می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
پاهای چوبین مترسکی را
بر جالیز بی حاصلی تکرار
کلاغهای نومیدی
برکلاه پلاسیده اش
قاه قاه می خندند
ولباس بی رنگش
با گلهای متعفن آراسته است
دیروز تکرار امروز
وامروز تکرار فرداهاست
دیری است تا جالیزرا
گیاهی نروئیده است
کلاغها گریخته اند
وانعکاس خنده هایشان در سیاهی گم شده است
مترسک تنها سایه خویش را
باغبان مرده پنداشته واو را به نیایش نشسته است . 84/5