می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
از این شعر ُ سروده آقای عبدالجواد موسوی خوشم آمده با ذکر منبع شما را در لذت خوانش آن شریک می کنم.
دیری است شب نشسته و فردا نمی شود
چشمی به سمت روزنه ای وا نمی شود
ما بسته ایم بسته به زنجیر یکدگر
رفتن از این ستمکده تنها نمی شود
هرگز به مقصدی که بخواهد نمی رسد
آن قطره ای که ساکن دریا نمی شود
این نکته واضح است که تغییر سرنوشت
با کاشکی و شاید و اما نمی شود
شرط رها شدن خرد و عشق و همت است
این چیزها که ساده مهیا نمی شود
حق را به زور تیغ و تبر می توان گرفت
با رندی و تعارف و این ها نمی شود
جاهل خیال کرده که تطمیع عاشقان
با مکرو حیله می شود اما نمی شود
پشتی که راست شد به مدد خواهی از علی
نزد غرور کج صفتان تا نمی شود
ساقی به جام عدل بده باده چون گدا
این بار خام وعده ی فردا نمی شود
گرچه نژاد و اصل همیشه ملاک نیست
هر بی پدر که تالی عیسا نمی شود
خشت نخست حضرت معمار ! کج منه
دیوار کج که تا به ثریا نمی شود .
چند وقت پیش من دوستی در تخت سلیمان (آب ملخ ) با هم عکس گرفتیم هر کاری می کنم نمی تونم برای ارسال کنم چند بارسعی کردم ولی نشد نمی دانم چرا متاسفم وهیچگونه ادرسی ندارم تا از طریق پست براش بفرستم شرمنده اش شدم که قول دادم ولی نشد اگه میتونه آدرسش را به این آدرس (وبلاگ )اعلام کنه تا براش ارسال کنم .برای همه انسانهای نیک آرزوی خوشبختی دارم وبرای همه انسانهای نانیک آرزوی نیک شدن ![]()

در عهد تو ای نگار دلبند / بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوب / خاطر که گرفت با تو پیوند
از پیش تو راه رفتنم نیست / همچون مگس از برابر قند
عشق آمد و رسم عقل برداشت / شوق آمد و بیخ صبر برکند
در هیچ زمانهای نزاده ست / مادر به جمال چون تو فرزند
باد است نصیحت رفیقان / و اندوه فراق کوه الوند
من نیستم ار کسی دگر هست / از دوست به یاد دوست خرسند
این جور که میبریم تا کی؟ / وین صبر که میکنیم تا چند؟
چون مرغ به طمع دانه در دام / چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود / بیبند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش ازینم / باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم / دنبالهی کار خویش گیرم