرده بود .من وفاطمه با عشق پنهانی خودمون می خواستیم این پل را ازنو بنا کنیم .گاهی که روی دیوار باهم سلام احوالپرسی می کردیم من به فاطمه می گفتم سلام بر استاد کار تعمیر رابطه های تخریب شده سرکار خانم فاطمه مهاجرنسب  واون هم می گفت سلام بر عباس نظر باز مسئول بازسازی وبهسازی پل های ارتباطی وبا هم می زدیم زیر خنده . فاطمه بهترین آدمی بود که من می توانستم بشناسم وقتی حرف می زد انگار صدای نفسهاش تو سینه من شنیده می شد .وقت حرف زدن همیشه انگار دویده بود وناگهان ایستاده بود وشروع کرده بود به حرف زدن .تو دماغی ومهربان همانطور که خدا مهربونه حرف می زد .اینقدر ملایم ولطیف حرف می زد ، مثل اینکه همیشه یکی به حرفهای ما گوش می داد.من بارها حرفهاشو نمی شنیدم ومی گفتم هرچی تو بگی وناگهان صدای خنده اش منو متوجه اشتباهم می کرد .پرسیدم فافا تو را خدا چی گفتی ؟ می گفت وقتی تو چشمام نگاه می کنی بازهم سربه هوایی وبه حرفهام توجه نداری من گفتم حاضری زنم بشی ؟ باهم زدیم زیر خنده .خنده هاش هم متفاوت بود وملایم ،همراه نفس های کوتاهش ،حریص تر می شدم وبیشتر بهش توجه می کردم .شاید فاطمه قصداً اینکارو می کرد تا من بهش نزدیک بشم وبوی عطر تنش راحس کنم وهرگز پا از کمند عشقش بیرون نذارم .نمیشه کسی فاطمه را فراموش کنه با آن مژه های بلند وچشمان زیبایش وشکوه اهورائی ومتانت ومهربانی خداگونه وهمنفسی هایش وهمراهی هایش افسوس ...........به قول حسین پناهی :همه چی از یاد آدم میره مگه  یادش که همیشه یادته .صبح روز جمعه که می شد برای هفته بعد دعا می کردم واز خدا می خواستم هرچه زودترچرخ زمان را به حرکت در بیاره تا جمعه دیگه برسه .بازمی لرزد دلم دستم  باز گویی در هوای دیگری هستم .های نخراشی گونه ام را تیغ و..............خودم را با عجله مرتب می کردم .برق رژ صورتی  وکالباسی اون تو درخشش آفتاب برآمده از دیوار خانه همسایه منو شکوفا می کرد .گاهی فاطمه تو حیاط خونه شون موهاشو خشک می کرد وموهای نازکش روی شونه هاش پهن می شد .من دزدکی دید می زدم ویه جای مخصوص برای اینکار درست کرده بودم .توی هر سانتیمتر مربع از پوست سرش هزاران مو روئیده بود .هرچیزی که مال فاطمه بود وباشه دوست دارم در موردش صحبت کنم .مثل اینکه موجودی سیری ناپذیر در وجودم هست وهمه اش منو مجبور به تعریف وتمجید از فاطمه می کنه .وقتی کسی را می دیدم دلم می خواست براش از خوبیهاش تعریف کنم .خدا منو درست کرده بود که فاطمه را به دیگران بشناسانم ودیگه هیچ تقدیری جز این نداشتم .خیلی مهربان وبا وقار بود .انگاروجودش قند بود ومن با دهانی تلخ مزه اش را فهمیده بودم .وقتی آدم دهانش تلخ باشه می فهمه مزه قند چطوره ! اگه مربا بخوری وپشتبندش قند بخوری اصلاً متوجه مزه قند نمی شی .قند یعنی شیرین شیرین شیرین که آدمی را را از تلخ کامی نجات بده .آخه چیزهای تلخ کام آدمی را تلخ می کنند ووقتی کام آدم تلخ بشه نمی دونه چیکار کنه .تجربه تلخ عشق بی سرانجام فریبا منو تا پای مرگ کشانده بود .هرشب آرزوی مرگ می کردم .یه روز صبح که کسی خونه نبود یواشکی از دیوار خونه همسایه بالا رفتم تا توی خونه را دید بزنم ونگاهی به باغچه بیاندازم .عطر گلهای باغچه همسایه شبها منو مست می کرد وپدرعصبی ام به جای لذت بردن شروع می کرد به دندان قروچه وعصبانیت هایی که به ما هم سرایت می کرد .من فکر می کردم خانواده مهاجر نسب بدترین آدمهای روی زمین هستند واصلاً نمی شد درموردشون فکرای خوب کرد .من از دوره دبستان یادمه که همیشه اونها خوب نبودند .بابام می گفت اصولا اینجور آدمها همیشه بد هستند وموجب بدبیاری هستند .پدرم خیلی متعصب بود وخواهرم را نمی گذاشت فوتبال ببینه .می گفت نگاه کردن به فوتبال مکروهه .می گفت خدا آدم را درست نکرده که به لهو ولعب مشغول بشه وبه این آیه استناد می کرد,, ما جهان را عبث نیافریدیم .من تا دوره دانشگاه نتونستم بفهمم که حق با منه یا پدرم ولی ازروی لجاجت هم که شده بود مخالفت می کردم .بچه های همسایه به خانواده ما می گفتند طالبان ومن هم از اینکه من مثل طالبان فرض می کردند بی نهایت متنفر بودم وبرای همین هم همیشه ادای آدمهای دیگه را در می آوردم هرچند به حقانیت تفکر خودم پی نبرده بودم .فریبا چشم منو به دنیای جدیدی باز کرد .دنیایی که زندگی را برای دیگری بخواهی نه برای خودت .وقتی اولین بار چشمم به فریبا افتاد ،دلم هری ریخت پائین .اما نمی تونستم جلو برم وبگم من پسر حاج نظر بازم وازت خوشم اومده .مطمئن بودم کار به رسوائی میکشه .فکر می کردم مردم برای اینکه حال مارا بگیرند محبت منو توی بوق می کنند وهمه جا جار می زنند که پسر حاج نظر باز عاشق شده وقاه قاه می خندیدند .فردای آنروز بدون اینکه تصمیم بگیرم سر راهش سبز شده بودم وتو چشماش نگاه کردم .فریبا قصدا سرش را پائین انداخت ،زیبائی او دوچندان می شد خودش می دونست وقتی پائین را نگاه کنه زیبا تر جلوه می کنه .اولش من فکر می کردم دختر باید سر به زیر باشه ولی کمی که فکر کردم دیدم توی تله افکار بابام افتادم .راستش من دلم می خواست همه پدرها این شعررا به دخترهاشون یاد می دادند که: کاش معشوقه زعاشق طلب جان می کرد     تا که هر بی سروپائی نشود یار کسی  .مثل اینکه پدر فریبا هم اینو می دونست که روی سپر عقب وانت قدیمیشون نوشته بود . ناخودآگاه دنبال فریبا راه افتادم که شانه ام به سختی به چیزی خورد وکیفم افتاد .وقتی وسایلم را جمع کردم ،دیگه خبری از فریبا نبود.دنیای قبلی ام داشت رنگ عوض می کرد ومن خوشحال بودم که دارم مثل سایر مردم می شم .راستش احساس خوبی داشتم که تو خونه با دیگران تفاوت دارم .احساس می کردم این تفاوت منو شبیه دیگران می کنه .واین برای من یه امتیاز محسوب میشد .پدرم منو ناخلف صدا می کرد ومی گفت من به دائی مامانم رفته ام لاابالی وبی توجه .صدای خشن پدرم که با لحن آمرانه دستور می داد. بچه ها نماز ،از کوچه باغهای خلوت عشق بازی با فریبا منو بیرون می آورد.ناگهان از خودم می پرسیدم اگه رویا اینقدر شیرینه نمی خوام بیدار بشم حتی برای نماز .استغفرالله گفتم وبلند شدم .بعد از پدرم به نماز ایستاد م ،چه نمازی همه اش رویا بود .در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد .ازخدا خواستم منو به فریبا برسونه .خدا هم خیلی مهربونه .انگار منتظر خواهش من بود تا هرچه زودتر کارها را رو براه کنه .همون روز وقتی سر راه فریبا سبز شدم ،برای لحظه ای ایستاد وتوی چشمای من خیره شده وگفت: چرا هرروز سر راه من سبز می شی ؟ با اهن وتلپ ومن ومن آب دهنم را قورت دادم وگفتم : به خدا نمیدونم جون حاجی منظوری ندارم .گفت : قصداً اینجا نیومدی ؟ ناخواسته سر راه کس دیگه ای سبز نمی شی ؟.گفتم به خدا من اهل این حرفها نیستم .انگار می دونست اگه ادامه بدم خراب می کنم .گفت : می دونم بچه حاجی اهل این حرفها نیست .ولی تعجب می کنم چرا چند روزسرراه من که چند کوچه با محله اونها فاصله داره منتظر می مونه وتازه با درختهای توی کوچه برخورد می کنه ووسایلش پخش میشه وسط کوچه !خندید ورفت  اما من دیگه نمی تونستم راه برم ونه می تونستم بمونم .دویدم تا خونه وبا عجله دررا باز کردم وخودمو انداختم روی تخت شروع کردم به خندیدن .متوجه نبودم ولی خوشحال بودم .احساس می کردم همه دنیا مال منه .

فردای آنروز قبل از اینکه حاجی صدام بزنه از خواب بیدار شدم .داشتم نماز می خوندم که حاجی وارد اتاقم شد وخیلی خوشحال شد .صبحانه را خوردم وآمدم بیرون .روی زمین بند نمی شدم

 ادامه دارد

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:31  توسط میر غلامعباس خدامیان  |