تبليغاتX
عطرگریز
 
می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
 
زین خوش رقم که برگل رخسار می کشی

خط برصحیفه ی گل وگلزار می کشی

اشک حرم نشین نهان خانه ی مرا

زان سوی هفت پرده به بازار می کشی

کاهِل روی چو باد صبا رابه بوی زلف

هردم به قید سلسله در کار می کشی

هردم به یادآن لب میگون وچشم مست

از خلوتم به خانه ی خمّار می کشی

گفتی سر تو بسته ی فتراک ما شود

سهل است اگرتوزحمت این بارمی کشی

با چشم وابروی توچه تدبیر دل کنم

وه زین کمان که برمن بیمار می کشی

باز آ که چشم بد زِ رُخَت دفع می کند

ای تازه گل که دامن ازاین خار می کشی

حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دهر

مِی می خوریّ و طُرّه ی دلدار می کشی

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 13:49  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
هرگز مایوس نخواهم شد

اگر سیاهی در شکفتن باشد

وخورشید رو به خاموشی بگذارد

من با دروغ آشتی نخواهم کرد

در روزگار شکوفائی اش

من تن به هرزه گی نمی سپارم

اگر قیمت پاکدامنی اندک شود

من سر به نومیدی نخواهم سپرد

ودر یاس نخواهم زیست

اگرهمه گیر شده باشد

به چکاد کوهها خواهم رفت

اگردریای ترس زمین را فرا بگیرد

 ازایمان خویش صخره ای خواهم ساخت

اگر کوهها زیر آب  روند

مجال نومیدی اندک است

وایمان من تا آسمان بالا می رود

تا غرور همه فرعونها را بشکند

وبر اندیشه های بی مهره بخندد

تا ابد تنهائی خواهم ماند 

درحسرت آغوشی گرم خواهم مرد اما

تن به  همبستری نومیدی نخواهم سپرد

سر بر آسمان نخواهم سائید

اگر منت ابری سبکبال را بر می آساید

من گل خواهم داد

بی آنکه باغبانی نوازشم کند

بی آنکه جویباری را منت نمناکی ام باشد

من خواهم شکوفید

از دل همه تلخکامی ها وسرشکها

تا نومیدی به زانو درآید نومیدانه

وعزت آدمی سربلند کند

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:22  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

با تو پیوند

در عهد تو ای نگار دلبند / بس عهد که بشکنند و سوگند

دیگر نرود به هیچ مطلوب / خاطر که گرفت با تو پیوند

از پیش تو راه رفتنم نیست / همچون مگس از برابر قند

عشق آمد و رسم عقل برداشت / شوق آمد و بیخ صبر برکند

در هیچ زمانه‌ای نزاده ست / مادر به جمال چون تو فرزند

باد است نصیحت رفیقان / و اندوه فراق کوه الوند

من نیستم ار کسی دگر هست / از دوست به یاد دوست خرسند

این جور که می‌بریم تا کی؟ / وین صبر که می‌کنیم تا چند؟

چون مرغ به طمع دانه در دام / چون گرگ به بوی دنبه در بند

افتادم و مصلحت چنین بود / بی‌بند نگیرد آدمی پند

مستوجب این و بیش ازینم / باشد که چو مردم خردمند

 

بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله‌ی کار خویش گیرم

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 10:5  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

شرط وفا

ای سرو بلند قامت دوست / وه وه که شمایلت چه نیکوست

در پای لطافت تو میراد / هر سرو سهی که بر لب جوست

نازک بدنی که می‌نگنجد / در زیر قبا چو غنچه در پوست

مه پاره به بام اگر برآید / که فرق کند که ماه یا اوست؟

آن خرمن گل نه گل که باغست / نه باغ ارم که باغ مینوست

آن گوی معنبرست در جیب / یا بوی دهان عنبرین بوست

در حلقه‌ی صولجان زلفش / بیچاره دل اوفتاده چون گوست

می‌سوزد و همچنان هوادار / می‌میرد و همچنان دعاگوست

خون دل عاشقان مشتاق / در گردن دیده‌ی بلاجوست

من بنده‌ی لعبتان سیمین / کاخر دل آدمی نه از روست

بسیار ملامتم بکردند / کاندر پی او مرو که بدخوست

ای سخت دلان سست پیمان / این شرط وفا بود که بی‌دوست

 

بنشینم و صبر پیش گیرم / دنباله‌ی کار خویش گیرم

  نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:27  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

یاد دارم در غروبی سردسرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دست دوم جنس عالی می خرم

کوزه وظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است ونان در سفره نیست

ای خدا شکرت !!  ولی این زندگیست ؟؟

بوی نان گرم هوشش را ربود

اتفاقاً مادرم هم روزه بود 

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید ؟؟

نمیدانم این شعر از کیست اما :تقدیم به همه کسانیکه از نگاه ملتمسانه فرزندشان شرم دارند


  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 9:23  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
می نشانید در زمین خشک

پاهای چوبین مترسکی را

بر جالیز بی حاصلی تکرار

کلاغهای نومیدی

برکلاه پلاسیده اش

قاه قاه می خندند

ولباس بی رنگش

با گلهای متعفن آراسته است

دیروز تکرار امروز

وامروز تکرار فرداهاست

دیری است تا جالیزرا

گیاهی نروئیده است

کلاغها گریخته اند

وانعکاس خنده هایشان در سیاهی گم شده است

مترسک تنها سایه خویش را

باغبان مرده پنداشته واو را به نیایش نشسته است .    84/5

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:10  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
زني مشتاق وبرهنه

بستري حرير

و........سالهاي انتظار بيهوده

اما نيامدي

زليخا اينك پيرزني فرتوت است

افسوس

كه هرگز ندانستي

انتظار آدمي را مي فرسايد

پادشاهي باشي

يا زني برهنه بر بستر

انتظار آدمي را مي فرسايد

 تقديم به برادر عزيزم جلال عادلي

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:19  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
با تو از حركت سخن مي گويم

باتو از عشق سخن مي گويم

از دنياي غريب خالي از حسد

با تو از دوستي سخن مي گويم

از سرزميني دوردست

باتو از بهار سخن مي گويم وسرسبزي

وسرزمينهاي بارور

تا هركه شايسته رويش باشد

توان رستنش نيز هست

با تو از محبت سخن مي گويم

محبتي بيدريغ

آنجا كه هيچ حدودي نيست

با تو از رودهاي خروشان سخن مي گويم

نه از بركه ها وماندابهاي خفته

از درياها وخطر ها

از موج ها وبادها

با تو از حركت سخن مي گويم

از شكوفه وبهار

با تو از درخت سخن مي گويم

ريشه در قعر تاريكي

شاخه در افقي روشن

با تو از برگ سخن مي گويم

از روشني وشبنم

با تو از كوه سخن مي گويم وشكوه اهورايي آن

وقتي به تو مي نگرد

تا بداني كه كوه پژواك سخن هاي بيهوده نيست

آئينه دارجلال آدميست وغرورش

با تو از رويش سخن مي گويم وشكفتن

با تو از چشمه سخن مي گويم

عبرتي براي جوشش وكوشش

تا نوميد نباشي ومايوس

تا بشكفي چونان زمزمي

در حجاز دلهاي ترك خورده مان

تو را مي طلبيم

چونان كودكي كه مادرش را

چونان بركه اي كه دريا را

چون نيلوفري تشنه باران را


تقديم به سيد اصلاحات سيد محمد خاتمي





  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:15  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

تو را دوست میدارم

در دوردست هاي بعيد تورا انتظار مي کشم

 در آنجا که فريادي نيست

  همهمه اي نيست

 در سرزمین بلورهای به هم پيوسته

که سياهي ها رخت بر بسته اند

تو را دوست ميدارم

 نه بدانگونه که دشتي خشکيده باران را

نه بدانگونه که کودکی مادرش را

نه بدانگونه که زنی همسرش را

تو را دوست میدارم

بسان علف که بهار را

بسان  سبزه که خورشید را

بسان بهار که عشق را می ستاید

تو را می ستایم

نه بدانگونه که جنگل کوه را

نه بدانگونه که رودخانه دریا را

نه بدانگونه که سبزه جنگل را

تو را می ستایم

بدانگونه که عشق زیبائی را می ستاید

تورا دوست دارم

بسان کودکی که آبشاری را دوست میدارد

بسان گلی که عشق را می شکوفد

تو را دوست میدارم

چونان قطره ای که باران را

چونان درختی که جنگل را

چونان مادری که فرزندش را

بی حیلتی وفریبی

بی چشم داشتی وتوقعی

نه مالکی خواهد بود ونه برده ای

نه سلطانی ونه رعیتی

تو را دوست میدارم

چنان که زیبائی در شکفتن باشد

چنان چشمی که زیبائی را می ستاید

چنان گلی که شکفتن را می سراید

تو را دوست میدارم

تا در زلال رودها جریان یابی

تا در شکوه کوهها عظمت خویش را بنمایانی

تا در رویش گل ها بخندی

تا در تلالو خورشید بدرخشی

تو را دوست میدارم

از ابتدای بودنها

 تا انتهای نبودنهای بیکرانه

من ناگزیرم از تو وسرشار

چونان گلی از اشتیاق شکفتن

 

تقدیم به عسل در هرکجای این هستی بیکرانه که هست 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 7:52  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

رو سربنه به بالین تنها مرارهاکن    

    ترک من خراب شبگردمبتلا کن
ماییم وموج سودا شب تا به روزتنها

  خواهی بیاببخشا خواهی برو جفاکن
ماییم واب دیده درکنج غم خزیده 

   براب دیده ی ما صدجای اسیاکن
خیره کشی است مارا دارددلی چوخارا      

 بکشد کسش نگوید:تدبیرخونبهاکن
برشاه خوبرویان واجب وفا نباشد

 ای زرد روی عاشق توصبر کن وفاکن
دردی است غیر مردن ان را دوا نباشد

 پس من چگونه گویم کاین دردرا دواکن؟
درخواب دوش پیری درکوی عشق دیدم

بادست اشارتم کردکه:عزم سوی ماکن
گراژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

 ازبرق این زمرد هین دفعه اژدهاکن
بس کن که بیخودم من ورتوهنرفزایی

 تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلاکن

   مولوی دیوان شمس

  نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 9:33  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
این شب هجران به پاپان می رسد قالو بلی
انتهای این زمستان می رسد قالو بلی
هیچ مایوس از بهاران می شوی ؟هرگز مشو
زود این گلخن ،گلستان می شود قالو بلی
هیچ تشویشی به دل داری ؟ نگو
دوره تشویش وحرمان می رودقالو بلی
شام هجران زود پرخواهد کشید
روز وصل دوستداران می رسد قالو بلی
این چنین رنجی نباشد جاودان
دست ما در زلف جانان می رسد قالو بلی
ای بسا حسرت که برآتش رود
شادکامی عیاران می رسد قالو بلی
روزهای غصه وغم می روند
عشق بازی با حریفان می رسد قالو بلی
دل به این درد مجازی می نبند
شوروشوق عشق بازان می رسد قالو بلی
می شود این روزها ویران بله
یا طلوع یار خندان میرسد قالو بلی
 
  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:23  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

چشم رضا و مرحمت بر همه باز میکنی
چون که به بخت ما رسد این همه ناز می
کنی؟
ای که نیازموده
ای صورت حال بیدلان
عشق حقیقتست اگر حمل مجاز می
کنی
ای که نصیحتم کنی کز پی او دگر مرو
در نظر سبکتکین عیب ایاز می
کنی؟
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
قبله اهل دل منم سهو نماز می
کنی
دی به امید گفتمش داعی دولت توام
گفت دعا به خود بکن گر به نیاز می
کنی
گفتم اگر لبت گزم می
خورم و شکر مزم
گفت خوری اگر پزم قصه دراز می
کنی؟
سعدی خویش خوانیم پس به جفا برانیم
سفره اگر نمی
نهی در به چه باز میکنی؟

  نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:46  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
  نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 21:55  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
چونان نیلوفری تشنه

بارانی لطیف را

در خود می مکم

تا در ساقه هایم ریشه بدواند

احساس می کنم خنکای شرمت را

در سایه سار مهربانیت می نشینم

بر لبان آشفته جانم بوسه ای بخش

تا پایان پریشانیم باشد

همچو پیراهنی تو را در بر می گیرم

تا از گزند هر آسیبی در امان باشی

وقتی با تو می پیوندم

پیراهنی نخواهد بود

در آبشار طلائی زلفهایت

نسیم می خندد

بانوی سر به زیر شکوفه های گیلاس

دستانت را می فشارم

تا شرم بگریزد

وبا چهره ای خندان

پیراهنت را بر تن کنی

تقدیم به زیبائی دل انگیز فاطمه

  نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:11  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

علی هنوز مظلوم وناشناخته است خیل به نام او نام گذاری شده وخیلی از او حرف زده می شود ولی هیچ کی حاضر نیست مثل اوباشد .امپراتور شرق باشد ولی در نخلستانهای مدینه چاه بکند ومزد بگیرد وشمع بیت المال را برای کارهای خوش خاموش کند .کی علی را قبول دارد من ؟تو؟ او ؟هیچ کس به اندازه علی بر سر زبانها نیست اما هیچ کس کمتر از او در عمل دیده نمی شود .ما معمولا نام علی را می بریم ولی مانند معاویه عمل می کنیم  روز میلاد مظلوم ترین حاکم اسلامی واسلامی ترین مظلوم مسلمان بر مدعیان پیروی اش مبارک باد تا از این رهگذر نانی بخورند ونام مبارک او را در دهان مزمزه کنند . با مدعی نگوئید اسرار عشق ومستی  تا بیخبرد بمیرد در جهل وخود پرستی

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 23:3  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
من گریستم ٬گریستم

از عمر بر باد رفته

بر بیهودگی خویش وآدمی

من وامدار کسی نبودم

در این عشق دیرپای بی سرانجام

من گریستم

بر بیهودگی خویش وآدمی

از استخفاف خویش

از تازیانه بی حرمتی

از رنجی که بر تن روحم لمس کرده ام

تا گذشته های دور دست

من گریستم بر گور عشقی بیهوده بار

با خوشه زهرآگین تلخندی بر حماقتم

رنج بار بی حاصلی بر دوشم

تا شانه های خویش را

به دوست ودشمن بنمایانم

بی آنکه نشانی از توشه ای همراهم بوده باشد

دریغ که مرا به ترازوی بر نهادند

به قیمتی مشتی خاک نابرابر

وبه بازار بردگان حقیر

یوسفی را

همپای الاغشان به یوغ بستند

تا مردار سگان را بیرون برده باشند

اندوه من در حیرتم مبهوت مانده است

که از یعقوب نابینا پیراهن یوسف را

به یغما برده اند

 

تقدیم به دختر عموی عزیزم مریم برای (اول تیرماه )سالروز تولدش

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 10:7  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
دل من مثل دل مردم نیست
می خندد ،  می گرید
 می میرد ، باز
می آید زود
از پی خنده تلخی که به  لب ، داری تو

دل من مثل دل مردم نیست
بی خودو هرزه درو لا قید است
روزها شاید ،  دل من
زیر یک شاخه خشک  خیالی
خوابش برده
شب ها ٬ شاید
مرده
دل من !
مثل دل مردم نیست
می گرید
می خندد
می نالد
می آید باز
کاشکی این دل من
عشق را بو می کرد
پی هر عشوه نمی رفت زدست
دل به هر خنده نمی بست ، دلم
 می گریم
می نالم
از دست دلم
دل من مثل پیازی است
که صد لایه پنهان دارد
من نمی دانم این دل
از کجا می آید ؟
تا کجا می داند ؟
از کدامین بو شد مست
تا کجا خواهد شد پست
ناگهان ، باز این دل
  رفت از دست

  نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 18:47  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
چونان فانوسی

 در شب تاریک وطوفانی اندیشه ها

آن هنگام

که سقیفه توطئه به بار می نشست

در گردبادهای حیرت زای وغبارانگیز

راه شمال را می نمایاندی

خورشیدانکار شده !

در سرزمین شب پره ها

درچکاچک اندیشه ها

مرگ را به سخره گرفتی

 افسوس عصیانهای بی حاصل بادبانها

درتقابل باد مخالف

تا زورق امید به گل بنشیند

وبادبانهای شکسته به تمسخر گرفته شوند

افسوس!

باغستانهای دریغ وسعت یافته اند

وبوته های حسرت به شکوفه نشسته اند

تا مردی بی نیاز را

سنگسار گدائی کنند

آه از چکادهای مرداب شده

در نفس حبس های دلیرمردان

رنج های ریشه دوانیده اند

وپستوهای ناجوانمردی

آبستن تلخ زائی اند

اینک شمشیرها پلاسیده در رف ها

زنگار تلخ کامی گرفته اند

وسایه ها واقعیتی انکار ناپذیرند .

تقدیم به بلندای روح  دکتر شریعتی

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
اینک مردی !!

مردی متکدیانه مرگ را به تمنا نشسته است

هرگز ایا اینچنین ؟!

کسی به استخفاف شما

قد برافراشته است ؟

اینک مردی !!

بر گور آرزوهایش می گرید

وجسارت مغولان بی دانش را

تمامی نیست

آه فرزندان در انتظار فردای مآیوس

اینک من !!

اینک من بر زمین افتاده ام

مردی که یآس را نمی شناخت

بی شک دیری نمی پاید

تادرخت نومیدی بی ثمر خواهد پژمرد

ما فانوس امید را نگه داشته ایم

در پستو های نمور وکهن

بی آنکه ابلیس بوئی برده باشد

ودر سال شکوفائی بابونه ها

با هم خواهیم خندید

تا غافلانه ناگهان !!

انگشت حیرت به دندان بماند

به جاودانه ها سوگند

            تقدیم به معلم ارجمندم جناب فتاح شفیعی

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:27  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
بي گمان اينك !!

تلخ ترين روز حيات من است

در آسياب به نوبت چرخشي هستي

در كهكشان ميان تهي

چونان از خويش تهي شدم

كه بزدلان از مرگ مي هراسند

وگر زيستنم جاودانه است

يلداي حياتم اينك آغازيده است

در كدام بيدادگاهي اين چنين

ظالمانه مي ستانند

بي حكمتي ،با بد نهادي ددمنشانه

استحقاق تصرف كلبه اي را

كه با خون اشكم سرشته ام

واستخوانهاي وجودم برپايش داشته اند

مي فرسايم اگر زندگي جاودانه باشد

زين حسرت به بلوغ رسيده

چونان زني بي فرزند

كه عفت او را به تاراج برده اند

اينك من

در آستانه درب اضمحلال خويش ايستاده ام

مايوسانه ونوميد

بي چشم داشتي متكديانه به دور دست ها

حوصله اي اندك

تا مرگ برآن نقطه پايان ببخشد

                                                                               ۸/۳/۸۷

تقديم به احسان گنجی برای  عشق بي دريغش

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:51  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

بعضی مسایل را آدمی باید به قول دکتر شریعتی در ظرف زمان بسنجه ونباید به صورت جداگانه به آنها نگاه کنه وقضاوت کنه .نگاه کردن به فردوسی هم در همین چهارچوب وبه همین گونه است . هرچند نبوغ فردوسی او را یگانه وجاودان در داستانسرائی وبیان عقاید در قالب شعر کرد .اما بعد از حمله اعراب به ایران علیرغم روابط متقابط ایران واسلام به قول شهید مطهری که جنبه های مختلف تاثیر اسلام بر ایرانیت مردم وایرانیت مردم بر اسلامیت فرهنگ اسلامی گذاشت .پس از گذشت  دوره ها وبحرانهای بسیاری که بر ملت ایران رفت ودر کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین کوب به تفصیل شرح داده شده است وتحقیر ایرانیان (از جمله :به عقد میمون در آوردن دختران ایرانی وموالی خواندن ایرانیان ونداشتن حق مالکیت ودبیری ووزیری ومقام های اداری )به وسیله خاندان اموی وقیامهای متعددی (قیام مازیار ُ٫خرم دینان ٬ مسلم ودیلمیان و........)که برای برپا نگه داشتن خیمه فرهنگ این مرزوبوم کهن ناکام ماند .بعداز آشوب ها وبه قتل رساندن بسیاری از مسئولین عرب به دست ایرانیان وحس انتقام جوئی ایرانی ها نسبت به اعراب که هنوز در فرهنگ ایرانی وجود دارد وتبختری که ایرانی ها نسبت به اعراب احساس می کردند که قبلا جزو قلمرو پادشاهان ایران بودند وحالا برایرانیان حاکم شده بودند وتمدن وفرهنگ ایرانی را در کتابخانه سوزی وویرانی عماراتی که بسیاری از آنها بر پایه های سست ظلم وجور هم بنا شده بود وبه همین دلیل هم فرو ریخت . تاثیر فرهنگ تساوی وبرابری اسلامی که در حمله اعراب به ایران وجود داشت ویکی از دلایل پذیرش مذهب اسلام هم همین برابری ومساوات اسلامی که شعار حمله کنندگان بود وایرانیان نیز از عدم تساوی با طبقه دبیران وصنعتگران وامیران ومغان بسیار ناراحت بودند ودلایل بسیاری دیگری که باعث پذیرش اسلام به عنوان یک آئین نو در ایران شد ٬فردوسی چون شاخه ای که در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می کشید برخاست وشروع به دفاع از فرهنگ این مرزوبوم وبر شمردن عیبهای فرهنگ عربی  بااحترام به  نقاط قوت دو فرهنگ در حال جنگ سعی در حفظ فرهنگ ایرانی نمود وتوانست با قدرت خلاقیت ونبوغ خویش کشتی طوفان زده فرهنگ ایرانی را که میرفت در لابلای آشوب ها وگرفتاری های روزمره ودر گیری های قبیله ای که بنی امیه به آن دست می زدند به ساحل برساند وپرچم افتخار وسربلند ی  فرهنگ  ایرانیان را با حفط ارزش ها ی ایرانی واحترام به عقاید اصیل اسلامی  بر قله های  این سرزمین به اهتزاز در آورد .فردوسی به مقابله با این فرهنگ برخاست که اعراب می اندیشیدند ایرانیان مردمی آتش پرست بوده واز آئین خداپرستی بدور مانده اند وعقایدشان حتی ارزش اندیشیدن را  ندارد ولی فردوسی در همه نبرد های واقع شده بین قهرمانان داستانش از شروع جنگ ٬ هدف جنگ وانتهای نبرد سرشار از درخواست کمک از خداوند برای پیروزی در نبرد بود٬که خود مهر ابطالی بر تصور اعراب بر آتش پرستی ایرانیان بود وثابت کرد ٬ اگر ایرانیان به آتش به دیده احترام می نگریستند ٬چون بر این باور بودندکه  آتش می تواند یکی از محل تجلیات خداوند باشد ٬ همانگونه که در کوه طور بر موسی (ع) تجلی کرد . آتش خود به خود از ارزش واعتباری بر خوردار نیست وصرف تجلی خداوند ارزش پیدا می کند وهمه چیز می تواند محل جلوه آن ماه پاره باشد مشروط به آنکه پاک باشد وآتش هم پاک است وهم پاک کننده (در اسلام )خداوند می تواند در همه چیز تجلی کند به قول مولانا : هر لحظه به رنگی بت عیار برآمد  دل برد ونهان شد و.........گه نوح شد به کشتی نشست ودیگران را به دعا غرق کرد و.............واینگونه نیست که خداوند فقط یک محل تجلی ودر دست یک گروه خاص باشد وتنها از خیابانی عبور کند که عده ای خاص در آن خیابان منزل دارند .خداوند می تواند به فرمایش مولای متقیان به عدد کل نفوس جلوه داشته باشد اما به قول حافظ :باید پاک شوی ودیده در آن آئینه پاک اندازی وتو فقط باید قابل فیض شوی واگر قابل فیض شدی میتوانی آنچه مسیحا کرد بکنی وخداوند ٬ خود دنبال جلوه گری در محل تجلیات می گردد .فردوسی به اعراب بادیه نشین که خود را مالک دین اسلام می دانستند نه اینکه تابع آن٬  فهماند که می توان بگونه ای دیگر خدا را فهمید وخداوند فقط بر اعراب تجلی نمی کند وخورشید گونه بر نیک وبد می تابد وهیچ کس مالک یک آئین نیست٬ بلکه می تواند پیرو یک آئین باشد ویا پیرو آئینی نباشد ویا بگونه ای دیگر به خداوند بیاندیشد وثابت کرد ایرانی ها مردمی کند فهم (عجم ) نیستند . یا د وخاطره فردوسی بزرگ زنده کننده فرهنگ اصیل نیک پنداری ونیگ گفتاری ونیک کرداری وپرستش یزدان پاک گرامی باد

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:59  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

درمسير باد

بيرق گيسوانت

در اهتزاز باد

چونان پرچمي

بر باروي سربلندی  

تا ديگر نشاني ازنوميدي نباشد

آن هنگام كه مي خندي

پليدي مي گريزد

تا درسياهي ها گم شود

وهنگام كه ميرقصي

ستارگان از چرخش بازمي مانند

تا شاديت را به تماشا بنشينند

شهزاده روياهاي كودكي ام

شكفته باد گل لبخندت

چونان كه عشق مي شكوفد

مسيحي كه زيستن را به ارمغان مي آوري

تا مرگ را مرده باشي

از آبشار بخشايش ات

كويرهاي حسرت  سيراب مي شوند

تا کام دلتنگی را تلخ کرده باشی

ميراث همه خوبي ها

درسرزمين  قحط سالي نيكي

ديرساليست به انتظار نشسته ام

تا بر ريشه هاي خسته ام ، شكفته اي

 

تقديم به فرزند عزيزم به مناسبت سالروز تولدش

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

 

دیشب از کلبه سهراب صدائی آمد

 

خانه دوست کجاست ؟

از خودم پرسیدم ؟

عشق را خانه پیدائی هست ؟

جای او جز دل شیدائی ٬ هست ؟

بذرآن در دل ما می روید ٬اما

هرکه او را به رهی می جوید

هرکسی هم سخنی می گوید

لیک در این همه سرگردانی

راز این مسئله را میدانی ؟

خانه دوست فقط ٬ دردل ماست

تقديم به دخترم مريم به پاس شفقت ومهرباني اش

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:8  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

برادران مرده ام

زخم های ناشمرده ام

برادران مرده ام به راه هیچ

برادران بی کسم

برادران مرده ام

یادتان بخیر باد

زیر این بلوطهای سر فراز

زیر آن چنارهای سربلند

در مسیربادهای خوش نسیم

باتمام عشق ها وبیم ها ورنج ها

ترسها وانتظارها

یادتان بخیر باد

برادران مرده ام برای هیچ

براه هیچ

مابرای یک وجب زمین

میان آسمان بیکران

در این جهان  ٬میان کهکشان

که مثل  هیچ تا به هیچ

پهن گشته است

مثل گرگ وسگ به جان هم فتاده ایم

تیغ کینه بر گلوی هم نهاده ایم

دام رنج بهر یکدگر گشاده ایم

برادران مرده ام برای هیچ

براه هیچ

بعد مرگتان

گریستم ٬گریستم ٬گریستم

نه از برای آنکه  مرده اید

از برای آنچه مرده اید

برادران مرده ام برای هیچ

براه هیچ

یادتان بخیر باد ٬یادتان بخیر باد

 تقدیم به ویکتور فرانکل  برای انسان در جستجوی معنی

 

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:39  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

به عنوان یک افسر تحقیق از مرکز به یکی از شهرستانهای کشور سفر کردم مردی قوی هیکل که می توانستم تصور کنم در دوره جوانی چه یلی وپهلوانی بوده اما امروز به درختی سوخته می مانست که شاخه های خشکیده اش دل هر رهگذری را به درد می آورد. موی ژولیده وریش بلند پیراهنی چاک خورده تا روی ناف ٬دمپائی پاره نشان از یک گسستگی وویرانی درونی میداد وبی توجهی به عالم خارج هرسئوالی می پرسیدم جواب نمی داد .ناگهان زنی بلند قامت با آرایشی اندک واندامی خوش تراش وخوش رنگ ورو وارد کلانتری شد .پرسیدم شما ؟ گفت: خانم ارسلانم ٬ ارسلان آتش پنجه .سکوتی مرگبار بر کلانتری حاکم شد .بچه های کلانتری را از دفتر فرماندهی بیرون کرده وشروع به بازجوئی از رعنا کردم .باران اشک اجازه صحبت نمی داد قدری تحمل کردم ولیوانی آب برایش ریختم ٬بعد از خوردن آب شروع به صحبت کرد : ما ۱۲سال پیش با هم در یک مسابقه اسب سواری آشنا شدیم من بر مادیان سرخ فام پدرم واو بر مادیان خودش سوار بود وبین خان زاده ها وبچه های کدخدا مسابقه گذاشته بودند ارسلان پابه پای من می تاخت بالاخره او اول شد ومن دوم واولین لبخند در پایان مسابقه بین ما رد وبدل شد .پس از چند روز چند سواربا هدایای فراوان وتشریفات خاص به خانه ما آمدند .پدرم که جزء خوانین منطقه بود ودارای باغ واملاک زیادی بود به استقبال آنان شتافت وبا روی باز آنها را پذیرفت وچندی نگذشت که ما با هم عروسی کردیم .چندین شبانه روز دهل وسرنا واسب سواری وجشن وسرور ومیهمانی منطقه را شادی بخشیده بود .مدت یک سال در آبادی در میان باغها ودرختان سرسبز وچشمه سارهای زیبا با هم زندگی کردیم تا اینکه یکی از دوستان پدر ارسلان به خانه ما آمد وگفت میخواهم ارسلان را به شهر ببرم .من هم با عشق وعلاقه ای که به طبیعت داشتم راضی نبودم اما وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد .ما به شهر رفتیم ودر منزلی مجلل زندگی کردیم .وقتی سهراب به دنیا آمد بیش از نصف شهر را غذا دادیم ودوستان زیادی هم پیدا کردیم .ما خان زاده بودیم وبسیاری بر سر سفره ما می نشستند ومیهمانی پشت میهمانی ....... یکی از روزهایی که طبق معمول میهمان داشتیم سرزده وارد اتاقی شدم ٬دیدم ارسلان با دو نفر کنار منقلی نشسته اند .تا آنروز هرگز ندیده بودم ارسلان تریاک و وافور دست بگیرد .مرا که دید گفت اشکال که نداره رعنا جان ؟ بدون هیچ حرفی آمدم بیرون وبعد از کمی اندیشیدن به موضوع گفتم من که پدرم وپدر بزرگم هرروز کنار منقل هستند ومشکلی پیش نمیاد چرا حرف تلخی به ارسلان بزنم ؟.وقتی میهمانی تمام شد ،ارسلان عذر خواست ومرا بوسید، من هم گفتم اگر کم باشد مسئله ای نیست .خلاصه جناب سروان سرتان را درد نیاورم مدتها گذشت وتمام املاک ومستغلات ما توسط ارسلان به دود تبدیل شد. پدرم وپدر بزرگم در فاصله کمی از هم کشته شدند. برادرانم یاغی شدند .ارسلان هم برادری نداشت وخواهرانش همه مرا مقصر می دانستند وراست هم می گفتند .من همیشه ازارسلان دفاع می کردم .کار به جائی رسید که محتاج شدیم ومن مجبوربودم دنبال کار بروم .هرجا می رفتم وسابقه مرا می دانستن فکر می کردند من شوخی می کنم اما به تدریج همه توی زندگس ما سرک کشیدند وفهمیدند که وضعیت تغییر کرده است .نگاهها نسبت به من عوض شد یکی خریدارانه به من نگاه می کرد ،یکی گستاخانه ودیگری دلسوزانه ، اما نگاههای دلسوزانه بیشتر از هرچیزی مرا می آزرد .رعنا دختر احمد خان قزل باش !!حالا مردم برایش دلسوزی کنند !!!.بدترین روز زندگیم پیش آمد شب هنگام کسی در خانه را کوفت ٬رفتم ودر را باز کردم کیسه ای برنج ومقداری عدس ونخود جلوی در خانه ام گذاشته بودند .کنار در نشستم واز خدا طلب مرگ خودم وبچه ام را کردم ولی انگار قرار بود همه تلخی ها را بچشم بعد بمیرم .چندین بار رفتم وبرگشتم تا راضی شدم کیسه را بردارم وداخل خانه بیاورم ،بهتراز گرسنگی بود .روزهای بعد کارم شده بود بیگاری ودنبال کار رفتن وروبرو شدن با نگاههایی که می خواستند مرا بی حرمت کنند .بارها می خواستم خودم را حلق آویز کنم ولی نشد .............ديدم ، ارسلان با چشمهای خمارش نیم نگاهی می کرد وموهای بلند وژولیده اش نمی گذاشت کسی اشکش را ببیند .حواست هست جناب سروان قنبری ، ارسلان چاقو به دست با اسبابی که یا با خفت وخواری از دیگران گدائی کرده بود یا با زور از بچه ها گرفته بود ٬از بیرون می آمد .در بارش شدید باران شب هنگام ارسلان ، مرا به منزل یکی از دوستانش برای آوردن مواد فرستاد، تا بتواند از درد خماری بیاساید .رفتم وهرچه اصرار وخواهش کردم فایده ای نداشت.ناگهان با تقاضای بی شرمانه اش روبرو شدم وقهقه مستانه اش .بلند شدم و چنان سیلیی توی گوشش خوابوندم که نقش بر زمین شد ،بر گشتم وموضوع را با ارسلان درمیان گذاشتم ٬اما ککش نگزید .باورم نمی شد که این ارسلان باشد .با اشکهایم بالش را خیس کرده بودم که تیغه سرد چاقو را بر گلویم حس کردم .ارسلان بود که درد خماری بی تابش کرده بود .از من خواست همین آلان در خونه اکبرآدامسی برم وبراش بیارم به هر قیمتی !!!!وقتی بلند شدم وبه در خانه رسیدم گفتم بمیری اینکارو نمی کنم ناگهان دیدم که چاقورا بر گلوی سهراب گذاشت وگفت چاقو اینجاست اگر با حشیش بر گشتی که هیچ وگرنه سرش را جدا می کنم .راه افتادم به خانه کسی می رفتم که پدرش سگهای شکاری پدرم را آموزش می داد وخانواده اش از این راه ارتزاق می کرد ٬حالا من باید با او همبستر شوم آنهم در حالی که ارسلان که پدرش اورا به نام ارسلان نامدار نامیده بود شوهرم بود .رفتم وبارها وبارها وبارها ار خدا پرسیدم خدایا !!چه گناهی کردم که کفاره اش این خفت وخواری است .گریه می کردم اما می رفتم جان سهرابم در خطر بود .وقتی با اکبر آدامسی مواجه شدم عده ای دوروبرش نشسته بودند وگفتم برای ارسلان دوا می خوام گفت : راضی شدی ؟ دوباره التماس کردم گوشش بدهکار نبود ناچار تن به کاری دادم که هرگز فکرش را نکرده بودم .اکبر آدامسی دوستاشو صدا زد وگفت شما شاهد باشید ......خداي من ،رعنا ی قزل باش در حضور مشتی بی اصالت تن به چه کاری داده بود .مواد را گرفتم وبه خانه آمدم صدای در ارسلان را به هوش آورد مواد را گرفت به گوشه ای رفت .من هم طنابی برداشتم وبه حیاط خانه رفتم وپس از بستن طناب خودم را حلق آویز کردم شاخه درخت شکست وروی لبه حوض افتادم ودستم شکست .دیگر ناتوان شده بودم درد وبیچاره گی وناامیدی مرا از پا درآورده بود .سم تو غذای ارسلان ریختم اما نمرد. خودم سم خوردم اما آنقدر استفراغ کردم که هیچ تاثیری نکرد .ارسلان راهی آسان پیدا کرده بود .فروش من در منزل وتامین مواد ٬ وقتی بچه دومم بدنیا آمد نمی دانستم پدرش کیست وبارها با سنگ به شکمم می زدم تا زنده به دنیا نیاید .چاقو ٬ترس ٬ شب ٬ مردهای غریبه ٬زندگی من شده بود. امروز شنیدم ارسلان کسی را با چاقو زده و دستگیر شده و آلان در خدمت شما هستم .نمی دانستم باور می کنم یک مرد می تواند به عمق این بیچاره گی سقوط کند یا نه ویا زنی اینچنین با وقار پس از این همه قضایا می تواند دروغ بگوید وچراهای دیگری که ذهنم را مشغول می کرد.از رعنا خواهش کردم به بیرون از اتاق برود ٬بلند شد ورفت وقتی به در رسید ناگهان برگشت وگفت : تو را به فاطمه زهرا بکشش ومرا خلاص کن ورفت .شب تا صبح با خودم فکر کردم خودم خلاصش کنم ولی تجربه سالهای کاری به من یاد داده بود کمی صبور باشم ولی خواب بچشمم نیامد .فردای آنروز وقتی وارد دفتر کلانتری شدم بچه های بازداشتگاه آمدند وگفتند جناب سروان ارسلان خود کشی کرده است . خیلی خوشحال شدم که دیشب ٬ خودم اینکارو نکردم ونمی دانستم چکار کنم ٬هنوز حواسم را جمع نکرده بودم که رعنا با قامتی استوارتر از دیروز وارد کلانتری شد .قبل از اینکه ما چیزی بگوئیم پرسید .اون جانور را چکار کردید ؟ یکی از سر بازها بی مقدمه گفت :جانور خود کشی کرده است .رعنا باورش نمی شد اقبال خوش سراغش اومده باشد .رفت ٬ نگاهی انداخت وبعد از اطمینان با لهجه خوش ترکی گفت الهی شکر الهی شکر

  نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:5  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
چونان که میروی

به خورشید ماننده ای

در ظهر تابستانی جنوب

وآنگاه که مینگری

بی شباهت ترینی به مرگ

بی آنکه زندگی را به تجربه نشسته باشی

با تو زیستن آغاز می شود

شهبانوی رویاهای کودکانه ام

بی تو مرگ را به تجربه می نشینم

چه بد همبستری است

های دیر آمده از دیر باز

مرگ در دهلیزها پنهان شده است

از نگاه دلفریبت

اینک مرگ در گریزی مذبوحانه است

از شکوه اهوارائی تو

لیلای دلفریب

دیرسالیست شب گریخته است

تابیرق عشق در اهتزازی جاودانه باشد

تقدیم به پائلو کوئیلو برای یازده دقیقه

  نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:28  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
تورا دوست میدارم

اگر زیبا ترین گلها باشی

یا زشت ترین خارها

در اعماق سیاهی ها باشی

یا در قله های نور

در سراشیب انحطاط باشی

یا در اوج سربلندی وافتخار

من بشرم وتو نیز

اگر درنده ترین پلنگ باشی

من خالهای زیبای تو را می بینم

ودندانهاوچشم های دلفریبت  را

وسرعت شگفت انگیز ات برای صید آهوان

واگر بچه آهویی باشی

هنگامی که شکار می شوی

من صدای خرد شدن استخوانهایت را می شنوم

اگر تو صدای شکسته شدن دل مرا نشنوی

اگر زیباترین پروانه باشی

که  با بالهای لطیفت

 برگونه کودکی خوابیده نشسته باشی

یا تمساحی خشمناک

اگر مردابی گندیده باشی

یا چشمه ساری زیبا وگوارا

آبستن توطئه های خائنانه باشی

یا امیدهای شادی آفرین

وخلاقیت های خداگونه

برهوت بدگمانی وریب باشی

یا ستون ایقان ویقین وایمان

تنت بوی عطر دل آویز گلهای وحشی را بدهد

یا بوی عفن مردار سگی مرده در فاضلاب شهری پلید

با من وبرای من باشی

یا با رقیبانم به باده گساری وعشق بازی مشغول باشی

دلتنگ لحظه های دیدنم باشی

یا خائف وهراسان بادیگری نردعشق ببازی

خاطره دل چرکینی های گذشته ام باشی

 یا حس شگفت انگیز عشقی تازه

تو را دوست میدارم

بی نرینگی ومادینگی

بی سپیدی وسیاهی

من بشرم وتو بشری

واین مرا کفایت می کند

 تقدیم به همسرم برای سالروز عقدمان

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 11:56  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
آسمان از ابر باران زا تهی

بردرختان آفت غم خفته است

دشت ها در حسرتی بی انتها

سینه هاشان از عطش تفتیده است

وای باران وای باران یاد بارانها بخیر

غنچه نیلوفرم پژمرده است

شاخه های نارون خشکیده است

دشت ها درحسرت وغم خفته اند

مرگ نحسی بر زمین خوابیده است

کشتزار مردمان خشکیده است

داس ها چون شاخه حسرت تهی

بر ستو ن دارها آویخته

خشکسالی همچو مرگی نابکار

سینه سهراب فروردین درید

چشم ها خشکیده بر سقف فلک

انتظار بی سرانجامی به راه

کشتزار باورم خشکیده است

کاشکی در آسمان نیلگون

مرغ ابری سوی ما پر می کشید

دیگر از این آسمانهای تهی

بانگ رعدی هم نمی آید بگوش

برزمین خسته وتبداروخشک

مرد رنجور وستم کش خود بکوش

دل به فرداهای باران زا مبند

دل به فرداهای باران زا مبند

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 9:59  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
باغ رویا سرزمین آرزو

پادشاه سر زمینی عاشقی

سروناز باغهای دلبری

چشمه سار دشت های بارور

آفتاب غربت وتنهائیم

ای نسیم آشتی با روشنی

ماهتاب هر شب بی انتها

دست هایت در محبت بی نظیر

چشمهایت در عنایت دلفریب

غنچه نشکفته نورسته ام

بارهای دوستی را بسته ام

اسب های آرزو آماده اند

شامهای سردی وغم رفته اند

خارهای دشمنی بشکسته اند

ماهتاب ومستی وزلف ونسیم

کاش می شد دست در دست صبا

با هیاهوی نگاهت همسفر

دست تو در دست های خسته ام

کاش می شد عقده دل را گشود

فارغ از رنج  فراق و   زهر   بیم 

                                            برای فرزانه عزیز

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 15:3  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

 

در هياهوي رفت و آمد شهر

كه چراغ ها خون آلودند

با چشمان روشنت

برايم سخن گفتي

مانده ام پشت ديواري سفيد

كه از خط هاي خيالي برپاست

با گل دادن چراغ سبز حيات

در انتهاي ترافيك

آنجا كه ديگر حصاري نيست

براي قناري وبلبل

وعده ديداري بده  

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 10:54  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
برو ای دوست برو

سفرت خوش باشد

دست حق همراهت

هرکجا خواهی رفت

نکنی از من یاد !!

تو که رفتی زینجا

راحت وخرم و شاد

من بیچاره ٬اسیر قفسم

رنج همزاد من غم زده است

خوش به حال تو ٬برو

ریشه دارم در خاک

نشوم راحت من

دل من ٬خواهد مرد

خواهد افسرد از این غصه وغم

دل یک  مرغ اسیر

 پی راهیست فراسوی قفس

برهد شایداز این  ٬ خانه سرد

تو نه  همراه منی !!

با دل غمزده ام ٬تنهایم

منم آن مرغ گرفتار قفس

که اسیر هوس فردا هاست

برو ای دوست ٬برو

دست بردار دگر

از دل غم زده ام

برو ای دوست ٬برو

بگذر٬ این شام سیه

صبح را خواهد دید

شاید از شاخ امید

میوه وصل تو را

خواهد چید !!

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:30  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

 

پيش چشمم را  پرده اي از خون پوشانده  شده است  در سرزمين تاريخ آن دورود خويشاوند را مي بينم كه هردو از يك سرچشمه بوجودمي آيند  (بشريت ) جنايت وشهادت وستم ومعصوميت وظالم ومظلوم در طول تاريخ  از يك منشاء كه آدمند بوجودآمده اند واين نظام وجبر ظالمانه بر زندگي است كه ظالم مي پرورد .در سرزمين تاريخ آن دو رود خويشاوند را مي بينم كه از يك منشاء هستند وشتابان به سوي يك مقصود (هم رودهاي دجله وفرات وهم رودهاي ظالم ومظلوم ) از هم دور ودو تا مي شوند  مي شوند آنهم در سرزميني كه بالغ بر هفت هزار سال تمدن را در خود پروريده است  ودر سير خويش از هم دور مي شوند ونزديكي هاي بغداد به هم نزديك مي شوندودر انتهاي سرزمين تاريخ درشط العرب به هم مي پيونددند ويكي مي شوند وبه آرامش مي رسند در خليج فارس .اما اين پيوند وبهم اميختن نه يك به هم آميختگي جامد وجموديافته بلكه يك برابري سيال ومتحرك  پس از پيروزي عدالت در انتهاي سرزمين تاريخ صورت مي پذيرد .واين آرامش چون آرامش نخستين بين انسانها نيست كه در جمودسنگستان بلكه در برابري وبرادري سيال ومتحرك وپوياي اقيانوس .اين دو ررودخانه نمادي ازرودخانه جاري وساري ظالم ومظلوم در طول تاريخ هستند واز شمال ارمنستان ويخجالهاي فسرده ويخ زده ( نماد فرهنگي ورودخانههاي واقعي را باهم در نظر بياوريد )كه فرود مي آيند كه خاطرات فسرده كشتي نوح  وغار اصحاب قديم دقيانوس راكه به آزادي گريختند آغوش خودپنهان دارند واز شهرهاي جباران وپيامبران وازكناركاخها وكوخها ورنج ها وگنج ها وآشور وكلده ووبابل واور ومدائن خسرووبغداد خليفه در كنار هم گاهي دور وگاهي نزديك مي خروشندوسكوك نينوا وكربلاي خشكرا برآشفته مي سازند وسپس در بسترارام خليج با هم فرومي روند ولب فرومي بندند .درميان هياهوي مكرردجله وفرات اين دو خصم خويشاوندي كه هفت هزار سال گام به گام باتاريخ همسفرند.سواران وحشي آشورازقبرستان خاموش تاريخ برآشوبيدندوازشمال بين النهرين  سرازيرشدند برج شگفت انگيز بابل را كه در گذر تاريخ فروريخت دوباره از زمين مرده بالا كشيدند ودر پس هر كنگره اي از اين برج پاسداران هولناك معبد ها وكاخ ها با هم در كمين نشستند .بعل (خداي بزرگ) كه سلطنت جباران وستمگرانرا بر مظلومان تقدس مي بخشيد ومتوليان وحاميان خويش را بر گرده بيچاره گان مي نشانيد دركاخ استكباري معاويعه نشسته است وبه اسم اسلام بر سر گنج ها وغنيمتهاوغارتهايي كه به اسم اسلام شده است نشسته وبه نام امير المومنين نيروي مقدس نيايش وثناي خداوند يكتا را  را به نيايش وستايش خداوندان زروزور وتزويرمنحرف كرده است   ودرلباس دين بر گرده مظلومان هميشه تاريخ نشسته است .حسين نيز مي بايست در سكوت سرزمين كربلا آشوب آتشين ورعد آسا  چونان ضربه تازيانه اي  مهلك بر سرهمه اين تقدس نمايان حامي جور وظلم وستم فرود آيد ورشته سلطنتهاي كهنه آنان رااز هم بگسلاند وآنان را در طول تاريخ وبراي هميشه تاريخ وبراي همه زمانها رسوا كند والگوواسوه ارايه كندواين بزرگ ترين كاري استكه در طول تاريخ بشري شده است .زيرا قيام حسين نه يك قيام در يك مقطع از زمان بودبلكه اغازي بودبراي برپا خاستن همه مطلوماني كه در تاريخ بشريت به آنان ستم شده است وبه استضعاف كشيده شده اند . همه عناصر وسنگهايي وستونهاي جابجا شده وقدرت هاي به انحراف كشيده شده در طول تاريخ وبراي بشر ديروز وامروز وفردا دركربلا ازنو تجديد ساختمان شده است وتكليف بشر درمقابل ظلم وجور وستم  براي هميشه روشن شده است .قيام حسين يك نبردبين دو سپاه وكشته شدن تعدادي وشكست خوردن عده اي نبوده ونيست . قيام حسين مي بايست در گذرزمان نه در يك مقطع خاص بلكه با توجه به همه عناصر در گذشته وآينده نگاه شود قيام حسين الگويي براي زيستن واسوه اي براي نشان دادن چگونه مردن براي هميشه تاريخ بود . 

                                                             برگرفته ازنوارحسین وارث آدم دکترشریعتی

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 23:15  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
می نهم دیوار دور خویشتن

با در و دروازه ای

با حفاظی از شکوه واز جلال

با تلی از خاک وسیم خار دار

در یگانه قلعه ای

دور از دست نگاه دیگران

تا کسی تسخیر نتواند کند

ناشناس وبی بدیل

در فراسوی جهان

دور از دست کسان

می کشانم خویش را

می شوم در قعر دریاها نگون

می روم در قعر چاه

می روم در عمق شب های سیاه

هیچ کس در خلوت شب های من

جز غرورم روشن وپر نور نیست

گاه گاهی اندرون دره ها

یا درون تیره گی های سیاه

زیر دریاهای ناپیدای من

بوته ای سر می زند

نیک روی ومهربان

فارغ از جاه جلال

فارغ از هر قیل وقال

مثل اشک گل زلال

بوته امید من سرمی زند

می شکوفد گاه درحرم در تنور

می رسد از قعر دریاهای دور

می کشد هرچه پلیدی بوده است

نرم وخو ومهربان گل می کند

بی زیان بی زیان

مهربان مهربان

مثل باران بهار

بوی نرگس میدهد

این وجود راستین !!!

جلوه ای ازذات اوست

ورنه باقی ادعاست

حسرت بی منتهاست

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:52  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
            نخستین نگاهی که ما را به هم دوخت

                                      نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت

                              نخستین کلامی که دلهای ما رابه بوی خوش آشنایی سپرد

                                                      و به مهمانی عشق برد

                                                           پر از مهر بودی

                                                            پر از نور بودم

                                                          پر از شوق بودم

                                                           پراز شور بودی

                        چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم

                                            چه خوش لحظه هایی که می خواهمت را 

                                               به شرم و خموشی – نگفتیم و گفتیم

                                     دو آوای تنهای سرگشته بودیم رها در گذرگاه هستی

                                                  به سوی هم از دورها پرگشودیم

                                               چه خوش لحظه هاییکه هم را شنیدیم

                                              چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

                                              چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق

                                                   چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم

                                                چه شب ها چه شبها که همراه حافظ

                                                       درآن کهکشانهای رنگین

                                          در آن بی کران های سرشاراز نرگس و نسترن

                                                               یاس و نسرین

                                                    ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم

                                                            تو با آن صفای خدایی

                                                 تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی

                                                          از این خاکیان دور بودی

                                                               من آن مرغ شیدا

                                                     در آن باغ بالنده در عطرو رویا

                                              ران شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

                                                   چه مغرور بودم چه مغرور بودم

                                                  من وتو چه دنیای پهناوری آفریدیم

                                            من و تو به سوی افق های نا آشنا پر گشودیم

                                           من و تو ندانسته ، دانسته رفتیم و رفتیم و رفتیم

                                                   چنان شاد و سرخوش ، گرم و  پویا

                                                  که گفتی به سر منزل آرزو ها رسیدیم

                                          دریغا ، دریغا ندیدیم که دستی در این آسمان ها

                         چه بر لوح پیشانی ما نوشته استدریغا در آن قصه ها و غزلها نخواندیم

                                                که آب و گل عشق با غم سرشته است

                                           فریب و فسون جهان را تو کر بودی ای دوست

                                                                من کور بودم

                                                  از آن روزها آه عمری گذشته است

                                                       من و تو دگرگونه گشتیم

                                                        دنیا دگرگونه گشته است

                                                     در این روزگاران بی آشنایی

                                                     در این تیره شب های غمگین

                                                          که دیگر ندانی کجایم ندانم کجایی

                                                    چو با یاد آن روزها می نشینم

                                                   چو یا د تورا پیش رو می نشانم

          دل جاودان عاشقم را به دنبال آن روزها میکشانم سرشکی به همراه این بیت ها میفشانم

                                              نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت

                                        نخستین نگاهی که در جان ما شعله افروخت

               نخستین کلامی که دلهای مارا به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد

                                                            پر از مهر بودی

                                                             پراز نور بودم

                                               استادفریدون مشیری

تقدیم به برادر زاده عزیزم عباس منش وفرزندوهمسرش در بندر عباس

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:38  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

چندروزه از عطر آویشن ادبیات ایران حافظ وشکر سحن سعدی شیرازی وحلوای جگر سوز مولانا به پس کوچه های کاسبی ودیه وضربه وپزشکی قانونی و........رفتم وحسابی اسیر واژه های حقیر ومتعفن وبدبوی ناسزاوتحقیر وتوهین شدم احساس می کنم بوی بدی میدم وهرچه زودتر با نوشیدن یک غزل از حافظ ویک شربت از دست مولانا وجودم را تطهیر کنم .در اصطلاح بدنسازی گفته میشه اگر تمرین نکنی از اینکه هستی ضعیف تر می شی حالا واقعا فهمیدم در مسئله روانی وعرفانی وادبیاتی وقتی از این فضا دور می شوی ودر ادبیات متعفن بین متخاصمان گیر می افتی ناگهان می بینی خودت هم کلماتت بوی تعفن گرفته وحرفهای خوش بو کمتر می زنی وهمه حرفهایی که می زنی از عناصری تشکیل شده که دور وبرت را گرفته اند .خلاصه بوی خوبی نمی دی به قول ......... ببینید در من کسی مرده است  که بوی تعفن مرا برده است .اول دلم میخواد یک شکم سیر دم کرده اویشن بخورم بعد شکر در سرکنجبین بریزم وزلف بناگوش و....از بر کنم تا بتونم برای شروع مجدد آمادگی پیدا کنم پاک شو دیده در آن ائینه پاک انداز .می ترسم هر حرفی بزنم بوی خودمو نده یا شاید هم بوی اصلی خودم اینقدر بد بوده اما خودمو لای واژه های پر طمطراق ادبیات پنهان کرده بودم وحالا خودمم که سریح تر می تونم بگم وروشن تر خودمو ببینم .از طرفی دیگه نمی تونم در پس توی عزلت خودمو زندان کنم که شاید عوام زده بشم ولی خیلی برام سخته که با اینجور ادبیاتها زندگی کنم واقعا دلم برای خودی که با مولانا وحافظ شیرین می شدتنگ شده .

تو قاف قندی ومن لام لب تلخ  زقاف ولام ما قل می توان کرد  مولانا

دل عارفان ربودند وقرار پارسایان   همه شاهدان به صورت تو به صورت معانی

مده ای رفیق پندم که بکار در نبدم    تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی

مزن ای عدو به تیر م که بدین قدر نمیرم  خبر بگو که جانم بدهم به مژدگانی   سعدی

جان فدای دهنش باد که در باغ نظر      چمن آرای جهان خوشتر از آن غنچه نبست

چارده ساله بتی چابک شیرین دارم       که به جان حلقه بگوش است مه چاردهش حافظ

بر چهره زندگانی من که هر شیار از اندوهی جانکاه حکایتی می کند   آیدا لبخند امرزشی است  شاملو

رفت پشت حوصله نورها دراز کشید وهیچ فکر نکر د ما پشت پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنهائیم    سهراب

برف می بارد بر ف می بارد به روی خارو خارا سنگ  کوهها در انتظار کاروانی باصدای زنگ   سیاوش کسرائی

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:13  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

اینک اینک، ای زمن خاموش‌تر
در نهان چون من، ز من در جوش‌تر
ای نگاهت آتشی بر جان من
دیده‌ات دریای بی پایان من
آری ای مرغ غریب خسته بال
باز گرد از آسمان‌های خیال
باز گرد از غرفه مهتاب‌ها
از فراز بادها و آب‌ها
باز گرد و باز کن چشمان خویش
باش یکدم میهمان خوان خویش
غرق شو یک لحظه در اعماق خود
تا ببینی پهنه‌ی آفاق خود
پهنه‌ی دریای توفان خیز را
باد های سخت موج انگیز را
دره‌های سهمناک کوه را
بیشه‌ها را جنگل انبوه را
***
ای دو چشمت رشک نرگس زارها
رحم کن بر جان این بیمار‌ها
وای اگر بیمار تو خیزد ز خواب
موج چشمش گَرد انگیزد ز آب
عشق دریایی است ژرف و هولناک
در کف هر قطره‌اش تیر هلاک
عشق خوبان مرد خواهد بی‌هراس
چوبدستی جان بکف، سر‌ناشناس
کیست اینک کاستین بالا زند؟
بی محابا دل بر این دریا زند؟

(برای عشق)

  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:34  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

حضورتوآدمي را

از انكار خدا باز مي دارد

در سرزميني كه قحط اميداست

چونان ستاره اي مي درخشي

تا تبار خورشيد را خلفي برخاسته باشد

رستم انكار به زانو درآمده است

وخدايان آسماني

ملاحت لبخند خويش را به نظاره نشسته اند 

عشق ميراث خدايان راستين است

درزميني كه بيرق دروغ در اهتزازي جاودانه است

حضور تو قبول خداوند را

براي آدمي آسان مي كند

درزميني كه اميدبه شكوفه نشسته است

ديروزهراس وتنهايي ازدروازه هاي شهرگريخت

وجارچيان سربلندي

زباله هاي حسرت را

جارو ميكردند

تا در شهر نشاني از نوميدي نباشد

تيره گي چونان شبحي  درزلال زلف هايت

گم مي شد

بر پرچين چشم ها

سبد سبد گل ديدار شكفته است

 تا نوميدي براي هميشه

نوميدودل شكسته

از شهر خاطره ها رخت بربندد

ازديروز طوفان

تاامروز ساحل

قرن ها حكايت تنهائي

به گرداب فراموشي غرق شده اند

وبيرق سربلندي دراهتزازي جاودانه مي درخشد .

                                                               21/9/82 براي ناشناس

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 0:42  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

برگی زیک درخت

زیبا وسرخ رنگ

از خودسئوال کرد

من چیستم مگر ؟

من کیستم دگر ؟

بادی وزید وبرد

برگ درخت را

بردش به آسمان

مغرور وسربلند

روی درختها

می رفت تا به اوج

با خویش می سرود

برترزمن کسی

بهتر زمن کسی

تا او ج رفته است ؟

ناگه زشیطنت

بادش شنید حرف

یک لحظه ایستاد

برگ درخت ما

افتاد برزمین

پای سترگ اسب

کوبید برسرش

یعنی تو نیستی

یعنی تو کیستی ؟

گر باد تندرو

بردت به آسمان

برترزدیگران

بهتر زمهتران

هرگز نبوده ای 

هرگز تو نیستی

برگ شکسته دل

از شاخه ها جدا

می کرد آرزو

می گفت ای خدا

دریاب تو مرا

لبخند آسمان

قدری نگاه کرد

دادش به دست باد

درآتشش فکند

برگ بریده سر

باناله وفغان

سرداد ناله را

ای خالق ٬ای خدا

دریافتی مرا ؟

چون سوخت آتشش

خاکستری سبک

تا اوج آسمان

با باد همسفر

رفت از حصارها

برگ درخت ما

اما سکوت بود

در آتش فراق

از خویش دور کرد

بند غرور را

رنگ غرور را

           تقدیم به خواهر عزیزم فریده   ۱۳/۱۲/۸۳

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
برای ناامیدی وامید

توبهترین بهانه ای

برای پیری وجوانیم

تو بهترین سرود عاشقانه ای

برای بدترین دقایق حیات

برای نوش ونیش روزگار

برای روزهای زندگی وآخرین دم وفات

تو بهترین بهترین ترانه ای

برای زیستن برای مرگ

برای خوبی وبدی

برای زیستن شکوه عشق جاودانه ای

تو مهربان ترین دوستی

تو مهربانی ویگانه ای

به شوره زار یأس

به روزگارناامیدی وامید

تو مزد یک سکوت عالمانه ای

وبهترین رفیق این زمانه ای

                                    برای فرزندم

  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 16:16  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
پیش از ایشان ما همه یکسان بدیم         

 کس ندانسته که ما نیک وبدیم

قلب ونیکو در جهان بودی روان           

 چون همه شب بود وما چون شب روان

تا    برآمد  آفتاب      انبیا

گفت ای غش دور شو  صافی بیا

چشم داند فرق کردن رنگ را

چشم داند فرق لعل وسنگ را

چشم داند گوهر وخاشاک را

چشم را زان می خلد خاشاکها

دشمن روزند آن  قلابکان

عاشق روزند این زرهای کان

زآنکه روزاست آینه تعریف او

تاببیند اشرفی تشریف او

مولانا معتقد است قبل از حضور انبیاء ( شامل انبیاء درونی یعنی عقل وانبیاء بیرونی یعنی پیامبران )ما چون شبروانی همه در تاریکی بودیم ونیک وبد بودن ما وجوهره وجود ما ناشناخته بود وهمه مثل هم بودیم اما پس از حضور عقل وانبیاء (قدرت تشخیص) ما نیک وبد را فهمیدیم وانبیا آمدند وگفتند ای غش از ما دور شو و ای صافی ونیکو به نزد ما بیا  .وفرق بین نیک وبد وجدا کردن ودیوار کشی بین این دو  اززمان حضورانبیاء  اتفاق افتاد . مولانا معتقد است انبیاء مانند چشم در هستی بشر عمل کرده ند.

واگر انبیاء نبودندما نمی فهمیدیم فرق نیک وبدرا  وهمه  ما یکسان وشب روبوده ٬در تاریکی مطلق راه می رفتیم .چون نابینایانی که چیزی را نمی بینند که حتی برای دیگری بازگو کنند .

چشم داند فرق کردن رنگ را              چشم داند فرق لعل وسنگ را  

 یعنی اگر قوه تشخیص وجود نداشته باشد بین سنگ معمولی (کم ارزش )ولعل تفاوتی قائل نیستیم   وبه همین دلیل  که چشم ها (انبیاء) که تفاوتهارا تشخیص می دادند مانند چشم که اگر خاشاکی بیاید اول درچشم می رود هر مشکلی وخاک وخاشاکی می آمد اول سراغ انبیاء  (چشم ها که هم مواظب هستند وهم حساس تراند وهم از نظر شان وجایگاه مهمترند ) می رفت وآ نها را درگیر می کرد وخاشاکها وبدیها هم با انبیاء سر ستیز داشتند زیرا من که موجودی زشتم اگر در بین مردم بدون اینکه مرا بشناسند ویا قوه تشخیص داشته باشند  زندگی  کنم ٬هیچ مشکلی ومزاحمتی برای من پیش نخواهد ٬ آمد اما اگر قوه تشخیص یافتند دیگر موقعیت  من با قبل فرق می کند .همانگونه که همه ما در مقابل بچه ای که قوه تشخیص داشته باشد سعی می کنیم خود نگهدار باشیم وهر حرفی وهر عملی از ما سر نزند ٬ اما اگر بچه ای قوه تشخیص نداشته باشد  ما مواظب خودما ن نیستیم  .زر های  خالص  دوست دارند مردم دارای قوه تشخیص باشند تا آنها را از میان زشتی ها بشناسند وبین آنها و   زرهای قلابی تفاوت قایل شوند اما زرهای قلابی دشمن روز وروشنائی وتشخیص هستند  ودر شرایط شب گونه است که بین زر قلابی وزر واقعی فرقی نیست وهیچ کس برجایگاه خویش نایستاده است .زر ناب دوست دارد فضا شفاف باشد تا خورشید که معرف اوست او را به دیگران معرفی کند وشرافت او را به دیگران یاد آوری نماید اما من قلابی نمی خواهد آفتاب بتابد .هر قدر فضا مه آلود  وآب گل آلود  باشد٬ زرهای قلابی بیشتر می توانند ابراز وجود وسوء استفاده نمایند  ..    خوش بود گر محک تجربه  آید به میان       تا سیه روی شود  آنچه درو  غش باشد .(حافظ)   

 ابیات اشتفاده شده از  مثنوی مولوی دفتر دوم  ابیات ۲۸۵ تا ۲۹۱ می باشند  .

  نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

مرگ من روزي فرا خواهدرسيد

دست خواهم شستن از هر آرزو

رقص خواهم كردمن در پيش مرگ

مرگ آب خوشگواري مي شود

مثل دوغي ترش سرخواهم كشيد

فارغم از رنج ها ودردها

فارغم از بيم ها ، اميدها

ديگر از اين رنج هاي بي حساب

ديگر از اين تنگناي مسخره

مثل بادي بال را خواهم گشود

فارغ از بودونبود

ديگر از ميراث ننگين پدر

هيچ كس با مرده مي نارد سخن

ديگر از خورد وخوراك

ديگر از اسب وعلف

ديگر ازشيروبهشت

ديگراز تيغ صراط

ديگراز شمشير عزرائيل هم

 هيچ كس با من نمي گويد سخن

من تمام اين هياهوي هاي گرم

يا معماهاي تلخ

هرچه پشت مرگ هست

هرچه بعداز مردن ودل دردهست

زودسر خواهم كشيد

در بهشت پاك پر خواهم كشيد

يا به دوزخ مي روم پست وپليد

از تمام گفته ها

از تمام رنجها وعشق ها

از عذاب هولناك جهنمش

ياشراب كوثر باغ بهشت

دست خواهم شست من

هيچ كس ازباغ زيباي بهشت

ياعذاب دوزخ بي انتها چيزي نديد

 ياتصور مي كنند

ياتصور مي شود

فارغ است از قيد وبند ودوزخ وباغ بهشت

ناشناس وبي نظر

مثل يك شاخ گل نشكفته است

رنگ وبويش بي بديل

 مرگ مثل يك در نگشوده است

پشت اين در هرچه هست

نيك ونيكو وسفيد وپاك وسبز

زشت وپست ورنج وشر

دوست دارم هردورا

كنجكاوم تاببينم چيست مرگ

حس من در جستجوي پشت در

لذت كشفش نصيبم مي شود

چيست آيا وعده ها وخشم ها

چيست آيا شيرها وزخم ها

هركسي تصوير ناديده كند

  نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 1:30  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

آن زلف هاي بور

بر شانه هاي برف

با چشم هاي مست

با آن  بلور دست

عزم مرا شكست

ديگر نمي روم

زيندر به هيچ جا

ديگر نمي شوم

من بنده خدا

مثل شكوفه اي

 چون عطر شيطنت 

سر مي كشي چرا ؟

اينجا وهر كجا

مثل ترانه اي

زيبا ودلفريب

در كارگاه هستي

پروانه اي غريب

تنها بهانه اي

تنها بهانه اي                 

                                            براي دخترم فاطمه

 

  نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 0:44  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

دلم ار دست شدو می دانم            

 کودکم ٬عاشقم و    نادانم

این چه راهیست که دل بردم               

کار من نیست که سر گردانم

درس علم است که می آموزند           

 وین چه درسی است که من میخوانم ؟

راه سخت است   رفیقم مددی             

مطمئن باش که من می مانم

عشق راهی است پراز خوف ولی       

 بی سلاحم به ره  و ترسانم

کاش این ملک شود ویرانه                

 کرد ویرانه دوصد چندانم 

بردر دوست رقیبان نزدیک             

 عاشقم  ٬بی سرو بی سامانم

کاش فرزانه من می آمد                 

 تا ازین درد سیه برهانم

  تقدیم به فرزندم

  نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 13:44  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 
اینک در آغازیم

آغازی نومید  آغازی تلخ

در آغاز تکرار زندگی دیروزیم

سر فکنده ونومید

کوله بار تلخکامی بر دوش

سنگلاخ بی نصیبی درراه

سرزمین وحشی خشونت گسترده تا افق

رهبران اخمناک جهان بر صندلی فریب

من بشرفلسطینی ام  

تشنه محبت ومیثاق

دستانم را ریشه پیوند می چکد

ودلی لبریز تمنا ومهربانی

در زمینی که از خاطر خدایا ن رفته است

وخداوندان دور دست از او مایوسند

زهر خند تلخ من

بر خویشاوند خداست

بیگانه با خویش وخدا 

بشر نومید را 

مژده مسیحی امیدوار می میراند

                                   

       واقعا نمیدونم در مورد مردم فلسطین چه بنویسم  نعوذ بالله از دست خدا هم عصبانی هستم

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 23:25  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

در اعوجاج حيرت بي انتها

لبريز حسرتي

گم گشته ام گوئي

در نه توي پيچ در پيچ گيسوانت

وهزار توي خستگي هاي بي حاصل

ونوميدي در شكفتن

برهوت بي كسي وشكوفه هاي ريب

همه رشته ها به هم گره خورده اند

دستي سياه

خنجري برهنه

خوني جاري

ميراث خدايان گريخته از دست رس

واندوه آدميان شرمسار

دود اندوده در حصار جهل 

در شكفتني حيرت انگيز است

براي فلسطين

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:51  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

دوپنجره

درشبی تاریک به سوی من باز می شوند

شب می گریزد

تو پلک میزنی

ستاره هاخاموش می شوند

شب فرا می رسد

پنجره ها در خاموشی ناپدید می شوند

اندوه آغاز می گردد

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 23:6  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

دستی سیاه شاخه نیلوفر سفید را

از گلدان خاطره ها چید

وبا غبان خفته را مگس ها احاطه کرده اند

گلهای بابونه شرمگینانه به حسرت نشسته اند

وعطراقاقی دردهلیزهای تاریک به فراموشی می رود

دیروز ٬ خستگی وعطش گل یاس رانامهربان کرد

وحسرت خداحافظی را

به باغچه دلها بخشید

هیاهوی کبوترهای پرشکسته

وخنده مرگ در گذرگاه زمان

بوی سوزناک جگر سوخته

وعلف های گندیده در شکفتن

رنج ودلمردگی میروید

وحسرت ونومیدی شکوفه می دهد

خستگی هزار سال بغض برگلویم سنگینی می کند

دیروز بود وامروز نیست

سنگلاخ تنهائی وآبله بر پای خسته

میراث تلخ زمانه برجای

آتش خشم وانتقام بربلندی

گذرگاهی پیچنده درتاریکی

زوزه وحشی گرگ ها ازعقب قافله می آید

کاروانسالار عشق را

رنج  خستگی از پای در افکندهاست   

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 22:30  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

خدا برای گرسنه به شکل نان ظاهر می شود   (گاندی)

تاحالاخوابت برده بعدازخواب که پا بشی ببینی متکازیرسرته وپتوی نرمی هم روت انداختند خدا اینکارومی کنه البته بادست مادر به شیوه مادرانه

خدا در شلوغی سراغ آدم نمی یاد وقتی تنها شدی آنوقت تازه می فهمی نیاز به یکی داری که از تنهائی در بیایی بعد میری سراغش وباهاش حرف میزنی  واون موقع باهاش دوست می شی ومی فهمی چقدر فراموشش کرده بودی !!!

با من بودی منت نمی دانستم

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 8:39  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

يه روز يه پير مردي كه عمري براي زندگي كردن نداشت نگاه مي كنه ومي بينه خورشيد كورسو زنان پشت كوهي فرومي رود .پيرمرد همه عمر عاشق خورشيد بود ونمي دانست چگونه به بلنداي آسمان برود واظهارعشق كند تا اينكه آنروزمتوجه شد خورشيدشبها درپشت كوهي استراحت مي كنه وتصميم گرفت بقيه عمر بي حاصل خويش رابراي رسيدن به بالاي كوه صرف كنه تا شايدهنگام بالا آمدن خورشيد بتونه به خورشيد ، اظهارعشق كنه .همه دوستان پير مردنصيحتش ميكردند كه دست بردار عمرت كفاف نمي ده ، اما پيرمرد با خود گفت من كه فرصت زيادي راازدست داده ام وفرصت اندكي دارم بهترآن است كه در اين مدت كم براي رسيدن به آرزوي هميشگي ام رسيدن به خورشيد تلاش كنم .هرچند مي دانم فرصت اندك وراه دشوار است اما :

  به راه باديه رفتن به از نشستن باطل                      كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم.

  پيرمرد شروع كردبه بالا رفتن از كوه تا بتواند به خورشيد سلام كند وچون مي انديشيدفرصت كم است باشتاب فراوان وبدون معطلي رفت ورفت ورفت تابه بالاي كوه رسيد  . ناگهان متوجه شيد خورشيد آنجا نيست  بلكه آئينه اي جلوهاي ازنور خورشيد را منعكس ميكند واينهمه راه به هواي اين انعكاس آمده است وبا خود گفت حداقل بهترازخوابيدن و درعالم خيال سخن گفتن بود حالا فهميدم انعكاس خورشيد هم ميتونه به اندازه خورشيد انگيزه بالا آمدن از كوه را بده .   فهميدن اينكه چيزي را كه دوست داشتم  وخيال بافي كردن بود

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 8:30  توسط میر غلامعباس خدامیان  | 

درزمانهاي دور پيرمردي بت پرست زندگي مي كرد كه از صبح تاشب به عبادت اين بت مشغول بود  تااينكه يك روز پادشاهي باجلال وجبروت براي شكار از آنجا گذشت وپيرمردبيچاره راديدكه براي اين بت سنگي  كه هيچي نمي دونه وهيچي نمي تونه انجام بده كمر همت بسته وداره خدمت مي كنه  ،پادشاه از آنجائيكه  بسيارعادل ومردم دوست بود دلش به حال پيرمردسوخت وگفت بيا با ما به شكار برويم تاشايد با صحبت كردن با او پيرمرد را از بند جهل برهاند.پير مرد هم قبول كردوبه دنبالش راه افتاد . وقتی به شکارگاه رسیدند پادشاه جبروت وتاج وکلاه  را به سوی افکند وباعده ای شکارچی به دنبال شکار رفت وپیرمرد راهم  به همراه خودبرد  تا شاید در خلال شکار ازعادت زشت بت پرستی دست بردارد وحداقل خاکبوسی پادشاه را بکند که٬ کاری از دستش بر می آید وقتی شکارچیان پادشاه در بیشه های اطراف پراکنده شدند پادشاه وپیر مرد با چند ندیم گم شدند وسعی کردند از بیشه ها بیرون بروند به همین خاطر به سمت شرق به راه افتادند ورفتند تابه بياباني رسيدند وچندين شير به آنها حمله كردندوپادشاه دستور داد ندیمان  جلوي شيرها را بگيرند وشيرها بعضی ندیمان را  زخمي كرده وبعضي راهم كشتند ناگهان سروكله يك مرد ميان سال پيدا شد كه ادعا كردصاحب اين شيرهاست وكار اوپرورش شيراست وچند روزي است شيرها غذا نخوردندوديگر گوش به فرمانش نيستند اما پادشاه می تواند ندیمهای زخمی  را به شیر ها بدهد تااز شرشان خلاص شوند و جان پادشاه رانجات دهند  وپادشاه بي هيچ تعللي گفت اين ندیمها هارا جلوي شير ها بيانداز تا بخورند وندیمهای زخمي نيز از پادشاه خواستند كه آنهاراجلوي شيرها نياندازد اما پادشا ه براي حفظ جان خود از هيچ كاري دريغ نكرد وهمه  ندیم هایی  كه همراش براي شكار شير آمده بودند به شيرهاي گرسنه دادوخود به کناری ماند تاشيرها آن بیچاره ها را خوردند ورفتندآنگاه با خاطري آسود وشكرگويان به اردو گاه برگشت پيرمرد  شاهد ماجرا نيز همراهش بود ووقتي پادشاه به اردو گاه رسيد ٬بسيار خوشحال بود كه جان سالم بدر برده ودستور داد كه شامي مفصل ترتيب بدهند  ٬ وسور بدهند وپیرمردشب را نیز در محضر پادشاه گذراند وپادشاه جز از خود تعریف کردن واز هوش وذکاوت خود حرف زدن کاری دیگر نکرد .شکارتمام شد وپیرمرد وپادشاه باهم  به محل زندگی پیرمردرسیدند ناگفته نماند که بقیه شکارچیان همراه پادشاه چندین شیر را بی جان کرده ووچندین سر شیر رابریده وبه زین اسب پادشاه آویزان کردند تا مردم بدانند چه پادشاهی دارند .وقتی به محل زندگی پیرمرد رسیدند پادشاه گفت دست بردار وبه شهر بیا ودر گوشه ای زندگی بگذران عبادت این موجودات سودی نمی بخشد ٬پیر مرد نگاهی عاقل اندر سفیه کرد وگفت من پا از خود بیرون نهاده ام ومیدانم که خودم ارزش پرستیدن ندارم اما تو هنوز به این مقام نرسیدی ٬چون همه چیز را برای خود می خواهی وهیچ کس برایت ارزشی ندارد بیا بت پرست شو واز شر خود پرستی نجات پیدا کن و.....

                به می پرستی ازآن نقش خویش برآب زدم 

                         که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن  

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 2:47  توسط میر غلامعباس خدامیان  |