تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 

شرط وفا

ای سرو بلند قامت دوست / وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد / هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد / در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید / که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغست / نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب / یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقه‌ی صولجان زلفش / بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار / می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق / در گردن دیده‌ی بلاجوست

من بنده‌ی لعبتان سیمین / کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند / کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان / این شرط وفا بود که بی‌دوست

 

بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله‌ی کار خویش گیرم

  نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:27  توسط میر غلامعباس خدامیان  |