تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 
گاه خوشحالم که در این کشورم

گاه هم مینالم از دست خرم

گاهی از همشهریانم در عجب

گاه گاهی برهمه عالم سرم

گاه می گویم منم شیرژیان

گاه هم از موش خیسی کمترم

گاه میخواهم جهان را بهر خویش

گاه هم در فکر ملکی دیگرم

من نمی دانم ز نعمت های خویش

من ببخشم یا نبخشم یک درم؟

اینقدر افزون شده برجاه ومال

گاو واسب واشتران واسترم

که نمی دانم کدامش را دهم

آب وکاه وجو و یونجه  از کرم

کاش کمتر می شد از این مالها

تا من از فرط تاج سعادت برسرم

با غلامان مهربانی ها کنم

جامه زهد وریا را بردرم

اینهمه نعمت در این ملک فقیر

کفرنعمت گرکنم یعنی خرم

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 7:54  توسط میر غلامعباس خدامیان  |