می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |

ای سرو بلند قامت دوست / وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد / هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که مینگنجد / در زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآید / که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغست / نه باغ ارم که باغ مینوست
آن گوی معنبرست در جیب / یا بوی دهان عنبرین بوست
در حلقهی صولجان زلفش / بیچاره دل اوفتاده چون گوست
میسوزد و همچنان هوادار / میمیرد و همچنان دعاگوست
خون دل عاشقان مشتاق / در گردن دیدهی بلاجوست
من بندهی لعبتان سیمین / کاخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردند / کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سخت دلان سست پیمان / این شرط وفا بود که بیدوست
بنشینم و صبر پیش گیرم / دنبالهی کار خویش گیرم