می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
بعضی وقتها از خودم می پرسم برای چی اومدم تو دنیای وب ؟ بعد می بینم به قول یکی از دوستان اگه ننویسم احساس مرده بودن می کنم .احساس می کنم محو می شم در این جهان لایتناهی .راستی این نوشته ها در جهان به این بزرگی چه تاثیری داره ؟ من که نمی تونم خودمو گول بزنم اینکه حرفهای من برای سرنوشت جهان موثر است اما شاید برای کسی در این جهان سرنوشت ساز باشه .اگر هیچ کس به حرف من گوش نده حداقل برای خودم یک نوع زیستنه .زیستن در دنیای مجازی .می تونم خودم باشم راحت تر از بیشتر مواقع که در جامعه ظاهر میشم . تنها چیزی که می دونم خیلی اذیتم میکنه نبود شدنه .راستش میترسم از دو چیز یکی اینکه زندگی جاودانه باشه وبخواد تا بی نهایت به زندگی ادامه بدی ودیگری اینکه زندگی جاودانه نباشه ووقتی مردم تموم بشم .این طرف قضیه برام خیلی سخت تره .(بودن به از نبود شدن ).خیلی دلم می خواد بدونم بعد از مردن چی میشم ؟ دلم برای دوستانم تنگ میشه برای همزبونهام.
چند وقت پیش من دوستی در تخت سلیمان (آب ملخ ) با هم عکس گرفتیم هر کاری می کنم نمی تونم برای ارسال کنم چند بارسعی کردم ولی نشد نمی دانم چرا متاسفم وهیچگونه ادرسی ندارم تا از طریق پست براش بفرستم شرمنده اش شدم که قول دادم ولی نشد اگه میتونه آدرسش را به این آدرس (وبلاگ )اعلام کنه تا براش ارسال کنم .برای همه انسانهای نیک آرزوی خوشبختی دارم وبرای همه انسانهای نانیک آرزوی نیک شدن ![]()
دختر عزیزم چند روز پیش برایم نوشته بودید که نامزد کرده اید ودیگر نمی خواهید با من ارتباطی داشته باشید ونامزدتان شما را زیر نظر دارد و.......می خواستم با شما صحبتی کنم وتکلیف خودم وخودت وهمه کسانیکه با من ارتباط دارند شفاف و روشن کنم تا ازاین به بعد کمتر سوءتفاهمی پیش بیاید.
دختر عزیزم اگر خاطرتان مانده باشد ،اولین ارتباط من وشما از آنجا شروع شد که من در مورد خداوند مطلبی نوشتم وشما برایم کامنت گذاشتید که می خواهم از خدابیشتر بدونم وچند بار تا به حال به همین دلیل یعنی حل این مشکل به خودکشی دست زدید وزنده ماندید وگفتید اگر امکان داره کمی بیشتر وقتم را به شما بدهم تا از این بحران بیرون بیائید و......من هم نهایت تلاشم را کردم تا به شما روحیه واعتماد به نفس بدهم وکتابهایی به شما معرفی کردم که کمکتان کنندو بتدریج رابطه ما نزدیک تر شد وبیشتر هم به دلیل فهم بسیار بالای شما در ادبیات ونوشتن مطالب پربار ولذت بردن من از داشتن دختری چون تو واز اولین روزهایی که ما با هم دوست شدیم همیشه من پدر تو بودم وتو دختر من بودی وغیر از این نبود .یک روز در مورد ازدواج با هم صحبت کردیم ومن خدمتتان گفتم که نگاه من به ازدواج کمی متفاوت است وبرایتان شرح دادم که قبلایک دختر خانمی هم سن وسال شما به من پیشنهاد ازدواج دادکه من هم به دلیل اینکه خودم را مستحق داشتن چون اوئی نمی دانستم این پیشنهاد را نپذیرفتم وبرایتان شرح دادم که مسئله رضایت وعرف وشرع برایم توجیه کننده نیست بلکه مسئله خودم واین دختر خانم برایم الویت دارد ابتدا جوانی او وسپس پیری من وبرایش نوشتم که تو سرشار گرمای شهوتی ومن سرشار سرمای انزوا ومردم گریزی تو انباشته از آتش عشقی ومن خالی از شعله ای خردم تو تنت بوی دل اویز گلهای بهاری می دهد ومن تنم بوی حرمان وتنگدستی وواماندگی وفقر ودرماندگی بین تئوریها وایدئولوژهای متفاوت تو سرگرم احساسات کودکانه ای ومن سر سرد از نومیدی های فلسفی ومذهبی تو پر از نشاط وخنده ای ومن خالی از حیات وطراوت و..........ومن وتو نمی توانیم زوجی مناسب باشیم وبا دوستم که زنی جوان گرفت نیز قطع رابطه کردم وعطایش را به لقایش بخشیدم وبسیار باخودم کلنجار رفتم وبسیارازخودم خواری تحمل کردم که چنین دوستی دارم وبرایش شرح دادم فردا تو خواهی مرد واو در تنهائی حرارت عشق خویش را تبدیل به آتشی خواهد کرد که گوشه ای از این اجتماع بیمار را خواهد سوزاند وصحبت های بسیاری که بین ما رد وبدل شد .اما امروز می بینم که خودت نیز در این دام افتادی ومی اندیشی من خودم را مستحق ازدواج با چون توئی می دانم .
دختر عزیزم من این عدم استحقاق را نه تنهابه دلیل پیری وجوانی ونه تنها به دلیل اینکه من حوصله بچه بازی های کودکانه تو را ندارم وتو هم حوصله پیرمردی چون من را نداری اگر داشتی با پدرت رابطه خوبی داشتی واین خودبسیار مهم است .این احساس اگر بررسی شودنتیجه عدم توجه به ارتباط شما وپدرتان وجوانی شما که در این دوره هرکس دوست دارد هرچه می تواند مالکیت بیشری داشته باشد خصوصا در شهر شما واز دیگر سو نتیجه معنی غلط ارتباط در جامعه ماست که به نظر بسیاری فقط دو گونه است یا مشروع ویا غیر مشروع یعنی یا من باید با تو ازدواج کنم ویا صیغه ات کنم ویا ارتباط ما نامشروع است اما من از پنجره ای دیگر هم میتوانم به این موضوع بنگرم وآن اینکه من شهروندی هستم در این هستی وقتی پدرتو نمی تواند نیازهای عاطفی تو را برآورده سازد من نقش او را برعهده می گیرم واگر من هم با فرزندم رابطه خوبی ندارم ویا کانالهای ارتباطی بین ما بسته شده پدر تو به عنوان فردی که فرزندمن پیشینه ای ذهنی از او ندارداین نقش را ایفا کند ولی به قول اوشو باید یادمان باشد یک نقش را جدی نگیریم وبدانیم این یک نقش است وفقط یک نقش وتو هم باید این رابطه پدرانه را با رابطه مالکانه وهمسرانه اشتباه نگیری وسعی نداشته باشی هرکه را به خودت نزدیک دیدی مالکش بشوی که بسیاری از آدمها می توانند به تو نزدیک باشند اما نمی توانی مالک همه آنها باشی من نلسون ماندلا وگاندی وشریعتی واوشو ورضا قلی ووین دایر و........در دوره جوانی بسیار دوست داشتم وهمیشه می گفتم دوست دارم پسر گاندی یا نلسون ماندلا باشم ولی بعدا متوجه شدم می توان از دیدن همه گلها لذت برد ولی نمی توان همه گلها را به قول تاگور ویا اریک فروم آورد ودر باغچه منزل کاشت این به رابطه ها معنی ومحدودیت می دهد وما را از حمله به مایملک دیگران منع می کند به دلیل اینکه هرگلی متعلق به یک باغی است وهرباغی آب وهوائی دارد وهر آب وهوائی گل مخصوص به خود را می پرورد .ممکن است من روزی پادشاه شوم وتمایل داشته باشم حرمسرائی از دختران زیبا روی داشته باشم اما الحمدلله نیستم وهیچ حرمسرائی هم ندارم واز همه کسانیکی به زنها به عنوان موجودی برای فرونشاندن آتش شهوت می نگرند نه موجودی برای تجلی نوری دیگر از خالق هستی بیزارم واز نگاه مشتری مدارانه مردها به خانمها متنفرم هرچند این را بخشی از وظیفه خانمها می دانم .
دختر عزیزم من وتو باید خیلی در مورد رابطه بیاندیشیم واین را با روابط دختران وپسرانیکه در یک نگاه مثل فیلم های هندی عاشق هم می شوند اشتباه نگیریم .من هرگز رابطه جسمی با شما ندارم ونخواهم داشت وهرگز فاصله مکانی ما کمتر از ۷۰۰کیلومتر نشده است هرچند روحهایمان در اقیانوس محبت با هم شنا کردند وهمدیگر را لمس کردند ومن بزرگی وشکوه روحت را حس کردم واین مرا کفایت می کند.
دختر عزیزم به قول چاپلین عزیز تنت را برای کسی برهنه کن که روحش را برای تو عریان کرده باشد .من هرگز به این موضوع نمی اندیشم که بخواهم با چون توئی ازدواج کنم وخودم را به قولها وعهدهائی که با همسرم بسته ام متعهدمیدانم واگر قراربود با کسی ازدواج کنم باید با رومن ولان وتولستوی وآنتوان چخوف وشریعتی وگاندی وسروش وطباطبائی ورجبعلی خیاط وبایزید بسطامی واوشو ومنصور حلاج وزینب وابولفضل وحسین وعلی وکاریکاتوریستها وپروانه ها وپلنگها وقاصدک ها ورودخانه ها وآتشفشانها وچشمه ها وکوهها و.....وبسیاری دیگر که عظمت روحشان چون احمد شاملو برروحم سایه افکنده وبه آنان عشق می ورزم ازدواج کنم ،اما به قول وین دایر من همه را دوست دارم وبه قول خودم من همه رادوست دارم حتی اگر آنان دشمنم بدانند وبه قتلم کمر بسته باشند .تازه اگر کسی به قتل من کمر بسته باشد بدین معنی است که من مهم هستم در صورتیکه من هیچم ((هیچیم وچیزی کم -اخوان ثالث )راستی حافظ و سعدی ومولانای بزرگ ووحشی وکلیم وقیصر وکدکنی وجان گری وصائب ورضا توفیقی وپاکنیا ومریم شکاری ودختر عمویم وساجدی وخادمی ومنطقیان و.............بسیاری دیگر را که فراموش کرده ام ٬ خصوصا خواهر زاده هایم(احسان وصبیرو غفاروفاطمه وآسیه و.......وبرادر زاده هایم یاسر ٬ولی وآزاده وحسین و........... وهزاران نفرسیاهپوست مظلوم که از گرسنگی رنج می برند که با آنها چون یک جسم هستم که دو جان در آنها ست ویک جان که در دو جسم زندگی می کنند.
دختر عزیزم من خیلی معشوقه دارم وبه قول حافظ دلم هرجائی است ومدام از پی هر نظر می رود ولی نمی خواهم مالک هیچکدام باشم ،یعنی به قول اریک فروم فرق بین داشتن وبودن همین است من بودن می خواهم نه داشتن .من انبار داری نیستم که بخواهم همه چیز را گرد آورم پروانه ای هستم که بر هر گل زیبا می نشینم نه پروانه هم نیستم عکاسی هستم که از هر گل زیبا عکس می گیرم وزیبائی آنرا به دیگران می نمایانم ودر این نمایاندن خودم هم لذت می برم اما نه لذت نمایاندن بلکه لذت شناخت آنها وشناخت خودم واین از همه چیز برایم مهمتر است
به جز حضور تو هیچ چیز این جهان هستی را جدی نگرفتم حتی عشق را
من هرگز حس مالکیتی نسبت به شما ودیگران ندارم ونخواهم داشت واین را قول میدهم که همیشه برای سرفرازی شما بر سجاده سیادتم دعا می کنم وارتباط با شما وبا سایر همسن وسالهای شما را صرفا امتحانی از طرف او وبرای رهائی شما از شک وتردید ورسیدن به کمال می دانم .اگر یادتان باشد داستان مرغ کرچ در کتاب کویر دکتر شریعتی را برایتان مثال زدم که بسیار زیبا تراز من در این مورد صحبت کرد وتوصیه می کنم خودت ونامزدت که من او را چون تو دوستدارم حتما این کتاب ارزشمند را بخوانید ودر مورد دوست داشتن وعشق ورزیدن که به تفصیل شرح داده شده بیانیدشید .اگر در این مدتی که برایم مونسی بودید ودختری که با محبت کودکانه اش به خواب می رفتم حرفی ناپسند به اشتباه از دهانم خارج شد مرا ببخشید ومطمئن باشید که من هیچ گله وشکایتی نه از شما ونه از هیچ دختر خانم دیگری که بعد از راهنمائی کردنش به من ناسزا بگوید ندارم امیدوارم موفق باشید وخدا حافظ برای همیشه
با توجه به اینکه امروز توی حس معذرت خواهی هستم از تمام کسانیکه به نحوی چه از نظر کلامی چه از نظر احساسی ویا نقدی بر مطالبشان ویا عقایدشان و................از من رنجیده اند .متواضعانه وخاشعانه عذر خواهی می کنم وتمنا دارم بنده را به بزرگواری خودشان ببخشند .التماس می کنم مرا حلال کنید معذرت می خوام


تقدیم به دخترم ریحانه برای سالروز تولدش 
من فرزند خوانده زیاد دارم در واقع دوست دارم زیاد داشته باشم .یه جورایی حسی که در دوران کودکی از شخصیت درونی ام وشخصیت آرمانی ام داشته ام اینگونه کارها را دوست دارم .یه دلیل دیگه هم دارم ٬چون روابط بعضی ها تعریف نشده است من سعی می کنم این روابط را در چارچوب پدر وفرزندی شکل بدم تا انها وخودم جایگاه خودمون را بهتر درک کنیم .پسر ها معمولا با پدرها رابط خوبی ندارند نمی دونم به خاطر عقده اودیپ فروید ویا چیز دیگه ولی پسرهایی که براشون مینویسم پسرم معمولا دیگه سراغ وبلاگم نمی روند وارتباطمون قطع میشه ولی دخترا بخاطر اینکه دوست دارن با پدرشون رابطه خوبی داشته باشن ویا اینکه با این حس من که دوست دارم چند دختر داشته باشم هماهنگ می شن بیشتر سراغ نوشته های من میان وبرای من پیام میدن ومن هم براشون یعنی به بهانه اونا شعر میگم ویا شعرای گفته شدم را تقدیمشون می کنم واین یه خوشحالیه برام .از نظر سود وزیان هم که حسابش کنیم ٬من که شعر میگم ومیخواد بنویسیش ٬یعنی مجبورم بنویسمش پس چه بهتر که تقدیم به یه بشر بشه وباعث خوشحالیش بشه واگه بتونم برای همه هم موجودات شعر بگم وبه احترامشون تقدیمشون کنم ویا هرکی منو تحت تاثیر قرار میده یه شعر تقدیمش کنم خوشحال میشم .من همه را دوست دارم ٬همه هستی را وعاشقانه ٬تک تک سلولهای هستی را وفکر میکنم بی هزینه ترین کار مفیدی که میتونم انجام بدم دوست داشتن دیگران وامید دادن به اونها ست .اگه بتونم واقعا پدرانه دستشونو بگیرم واز سرزمین تلخ تجربیات خودم عبورشون بدم خیلی خوشحال میشم که اونا طعم تلخ تجربه های منو نچشن این خیلی برام مهمه .باورتون میشه برای من یک پلنگ ویک آهو وبچه خودم وفلان فیلسوف به یه اندازه دوست داشتنی هستند .من اونقدر از پلنگ خوشم میاد که اگه ببینم داره بچه هامو میخوره چیزی بهش نمیگم ومتقاعد شدم که کاری غیر از این بلد نیست ومنطقم بهم حکم میکنه بذارم راحت غذاشو بخوره .البته اگه بتونم جلو احساساتمو می گیرم .چون واکنش نشون دادن به این رفتار پلنگ رفتاری اکتسابی ویادگرفته شده است ومن از رفتاری که از جامعه یاد گرفتم خیلی کمتر لذت می برم تا رفتارهایی که خودم بهشون ایمان دارم وحس انسان بودن بهم میدن .
تا انتهای افق های دور دست
بی هیچ نومیدی وترسی
بی هیچ واهمه ای
از گذشته وفردا
با تو خواهم آمد
تا دریاهای خروشان
تاکویر های وهم انگیز
وکوهها ودره ها را
با تو خواهم بود
بی هراس ٬ بی واهمه وچشم داشتی
تو را خواهم بوسید
واین مرا تا ابدیت زنده نگه میدارد
تامرزهای جاودانگی
تقدیم به دخترعزیزم سیمین به پاس شلاقهای بیدار کننده اش
از عطش بوی دلفریبت
ولمس تنت نیلوفر تنهایم
برهنه در آب خفته ای
می خواهم چون آب در آغوشت بگیرم
تا در من شنا کنی
تا دریابم تورا
بی تن پوشی از حیا
تا برهنه تن
باشم وباشی
تا در هم فرو رویم
این مشق در دفتر ذهنم
هرروز نوشته می شود
سالها گشوده آغوش می مانم
هرچند انتظاری مایوسانه است
اما به امید رفتن ٬ شیرین تراست
از نشستن بیهوده بر ساحل
من خواهم رفت
تنها برای مرداب نشدن
برای جاری بودن
من جاریم در بودن خویش
وخویشم درجاری بودن
وقتی بمانم خویشم جاری می شود
آنوقت دیگر من نیستم
تا تو را
درآغوش بگیرم
نیلوفر نازک تنم
بوی مانداب آزرده ات خواهد کرد
من مرداب نیستم
در من شنا خواهی کرد
تاخستگی تنت را بمکم
برای مریم عزیزترین وترد تردین نیلوفرم تا بی نهایت بزید
متاسفانه الان فهمیدم روز زنه ونمی تونم مطلبی که قبلا برای این روز آماده کرده بودم بنویسم ٬ ولی به بانوان محترمی که به وبلاگم سر می زنند قول میدهم ٬ به حمایت از بانوان ٬ زحمت پستش را بکشم .روز زن که به راستی شبیه ترین موجودبه خداوند است. از نظر بخشندگی وبی دریغ بودن وخداگونه رفتار کردن بافرزند ٬ مهربانی ٬ بی توقعی ٬ ناسپاسی دیدن از فرزندان ومهمتر از همه اینکه هرکس به گونه ای به او می نگرد یکی برای شهوت ویکی برای همدم بودن ویکی برای فرزندآوری یکی برای جلب مشتری ویکی برای انسان بودنش ویکی......... چون تنها موجودی که اینقدر متفاوت به او نگریسته می شود خداوندو زن است به نظر من برای زن باید بیش از یک روز نام گذاری شود درودبر همه زنها به بهترین وبه بدترین که به خاطر شرایط بدترین شده است .زن برای آرامش آفریده شده است (لتسکنوها ........)
دوست عزيزم آدمي به نظر من هميشه موجودي مجبور بوده وخواهد بود در يك دوره اي (در قرن پنجم )......مي گفتند ما مختاريم واين روند ادامه پيدا كرد تا زمان مولانا كه استدلال كرد اين که گوئي اين كنم يا آن كنم *خود دليل اختيار است اي صنم * به نظر من با همه احترامي وعظمتي كه براي مولانا وامام علي (ع)وامام صادق (ع)قائل هستم وآن بزرگواران اين فرمايشات را به عنوان دلايل اختيار فرموده اند به نظر کافی نمی رسد زيرا اختيار قدرت انتخاب بين دو چيز نيست بلکه قدرت انتخاب بين همه چيز هست واين همه چيز در صورتي درست است كه شامل انجام ندادن همه چيز هم بشود براي اينكه منظورم روشن تر بيان شود اگر شما مختار باشيد مسلمان يا كافر باشيد ويا مختار باشيد هيچكدام از گزينه هارا انتخاب نكنيد وهيچ ترسي هم از هيچ موجودي وهيچ ترسي ازعاقبت انتخابتان نداشته باشيد آنگاه مختارید.اما اگر شما مسلمان باشيد وفكر كنيد بايد مسلمان باشيد چون حق است وشما بر اساس دانشتان وآگاهي از به حق بودن اين مسلماني ،مسلماني را انتخاب مي كنيد واين دانش شما را مجبور مي كند از امر باطلي بپرهيزيد وبه امر غير باطلي روي بياوريد واگر شما كفر را بپذيريد وبر اساس دانش قبول كني وكافر شويد باز هم بر اساس دانش ويا به اجبار داشتن دانش،يعني اينكه عقل به شما حكم مي كند كه كفر را انتخاب كنيد ومجبوريد با توجه به اينكه دانش داريد حرف عقلتان را گوش بدهيد واگر براي اثبات اختيار هم بگوئيد من نه كفر ونه ايمان را انتخاب مي كنم ويا برخلاف حكم عقل بگوئيد ميخواهم هيچكدام را نپذيرم تا بداني مختارم ،اين واهمه دائما تو را آزار مي دهد كه نكند خدائي در كار باشد ومرا به خاطر نپذيرفتن دينش عذاب كند ومگر مي شود اينهمه هستي بدون دليل آفريده شده باشد و..........يعني شما يا مجبوريد حكم عقل را قبول كنيد ويكي از دو راه را بپذيريد ويا براي اينكه ثابت كنيد مختاريد هيچكدام را نپذيريد وراه چهارم اينكه مثل حافظ به تناقض گوئی بپردازید : رضا به داده بده وجبين گره بگشا * كه در اختيار بر من تو نگشاده است *وفرداي آنروز اظهار كنيد چرخ بر هم زنم ار غير مرادم گردد *من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك وچند روز بعد در عالم طرحي نو در اندازيد ويا عالمي ديگر بسازيد وآدمي ديگر واز اين آدم خدا ساخته وفتبارك گفته به خويش دل كنده ، ويك آدم ديگري مي بسازيد ،چون آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست و...............اما نكته در اين است كه مولانا كه خود پاي استلاليون را چوبي ديده است براي شكستن سد استلال وقبول اشراق ويا قبول اختيار استلال كرده است يعني گفته پائي كه چوبي است محكم نيست ومنطق حكم مي كند پائي را انتخاب كنيم كه محكم باشد واين تناقض است . شمس تبريز اين تناقض چيست در دنياي عشق و.......حافظ هم يك روز گفته گر بركنم دل از تو بردارم از تو مهر........وكسي را شايسته ستايش نديده ..... وبعدا فراموش كرده بود كه چنين سخني گفته وفرموده : شيخ ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت * آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد واشكالات هستي را به خداوند تبارك وتعالي گوش زد كرده همان مسئله اي كه ملائكه از در احتجاج با خداوند در آمدند وگفتند ويفسك دما (واين انسان در زمين خونريزي مي كند ) وخداوند فرمود كه اني اعلم مالاتعلمون و................همه اينها بدون در نظر گرفتن شرايط فيزيكي وشيميائي بدن است وموجودات ناقص الخلقه وداراي مشكلات و........وشرايط ژنيتيكي وقبيله اي (قبائل لتعارفو ) برای شناخت بنده ها كه تبديل به شناخت بنده ها از يك ديگر نشده وجنگ هفتاد دو ملت را راه انداخته اند وهيچكدام به قول حافظ راه حقيقت را نپوييده اند .اگر زني معتاد باشد امکان اعتياد فرزندش نسبت به زني كه معتاد نيست بسيار متفاوت است .اگر مردي دچار مشكل كم بينائي باشد بچه هايش آنرا به ارث مي برند در خانواده هائي كه مرض قند وجود دارد به صورت ارث به فرزندان منتقل مي شود. مرض آب سياه در چشم از طريق ارث به فرزندان منتقل مي شود و.........هيچكدام از اينها در حوزه اختيار فرد متولد شده نيست وفرد متولد شده بدون رضايت وبه دليل آميزش ديگران يا تمناي درهم آميختگي دو فرد پا به دنياي خارج شكمي مي گذارد .اما واما اختيار را اينگونه معنا مي كنند كه به هر حال شما وقتي در ميان دو عمل قرار مي گيري مثل خودكشي يا اعدام ويا زيستن يامردن اين خود تو هستي كه تصميم مي گيري بميري يا زنده بماني وحتي مي تواني به قول ويكتور فرانكل هنگامي كه ميخواهند تو را بكشند راضي باشي وبا اختيار اين امر را قبول كني .ولي به نظر من اين اختيار نيست .يكي ديگر ار دلايل اختيار شرم پس از كار انجام شده است .وقتي شما بستني كودكي را از دستش مي گيري وميخوري وقتي آنرا خوردي وطعم شيرين آن از خاطره لبهايت پاك شد با خود مي انديشي چرا من بستني ديگري را خوردم در صورتيكه مال من نبود اما اين شرم زائيده احكامي است كه در طول دوران كودكي به قول تامس آ.هريس از طريق والدين به شما القا شده واكتسابي است واگر شما در يك محيطي مثل محيطي كه هيتلر زيست زندگي كني فكر مي كني من خوبم وهمه بدند وهمه بايد بميرند .تامس آ.هريس در كتاب وضعيت آخر اين چهار حالت را بيان مي كند : من بدم وتو خوبي –من خوبم وتو بدي – من بدم وتو بدي ومن خوبم وتو هم خوبي ومي گويد اين چهار حالت رفتارهاي مارا شكل مي دهد وبه نظرمن وقتي كسي اين حالت من بدم وتو هم بدي را در خود حس كند مي تواند خيلي ها را بميراند واگر كسي بتواند من خوبم وتو خوبي را در خويش بپروراند ويا شرايط برايش فراهم شود مي تواند انسان خوبي باشد .اما در ميان اينهمه انسانهاي نيك كه شما مي بينيد بايزيد وحسن خرقاني ومنصور حلاج و اشو وحتي شيخ رجبعلي خياط ويا شيخ مرتضي انصاري ويا شهيد مطهري وسيد رضي هركدام مادرانشان قصه ها تعريف مي كنند كه من در تمام دوران شير خوارگي فرزندم هرگز بدون آمادگي روحي وآرامش ووضو به فرزندم شير ندادم ويا وقتي در شكم مادرم بودم وگوشتي مي خواست تناول كند به شكم مادرم لگد زدم ومادرم فهميد من از خوردن اين گوشت ناراحت هستم ودر مورد وبودا ويا در مورد نقل وقولهائي كه در مورد پيامبر (ص)مي شود كه در كودكي وقتي حليمه مي خواست مهره اي را براي سلامتي بر گردنش بياويزد فرمود :به نقل از جامي : گر نگهدار من آنست كه من ميدانم شيشه را در بغل سنگ نگه ميدارد و..........يعني كسانيكه با عموم مردم متفاوت بودند براي خودشان شرايط استثنائي زيادي را قايل شده اند واز جمله عصمت ائمه اطهار كه در قرن دوم وسوم در بين شافعي وحنبلي وشيعه و......به بحث گذاشته شد وما انسان ها جائز الخطاء نام گذاري شده ايم يعني به هر حال انسانيم وممكن است خطائي از ما سر بزند واين صحبتي كه من مي كنم ممكن است جزء يكي از همين خطاها باشد .نقل ميكنم از كتب روانكاوي كه شايد قابل استناد هم نباشد در مورد يك كودكي كه وقتي فرزند كوچك خانواده اش متولد مي شود ومي بيند كه مورد بي توجهي قرار گرفته ،از مادرش مي پرسد كه اين بچه از كجا آمده ومادرش براي اينكه نمي توانست مسائل مربوطه را توضيح بدهد .گفت اين بچه از داخل كدوي زير زمين بيرون آمده وبچه اي كه مورد بي توجهي قرار گرفته بود به زير زمين مي رود وسوزن قلاب دوزي مادرش را در داخل كدوتنبل بزرگي كه در زير زمين بود فرو مي كند .فرداي آن روز كه از خواب بيدار مي شوند كودك تازه به دنيا آمده مرده بود واين كودك خردسال هميشه خود را مقصر مرگ برادرش واندوه مادروپدرش مي دانست وبه خاطر اين احساس گناه در تمام زندگي رنج كشيد ورفتارهاي نابهنجار از خودش بروز داد.آيا مي توانيم بگوئيم اين انسان مختار است ؟آيا اين انسان مختار است كه افسردگي ناشي از اين احساس گناه از خود دور نمايد ؟ اگر كسي ليتيم بي كربنات بدنش پائين برود دچار جنون مي شود ودست به كارهاي ناهنجار عرفي وقانوني مي زند و....ولي در هيچكدام از اين فرايندها صاحب اختيار نيست .اين اختيار كه مولانا وديگران از آن سخن مي گويند هرگز به وجود نمي آيد ومطلق نگري است كه بگوئيم هرگز ولي كمتر قابل دسترسي است زيرا، هميشه تحت تاثير عوامل ديگر رفتارهاي آدمي شكل مي گيرد ودر خلا نمي توان رفتاري از خود بروز داد كه تحت تاثير هيچ رفتاري نباشد شايد بتوان استثنائي قائل شئ وبه قول اگزيستانسياليست ها اگر معلولي در مسابقه دو برنده نشود خودش مقصر است اما رفتارهاي ما اكثرا اكتسابي ،ژنتيكي ،به نحوي اجباري وبه نحوي سامان داده شده توسط ديگران هستند وتقريبا نمي توان كسي را فارغ از همه رنگها به قول كريشنا مورتي رها از همه دانستگي ها وپيش داوري ها تصور كرد . رضا به داده بده واز جبين گره بگشا كه در اختيار بر من تو نگشاد است (حافظ) قعر دريا تخته بندم كرده اي باز مي گوئي كه دامن تر نكن (مولوي)
برای خانه های دیگرم
به آشیانه های دیگران !
من آشنا ترم
به بام خانه خودم نمی پرم
....................
خانواده ام زبون زخستگی
مادرم اسیر دلشکستگی
در هوای بامهای دیگرم
فکر می کنم حقیقت است باورم
فکر می کنم زدیگران فراترم
فکرهای ناب را ندیده ام
میوه ای زعلم هم نچیده ام
در تمام عمرخویش
در درون خویش مانده ام
عقل را ندیده ام
عشق را نخوانده ام
من برای نان بچه های خویش
برای کیف وکفش دخترم
جیبهای خویش را تکانده ام
ولی برای دیگران :
چه حرف ها که گفته ام
چه شعرها که خوانده ام
اگرچه من راه خویش را
در میان راهها نیافتم
ولی برای سرزمین های دوردست
برای مردمان بی سواد
چه کارها نکرده ام
چه راهها که رفته ام
چه راهها که من نشانشان نداده ام
در میان قوم خویش وخانواده ام
بی خودم ٬ ولاف زن
ولی برای دیگران
سفیر صلح وآشتی
سفیر انتهای رنج ها
نهایت نبوغم وستاره ام
و.......
خانواده ام
دائما به گوش من
حرفهای بی حساب می زنند
دم از کتاب می زنند
ودائما به من خطاب می کنند
تو چیستی !!
توهیچ نیستی !!
مادرم نهیب می زند به من ٬ چکاره ام ؟؟؟
تقدیم به همه کسانیکه دچار توهم قدرت شده اند
دختر عزیزم چند روز پیش برایم نوشته بودید که نامزد کرده اید ودیگر نمی خواهید با من ارتباطی داشته باشید ونامزدتان شما را زیر نظر دارد و.......می خواستم با شما صحبتی کنم وتکلیف خودم وخودت وهمه کسانیکه با من ارتباط دارند شفاف و روشن کنم تا من بعد کمتر سوءتفاهمی پیش بیایدونامزدتان آسوده خاطر باشد.
دختر عزیزم اگر خاطرتان مانده باشد ،اولین ارتباط من وشما از آنجا شروع شد که من در مورد خداوند مطلبی نوشتم وشما برایم کامنت گذاشتید که می خواهم از خدابیشتر بدونم وچند بار تا به حال به همین دلیل یعنی حل این مشکل به خودکشی دست زدید وزنده ماندید وگفتید اگر امکان داره کمی بیشتر وقتم را به شما بدهم تا از این بحران بیرون بیائید و......من هم نهایت تلاشم را کردم تا به شما روحیه واعتماد به نفس بدهم وکتابهایی به شما معرفی کردم که کمکتان کنندو بتدریج رابطه ما نزدیک تر شد وبیشتر هم به دلیل فهم بسیار بالای شما در ادبیات ونوشتن مطالب پربار ولذت بردن من از داشتن دختری چون تو واز اولین روزهایی که ما با هم دوست شدیم همیشه من پدر تو بودم وتو دختر من بودی وغیر از این نبود .یک روز در مورد ازدواج با هم صحبت کردیم ومن خدمتتان گفتم که نگاه من به ازدواج کمی متفاوت است وبرایتان شرح دادم که قبلایک دختر خانمی هم سن وسال شما به من پیشنهاد ازدواج دادکه من هم به دلیل اینکه خودم را مستحق داشتن چون اوئی نمی دانستم این پیشنهاد را نپذیرفتم وبرایتان شرح دادم که مسئله رضایت وعرف وشرع برایم توجیه کننده نیست بلکه مسئله خودم واین دختر خانم برایم الویت دارد ابتدا جوانی او وسپس پیری من وبرایش نوشتم که تو سرشار گرمای شهوتی ومن سرشار سرمای انزوا ومردم گریزی تو انباشته از آتش عشقی ومن خالی از شعله ای خردم تو تنت بوی دل اویز گلهای بهاری می دهد ومن تنم بوی حرمان وتنگدستی وواماندگی وفقر ودرماندگی بین تئوریها وایدئولوژهای متفاوت تو سرگرم احساسات کودکانه ای ومن سر سرد از نومیدی های فلسفی ومذهبی تو پر از نشاط وخنده ای ومن خالی از حیات وطراوت و..........ومن وتو نمی توانیم زوجی مناسب باشیم وبا دوستم که زنی جوان گرفت نیز قطع رابطه کردم وعطایش را به لقایش بخشیدم وبسیار باخودم کلنجار رفتم وبسیارازخودم خواری تحمل کردم که چنین دوستی دارم وبرایش شرح دادم فردا تو خواهی مرد واو در تنهائی حرارت عشق خویش را تبدیل به آتشی خواهد کرد که گوشه ای از این اجتماع بیمار را خواهد سوزاند وصحبت های بسیاری که بین ما رد وبدل شد .اما امروز می بینم که خودت نیز در این دام افتادی ومی اندیشی من خودم را مستحق ازدواج با چون توئی می دانم .
دختر عزیزم من این عدم استحقاق را نه تنهابه دلیل پیری وجوانی ونه تنها به دلیل اینکه من حوصله بچه بازی های کودکانه تو را ندارم وتو هم حوصله پیرمردی چون من را نداری اگر داشتی با پدرت رابطه خوبی داشتی واین خودبسیار مهم است .این احساس اگر بررسی شودنتیجه عدم توجه به ارتباط شما وپدرتان وجوانی شما که در این دوره هرکس دوست دارد هرچه می تواند مالکیت بیشری داشته باشد خصوصا در شهر شما واز دیگر سو نتیجه معنی غلط ارتباط در جامعه ماست که به نظر بسیاری فقط دو گونه است یا مشروع ویا غیر مشروع یعنی یا من باید با تو ازدواج کنم ویا صیغه ات کنم ویا ارتباط ما نامشروع است اما من از پنجره ای دیگر هم میتوانم به این موضوع بنگرم وآن اینکه من شهروندی هستم در این هستی وقتی پدرتو نمی تواند نیازهای عاطفی تو را برآورده سازد من نقش او را برعهده می گیرم واگر من هم با فرزندم رابطه خوبی ندارم ویا کانالهای ارتباطی بین ما بسته شده پدر تو به عنوان فردی که فرزندمن پیشینه ای ذهنی از او ندارداین نقش را ایفا کند ولی به قول اوشو باید یادمان باشد یک نقش را جدی نگیریم وبدانیم این یک نقش است وفقط یک نقش وتو هم باید این رابطه پدرانه را با رابطه مالکانه وهمسرانه اشتباه نگیری وسعی نداشته باشی هرکه را به خودت نزدیک دیدی مالکش بشوی که بسیاری از آدمها می توانند به تو نزدیک باشند اما نمی توانی مالک همه آنها باشی من نلسون ماندلا وگاندی وشریعتی واوشو ورضا قلی ووین دایر و........در دوره جوانی بسیار دوست داشتم وهمیشه می گفتم دوست دارم پسر گاندی یا نلسون ماندلا باشم ولی بعدا متوجه شدم می توان از دیدن همه گلها لذت برد ولی نمی توان همه گلها را به قول تاگور ویا اریک فروم آورد ودر باغچه منزل کاشت این به رابطه ها معنی ومحدودیت می دهد وما را از حمله به مایملک دیگران منع می کند به دلیل اینکه هرگلی متعلق به یک باغی است وهرباغی آب وهوائی دارد وهر آب وهوائی گل مخصوص به خود را می پرورد .ممکن است من روزی پادشاه شوم وتمایل داشته باشم حرمسرائی از دختران زیبا روی داشته باشم اما الحمدلله نیستم وهیچ حرمسرائی هم ندارم واز همه کسانیکی به زنها به عنوان موجودی برای فرونشاندن آتش شهوت می نگرند نه موجودی برای تجلی نوری دیگر از خالق هستی بیزارم واز نگاه مشتری مدارانه مردها به خانمها متنفرم هرچند این را بخشی از وظیفه خانمها می دانم .
دختر عزیزم من وتو باید خیلی در مورد رابطه بیاندیشیم واین را با روابط دختران وپسرانیکه در یک نگاه مثل فیلم های هندی عاشق هم می شوند اشتباه نگیریم .من هرگز رابطه جسمی با شما ندارم ونخواهم داشت وهرگز فاصله مکانی ما کمتر از ۷۰۰کیلومتر نشده است هرچند روحهایمان در اقیانوس محبت با هم شنا کردند وهمدیگر را لمس کردند ومن بزرگی وشکوه روحت را حس کردم واین مرا کفایت می کند.
دختر عزیزم به قول چاپلین عزیز تنت را برای کسی برهنه کن که روحش را برای تو عریان کرده باشد .من هرگز به این موضوع نمی اندیشم که بخواهم با چون توئی ازدواج کنم وخودم را متعهد به قولها وعهدهائی که با همسرم بسته ام میدانم واگر قراربود با کسی ازدواج کنم باید با رومن ولان وتلستوی وآنتوان چخوف وشریعتی وگاندی وسروش وطباطبائی ورجبعلی خیاط وبایزید بسطامی واوشو ومنصور حلاج وزینب وابولفضل وحسین وعلی وکاریکاتوریستها وپروانه ها وپلنگها وقاصدک ها ورودخانه ها وآتشفشانها وچشمه ها وکوهها و.....وبسیاری دیگر که عظمت روحشان چون احمد شاملو برروحم سایه افکنده وبه آنان عشق می ورزم اما به قول وین دایر من همه را دوست دارم وبه قول خودم من همه رادوست دارم حتی اگر آنان دشمنم بدانند وبه قتلم کمر بسته باشند .تازه اگر کسی به قتل من کمر بسته باشد بدین معنی است که من مهم هستم در صورتیکه من هیچم ((هیچیم وچیزی کم اخوان ثالث )راستی حافظ و سعدی ومولانای بزرگ ووحشی وکلیم وقیصر وکدکنی وجان گری ووین دایر وصائب ورضا توفیقی وپاکنیا ومریم شکاری ودختر عمویم وساجدی وخادمی ومنطقیان و.............بسیاری دیگر را که فراموش کرده ام ٬ خصوصا خواهر زاده هایم(احسان وصبیرو غفاروفاطمه وآسیه و.......وبرادر زاده هایم یاسر ٬ولی وآزاده وفرزانه و........... وهزاران نفرسیاهپوست مظلوم که از گرسنگی رنج می برند که با آنها چون یک جسم هستم که دو جان در آنها ست ویک جان که در دو جسم زندگی می کنند.
دختر عزیزم من خیلی معشوقه دارم وبه قول حافظ دلم هرجائی است ومدام از پی هر نظر می رود ولی نمی خواهم مالک هیچکدام باشم یعنی به قول اریک فروم عزیزم فرق بین داشتن وبودن همین است من بودن می خواهم نه داشتن وانبار داری نیستم که بخواهم همه چیز را گرد آورم پروانه ای هستم که بر هر گل زیبا می نشینم نه پروانه هم نیستم عکاسی هستم که از هر گل زیبا عکس می گیرم وزیبائی آنرا به دیگران می نمایانم ودر این نمایاندن خودم هم لذت می برم اما نه لذت نمایاندن بلکه لذت شناخت آنها وشناخت خودم واین از همه چیز برایم مهمتر است
به جز حضور تو هیچ چیز این جهان هستی را جدی نگرفتم حتی عشق را
من هرگز حس مالکیتی نسبت به شما ودیگران ندارم ونخواهم داشت واین را قول میدهم که همیشه برای سرفرازی شما بر سجاده سیادتم دعا می کنم وارتباط با شما وبا سایر همسن وسالهای شما را صرفا امتحانی از طرف او وبرای رهائی شما از شک وتردید ورسیدن به کمال می دانم .اگر یادتان باشد داستان مرغ کرچ در کتاب کویر دکتر شریعتی را برایتان مثال زدم که بسیار زیبا تراز این در این مورد صحبت کرد وتوصیه می کنم خودتونامزدت که من او را چون تو دوستدارم حتما این کتاب ارزش مند را بخوانید ودر مورد دوست داشتن وعشق ورزیدن که به تفصیل شرح داده شده بیانیدشید .اگر در این مدتی که برایم مونسی بودید ودختری که با محبت کودکانه اش به خواب می رفتم حرفی ناپسند به اشتباه از دهانم خارج شد مرا ببخشید ومطمئن باشید که من هیچ گله وشکایتی نه از شما ونه از هیچ دختر خانم دیگری که بعد از راهنمائی کردنش به من ناسزا بگوید ندارم امیدوارم موفق باشید وخدا حافظ برای همیشه
بحثي را دوست عزيزم جناب آقاي مسعودي شروع كرده كه من هم دوست دارم در آن شريك باشم وبه ميان دوستان من هم گسترش پيدا كند تا شايد با هم از اين دو گانگي رهائي بيابيم ممنون مي شوم نظرات شما را بخوانم
سلام آقاي مسعودي عزيز
من چون آقاي رضا توفيقي ايدئولوژي وبايد ونبايد ها واخلاق را زائيده نياز آدمي مي دانم آنهم در زندگي اجتماعي وخودم معتقدم اگر آدمي در اجتماع زندگي نكند بايد ونبايد ها معني پيدا نمي كند ومادر همه اختراع ها نياز آدمي است چه آن اختراع خوب يا بد باشد .يا خود خوب وبد نيز زائيده نياز آدمي بوده وخواهد بود .آدمي در جامعه اي هرج ومرج طلب نمي تواند زندگي كند ونمي تواند حتي بميرد وتصور نمائيد عشق هم در جامعه اي كه بايد ونبايد ندارد معني خود را از دست ميدهد چون بسياري از عشق ها زائيده نبايد ها ست .من كسي را دوست ميدارم واگر بتوانم در هر لحظه كه بخواهم با او بياميزم ديگر حسرت هاي وتنهائي ها وديدارها وهيجانها و.......معني خود را از دست ميدهد .در جامعه فاقد ايدئولوژي نمي توان زيست هرچند آن ايدئولوژي غلط باشد به هر حال نظم غلط بهتر از بي نظمي است به نظر من اين يك مبنا ست تصور اينكه آدمي نداند در اين چهاراه بماند برود آهسته براند ويا سرعت بگيرد مرا آزار مي دهد اما مشكلاتي كه جامعه ايدئولوژيك دارد اين است كه مجموعه اي از بايد ها ونبايد ها را به عنوان معيار حق وباطل قرار مي دهد وهركه با آن چارچوب وقالب جور در نيايد قلع وقمع مي كند .اين مهم ترين ايراد بر جامعه ايدئولوژيك هم همين است .براي روشن شدن مطلب مي توانيد به صراطهاي مستقيم دكتر سروش مراجعه نمائيد .مسئله حق وباطل كه در واقع بنيان بايد ونبايد هاي اخلاقي را وايدئولوژيك از آن سرچشمه مي گيرد از ابتداي تاريخ مسئله بشر بوده است بعضي ها مي گويند حق اين است وجز اين نيست وهيچ قرائت ديگري هم از حق نمي توان كرد (آيت الله مصباح )بعضي ها هم معتقدند نه شيعه بر حق است ونه سني (دكتر سروش ) ومولانا هم اين نظر را تائيد كرده است :
كفر مطلق هركه گويد او شقي است
حق مطلق هركه گويد احمقي است
حق به نسبت باشد اين را هم بدان
پس بد مطلق نباشد در جهان
اما اينكه در ميان ساير فلاسفه وانديشمندان چه نقطه نظراتي وجود دارد وغيره نقل وقول آنها خسته كننده است .اما به راستي آيا مي توان در جامعه اي زيست كه بايد ونبايدي وجود نداشته باشد ؟ من مي توانم از ديوار خانه هركسي بالا بروم وبا هر كسي بياميزم وباهر كسي بر سر يك سفره بنشينم ؟ كسي كه ديگري را مي كشد وكسي كه ديگري را نمي كشد وخشم خويش را فرو مي برد با هم مساوي اند ؟ كسي كه ميداند ونميداند با هم مساوي اند ؟(هل يستوي الذين يعلمون ولايعلمون ويا يعملون ولا يعملون ).مي توان در يك بحث منطقي هردو را مساوي دانست .چگونه ؟ در حوزه روانشناسي شما مي توانيد هيچ كس را مقصر ندانيد وبگوئيد اين انديشه زائيده محيط اجتماعي وخانوادگي ومسائل ژنتيك و.......است وآن انديشه زائيده چيزهاي ديگري است اما همه مردم كه دكتر روانشناس نيستند كه به من معتاد ودزد و.........به عنوان يك بيمار قابل ترحم نگاه كنند وسعي كنند كمكم كنندوسعي كنند به خودشان بقبولانند كه اگر خودشان در اين وضعيت قرار بگيرند هم همين رفتار را مي كردند.
آقاي مسعودي عزيز: حس مالكيت به نظر من شيرين ترين حسي است كه بشر تجربه مي كند وقتي براي دختر عزيزتان سحر چيزي مي نويسيد وتقديمش مي كنيد آيا مي توانيد به من به عنوان يك انسان آدم خوار كه لذت خوردن گوشت آن را زير دندانهايم حس مي كنم به عنوان يك بيمار ترحم كنيد ؟ آيا مي توانيد اگر فرزندتان را راننده اي مست زير گرفت با ميل ورغبت بدون تبليغات اورا ببخشيد ؟آیا می توانید اعضاء بدن عزیزانتان را به آدمهای فاسد وشرور ببخشید ؟آيا ديگران هم مي توانند ببخشند ؟
مسعودي عزيز: در جامعه غرب كه امروز از آزادي بيشتري نسبت به ما بر خوردارند مي دانيد تا كنون چند نفر به جرم آدمخواري وتجاوز به كودكان و.........دستگير وراهي زندان شده اند ؟ در جامعه که باید ونباید کم رنگ تر باشد آدمي تمايلات خويش را بدون رياكاري وبي پرده وعريان به نمايش مي گذارد . از نظر روانشناسي شما در آن جامعه(باید ها ونباید ها کم رنگ ترند ) انسان بدون نقاب وسالمي هستيد وبه قول كارل گستاويونگ از نقاب هاي روزانه رها مي شويد وبه اصل خويش بر مي گرديد .اما اگر تمايل من كشتن ديگري وتمايل ديگري همبستري با فرزند من باشد آيا اين حق را براي خودم وديگري مي بايست قايل شوم ؟وشما قايل مي شويد ؟در روانپزشكي ووعلم فيزيولوژي همه به اين نكته واقف هستند كه هر كس بي كربنات ليتيوم در خونش از حدي پائين تر بيايد دچار اختلال رواني مي شود واو در اين امر هيچ قصوري نكرده است ووقتي بي كربنات ليتيوم مصرف نمايد بدون هيچ تصميمي وقدرت انتخابي به حال طبيعي خويش بر مي گردد واگر من وشما مي خواهيم در اين عرصه به بحث بنشينيم دليلش تنظيم اين عناصر(سديم ،پتاسيم ،ليتيوم ،روي ،منگنز،آهن ،و.........) در خون ماست .اگرفرزند من وشما دچار فقرآهن باش در سيستم خوابش اختلال ايجاد مي شود ودچار بي حوصلگي بدخلقي و....مي شود ايا مي تواند به اين بهانه هر رفتاراز خود بروز بدهد ؟از نظر پزشكي او ناچار به انجام اين امور است ودر اين امور اختياري از خود ندارد اما تكيلف فرزند من در قبال او چيست ؟ تفاوت هاي ژنتيكي را نمي توان فراموش كرد ژن مديريت برخويش واراده و تفاوت های دیگر و.......به نظر من انكار ناپذيرند .از نظر علم مديريت اگراز دو كودكي كه با هم بازي ميكنند يكي فرمان بدهد برو توپم را برايم بياور وديگري اين عمل را با رغبت ويا از سر ترس انجام دهد فرمان دهنده مديري ذاتي است وفرمان پذير زيردستي بالفطره است .در اين اشرافيت ارسطوئي گير نيافتيم اما به هر حال بسياري از ما دوست داريم خدمت رسان باشيم ونه خدمت گير واين يعني ما مدير نيستيم اگر تعريف مديريت را اين بدانيم كه : انجام امور توسط ديگري ويا مديريت بر رفتار ديگري وهدايت او به سمت مسيري كه ما مي خواهيم .ما انسانها تمايلات متفاوتي داريم وهركسي آنرا به گونه اي بروز مي دهد اگر به قول پياژه بتوانيم با سازگاري با محيط اين تمايلات را بروز بدهيم انساني باهوشيم واگر نتوانيم خودمان را با محيط تطبيق بدهيم هم با هوش نيستيم .هوش ما متفاوت است من اگر در مخمصه اي گير بيافتم ممكن است دير تر از شما راه حلي به فكرم خطور كند چون در ناخود آگاه من ويا به قول يونگ در ناخودآگاه جمعي من اين تجربه وجود ندارد اما شما بر اساس بصيرت ذاتي كه داريد ويا سرعت عكس الملي كه داريد واكنشتان متفاوت است .اما اين مثالها در مورد ايدئولوژي چرا به ميدان مي آيند ؟ به اين دليل كه در قرن آينده نيز فرزند من كه مادري معتاد دارد با فرزند شما كه مادري تحصيلكرده ونابغه دارد با هم متفاوت هستند وسطح آگاهيهاي آنها با هم متفاوت است وقهرا فرزند من مسئول نگهباني از سگهاي فرزند شما خواهد شد اين امري قابل پيش بيني است از استثناءها مي توانيم به راحتي بگذريم امري ثابت شده است كه فرزندان انسانهاي افسرده آمادگي بيشتري نسبت به فرزندان مادران غير افسرده دارند ويا فرزند دكتر حسابي با فرزند من وفرزند امام خميني متفاوت هستند .فرزند اما م تحت الشعاع شخصيت تاريخي ومذهبي وسياسي امام قرار دارد وفرزند من بي سواد وراننده گاري نيز در شخصيت خويش حقارت وبدبختي من را از زندگي فلاكت بار روزمره حس خواهد كرد .در تاريخ آمده است كه وقتي قصر ناصرالدين (كه هر گز كمكي به دين نكرد )آمده است هنگام ورود به كاخ شاهنشاهي ناخود آگاه گفت :چه كاخ زيبائي درست مثل يك چادر مي ماند اين يعني اينكه ناصر الدين شاه فرزند عشاير بوده وهنوز از دفتر خاطرات ذهني خويش چادر گرم ايل را فراموش نكرده است .در جامعه امروز ما كه ايدئولوژيك به همه چيز مي نگرند واگر من به عنوان يك شهروند به دولت اعتراض كنم كه چرا گوجه وپياز وسيب زميني و........گران است ومن وفرزندانم مدتهاست گوشت نخورده ايم وقيمت مسكن و.........چرا اينجوري است ،رفتار انها با من بسيار همراه با خشونت خواهد بود زير من مخالفت با يك فرهنگ كرده ام نا با يك شخص ومخالفت با يك فرهنگ و ويك ايدئولوژي مجازاتش مرگ است .اين بسيار آزار دهنده وناپسند است هم به ضرر مذهب است وهم به ضرر من چون من هم رفتاري واكنشي دارم وبر اساس اين واكنش از مذهب گريزان مي شوم .فقط در جامعه اي ايده آل بدینگونه می توان زندگی کرد وبدون ترس انتقاد کرد وبدون واهمه ایراد گرفت نه در جامعه هایی كه همه حاكمان به قول كاريكاتوريست روسي با افكار كودكانه مي خواهند جهان را اداره كنند ودست از لج بازي هاي كودكانه برنمی دارند وبه قول افلاطول اگر در جامعه ای فلاسفه فرمانروايان آن باشند وبدانند كه چگونه جلوي انحرافات اخلاقي ومالي وجنسي و....را می توان گرفت وهمه مادران فرهيخته وفهميده باشند وهمه پدران بي نيازوبا بصيرت باشند وگرنه در جامعه اي كه پدري معتاد دست به فروش عفت دختر خويش مي زند نمي توان بدون چوبه دار نبايد ها وطعم شيرين شكلات بايد ها زيست .من دوست دارم اين بحث ادامه پيدا كند وبا هم به نتيجه اي برسيم بي حب وبغض اگر بتوانيم ومحيط هم بگذارد يا به قول احمد شاملو غم نان اگر بگذارد با تو سخن ها خواهم گفت .................ادامه دارد
سلام دوست عزیز ناودان بودن شما بهتر از باران بودن من است تو از بهترین بارانها تغذیه می کنی وبهترین آبها را پیدا می کنی واز خودت عبور میدهی واین موجب زلالی وجلای روحت میشه اما من فکر می کنم بارانم ودنبال آب نمی روم واین منو راکد وغیره جاری می کنه وگندیده میشم .اما شما باروح های اصیل والهی ارتباط بر قرار می کنی .مثل یک زنبور صبور میروی ومیگردی واز بهترین گلها گرده جمع می کنی وشهد می آوردی وعسل می سازی واین خیلی بهتر از اینه که من میشینم ومثل عنکبوت شیره تولید می کنم ودور خودم می تنم واز خودم بیرون نمی روم .من به قولی کرم بی دست وپائی نیستم اما بی حرکتم واگر بهترین بالها را داشته باشم ارزشی ندارد چون این دلبستگی ها ی هرروزه وتحمل دنیای بی رحم را با دل بستن به دلخوشکنک های کوتاه مدت وفریب های کودکانه که خودم خودم را میدم نمیذاره پرواز کنم ومنو از درد بزرگ جاودانگی ودرک بزرگ آن رها میکنه هرروز یه چیز نو به خیال خودم پیدا می کنم وبه آن دل می بندم راستش انگار رهائی از دل بستگی (کتابی از کریشنا مورتی )برایم امکان پذیر نیست خودم از خود خودم خسته شدم ونمی تونم بفهمم چرا من هرروز باید دل بسته چیز دیگری باشم .گاهی با خودم فکر می کنم شاید بقول صوفیان این بندهایی است که شیطان برای به بند کشیدن واغوا کردن (فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک المخلصین )وزیبا نشان دادن این زندان (زین للناس )برایم می تند .اما مگر این شیطان کاروزندگی ندارد که دائما به پرو پای من می پیچد .بعد فهمیدم این دنبال مقصر بودن خودش نوعی فریب ورهاکردن خودم از زیر فشارعصبی است چون حالا که کم آوردم می اندازم گردن شیطان بی زبان که کسی در این دنیا نیست که ازش طرفداری بکنه من هم مثل همه هموطنانم ( حالا شریک هم برای خودم تراشیدم تا قبح گناهم کمتر معلوم بشه) سعی می کنم دنبال مقصر باشم ونه راهی برای برون شو از مشکل .
شنیدم که یکی از عرفا شیطان را توی خواب دیده که ریسمانهای زیادی توی دستهاشه وازش می پرسه شیطان این ریسمانها برای چیه ؟ وشیطان صادقانه جواب میده : این طنابها برای به دام انداختن آدمهای سرکشه وهر کس به حد سرکشی وسر براهیش از طنابهای ضخیم تا نازک براش آماده کرده ام ولی فکر می کنم شیطان بیچاره نباید دنبال ریسمان ونخی برای من باشه چون من خودم عین وابستگی ودلبستگی واسارتم ودیگه نیازی به این طنابهای گران قیمت آنهم با این تورم سر سام آور نباشه . من را کمند محبت شیطان هم به جلو نمی بره . من خودم بی جیره ومواجب دربست در اختیار شیطانم لزومی به نخ وریسمان نیست .باورت میشه تا حالا از دست خودم گله وشکایت نکردم وهمیشه دیگران را مقصر ناکامی ها یم می دانستم ودیگران را به بی مهری وقدر ناشناسی متهم می کردم .حالا به خودم اومدم دیدم که همه تقصیر ها گردن خودمه وهمه مقصر ها خودمم .
مولانا هم در داستان شیطان ورفتن به بارگاه خلیفه از شیطان دفاع میکنه واز زبان شیطان می فرماید : ما هم از مستان این می بوده ایم عاشقان درگه وی بوده ایم ناف ما بر مهر او ببریده اند عشق او در جان ما کاریده اند گر قضا انداخت مارا در عذاب کی رود آن خو وطبع مسطتاب .شیطان هم بهانه ایست که قابیل پشیمان وفریب خورده تقصیر ها را گردن اون انداخته وشاید هم خدا اونو درست کرده که بشر روش بشه دوباره برگرده وبگه خدایا منو ببخش شیطان گولم زده وگرنه من بنده خوبی هستم ومن مقصر نبودم وعذری برای خودش بتراشه وراه برگشتی برای بشر بذاره .یکی از معانی بشر هم همین به سوی شر رفتنه به شر .من فکر می کنم قبلا به شر بود یعنی به سوی شر رونده وبه تدریج تبدیل به بشر شده وما آنرا صفتی خوب برای خودمان می دانیم واگر کسی رفتار ناپسند داشت آنرا از بشر وبشریت بدور می دانیم .ولی اگه خوب دقت کنیم می بینیم هر چند ما تلاش می کنیم بچه ها رفتاری خوب یاد بگیرند در کوچکترین فرصتی که پیدا می کنند ٬زحمت چند سال آموزش آنها برای خوب شدن در یک لحظه غفلت بر می گردند وآنقدر عقب میرن که سالها وقت میبره تا بتونی آنها را سر جای اولشون برگردونی .ما آدم بزرگها هم همینطوریم حاصل عمری عبادت وریاضت ومراقبه نفس در یک نگاه ودر یک رهایی نفس وآماده شدن شرایط برای نفس به هدر میره وسقوط میکنه که سالهای سال باید طول بکشه تا به نیمه راه سقوط کرده برگردی مثالهای زیادی هست خودم که تا صفر اومدم وحالا تا منهای بی نهایت سقوط کرده ام وشیخ صنعان و......درست مثل حکایت مرد مارگیری که ماری سرما زده را به خانه میاره اما به محض گرم شدن هوا مار زنده میشه و مرد مارگیر را در لحضه ای از پای در می آورد مولانا :
نفس اژدر هاست او کی مرده است از غم بی آلتی افسرده است
تقدیم به خواهر عزیزم باران ودوست ارجمندم آقای کیامرسی
من می گریم اما برمن نگریستند
وهیچ شکایتی ندارم وگله ای
نمی کشم چون مرا کشتند
ومی رویم چون مرا خشکاندند
بی دریغم چون از من دریغ کردند
می بوسم چون مرا نبوسیدند
ومیدانم چون نادانم می خواهند
ومی آگاهانم چون نمی خواهد بیاگاهانم
من فریادم چون آنها سکوت مرا می خواهند
وسکوتم چون آنها می خواهند من فریاد بکشم
این منم
ومن با من های دیگر بی شباهتم
من یگانه ام
دور از دست های پلید می زیم
چونان میوه ای که دور از دستان پلید حریصانی
که نمی خواهند بر درختی خشکیده غنچه ای شکفته باشد
من خودم هستم واین برای زنده بودن مرابس است
نه تصویری از توام
ونه انعکاسی از دیگران
نه به خاطر دیگران متنفرم
ونه به خاطر دیگران دوست میدارم
من خودم هستم واین مرا بس است
تقدیم به برادر تنی ام نلسون ماندلا
مردی تنها
زنی برهنه
باران
گرگی گرسنه
مردی خسته
زنی برهنه
برهوتی خشک
مردی تشنه
زنی برهنه
ماری خشمناک
شبی تاریک
کورسوی چراغی
مردی بی رمق
چراغ خاموش می شود .
برای دختر عزیزم
من دو چندين آدم اندر يك نفر
گه فرشته گاه حيوان گه بشر
مهر موسي ومحمد درگلم
بوي فرعون هست نيمي از دلم
گاه موسي وكلامش دين من
گاه عيسي نيمي از آئين من
با محمد خويشم وپيوند هست
مهر مريم در تمام بند هست
گاه مي جوشد دل درويشي ام
با عدالت چون علي در خويشي ام
گاه مي خواهم كه بودائي شوم
گاه با زردشت هورائي شوم
گاه با عمران وموسي همدلم
هم علي را عشق در آب وگلم
با حسين وزينبم در كربلا
گاه همچون شمرمي جوشد سرم
هرچه نزديك من آيد بردرم
گاه چون موسي وهارون ومسيح
گاه هم سرگشته وحيران به تيه
گاه چون رستم به زور وكينه ام
گاه عيسي مي شود آئينه ام
گاه همچون حافظ رندم بجو
گاه با من از شراب وزن مگو
گاه مرغم سوي بالا مي پرم
گاه چون ماهي به دريا مي روم
گاه من ،همچون يزيدم بي شرف
گاه در معراج اسرايم به صف
گاه چون قابيل مي گريم به دشت
گاه يعقوبم كه در حسرت نشست
گاه يوسف مي شوم در مصر تن
گاه بوي خوش شوم گاهي عفن
گاه ديوم كز پي رستم دويد
گاه سهرابم كه پهلويم بريد ؟
گاهگاهي آتشم گه شبنمي
ذولفقارم تيغ برانم دمي
گاه كورم گاه بينا مي شوم
گاه كوه طوروسينا مي شوم
من هزاران شاه در دل پرورم
گاه آهو گاه شيرم گه خرم
گاه همچون ببر مغرورم به كوه
گاه همچون سگ روم دنبال بو
گاه كورش گاه اسكندر شوم
گاه هم بدبخت بد اختر شوم
گاه رنجورم ٬گهی دل خوش ترم
گاه هم تا عرش اعلا مي پرم
گاه همچون يك مگس برشكرم
گاه از عرش خدا بالا ترم
گاه پستم گاه شاهي مي شوم
گاه ماهم گاه چاهي مي شوم
گاه همچون شير ٬غران می شوم
گاه همچون موش ترسان مي شوم
گاه كودك مي شوم گه عاقلم
گاه از دنيا و عقبي غافلم
گاه شيطاني پليدم در حسد
گاه الهام از خدام دررسد
گاه تيرم گاه رنجم گاه درد
روزگار تيره با بختم چه كرد
گاه خشم ونفرتم از هرچه هست
گاه هم از عشق ليلا مست مست
گاه مجنونم به صحراي جنون
گاه رنجم گاه دردم گاه خون
همچو عيسي دار خود را مي برم
گه به ايمان از علي بالا ترم
گه خدايم گه گدائي مي كنم
گه گدايم گه خدائي مي كنم
گاه شيطانم به كاخ كبريا
گاه مي آيد به طور از من ندا
مرگ دردم همچو آتيلاي زشت
گه فرشته مي شوم اندر بهشت
گاه شامم گاه روز روشنم
حسرت وناكامي وهجران منم
هست در من سرزمين هاي پليد
عمرعاص وخولي وشمرويزيد
روح چنگيز است در شولاي من
واي جنگ واي خون و واي من
جويبارم رودم و دريا دلم
دشت خشكم نيست آبي در گلم
مست وديوانه چو مجنون مي شوم
از محبت غرقه خون مي شوم
رنج ودردو محنت وغم در من است
شوروشوق شب نخفتن در من است
رنج ودرد وشوروشادي در من است
كام وصل ونامرادي درمن است
عاشقم ومعشوقم وديوانه ام
خويشم وپيوندم وبيگانه ام
همچو هند از حمزه خونها خورده ام
چون علي از درد يك زن مرده ام
چون كويري در عطش ها مي زيم
رودم ودريائي ام يا آبي ام
موسي وعيسي وعمران در من است
يوسف وصحراي كنعان در من است
هم زليخا در من وزندان وچاه
همچو عيسي پاك وبي خارم به راه
با شريعت آشنائي مي كنم
در طريقت بي وفائي مي كنم
بايزيدم پوست را افكنده ام
مست شادي گشته در خنده ام
صد هزاران آتش است وآشتي
صد هزاران آرزو وكاشكي
كهكشان در كهكشان در سينه ام
گاه اويم گه ورا آئينه ام
اين همه هستي كه در هست من است
اين همه بالا كه در پست من است
صد هزاران جلوه دارد هست من
كهكشانها در هياهو مست من
من نميدانم هزاران آدمم
گاه بيشم گاه پيشم گه كمم
من همي آئينه ام يا نيستم ؟
پرتو ام يا جلوه ام خود چيستم ؟
گوئيا انگار كه من نيستم !!
من نميدانم كه خود من چيستم ؟
در حیرتم از رفتار مردم ایران دردودهه اخیر ٬درابتدای برنامه اول ودوم توسعه مردی چون هاشمی رفسنجانی رابر می گزینندودر سالهای بعد از آن در خرداد ۷۶ مردی چون خاتمی ودر سالهای آغازین برنامه چهارم کسی چون احمدی نژاد را انتخاب می کنند .این موضوع از لحاظ بررسی ساختاراجتماعی یک جامعه موردتوجه ومداقه قرار گرفته نه از لحاظ مقایسه این افراد بلکه این افراد هرکدام نماینده نوعی تفکر وشاید بشود گفت نوعی جهان بینی یا نوعی سلیقه در جهان بینی هستند .درسالهای آغازین برنامه ظاهرا مردم به شیوخ وبزرگان انقلاب برای بدست آوردن ثبات روحی واجتماعی نیاز داشتند .اما رفتارهای غیردموکراتیک بعضي از وزیران آقای هاشمی مردم را دلسرد کرد ،بگونه ای كه وادادگی ودلمردگی بر جامعه حاکم شد.علیرغم سکون وسکوت حاکم بر آن فضاو آرامشی نسبی كه حاکم بود در سایه آرامش نسبی بر جو حاکم بر منطقه به علت وجود شخصی پخته وکار آزموده ومحافظه کار درراس قویه مجریه وهمکاری وهماهنگی سایر قوا با مشارالیه تقریبا٬بسیاری ازجورهایی که بر اهل قلم وفکر رفت مسکوت ماند وبانگی هم از کسی برنیامد .عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد ؟در یک چرخش ناگهانی مردم ایران اگر نگوئیم یک پارچه می توانیم بگوئیم دریک جنگ نابرابر به مقابله با اين تفكر برآمدند وبه اين نوع نگرش پشت پا زدند وآقاي هاشمي با همه وجاهت وشيخوخيت اش در انتخابات مجلس تهران نفر آخر شد. اما علیرغم اینکه بسیاری از وعاظ وعلما امر فرموده بودند که به خاتمی رای ندهید وبعضی هم گفته بودند که : با خنده مسائل حل نمی شود.عده ای هم کنایه ها واستعارها را برای هدایت آرای مردم به آقای ناطق نوری که چندین سال رئیس مجلس شورای اسلامی بود واز ارکان نظام به شمار می آمد انتخاب کرده بودند وبعضی هم با تخریب وبه راه انداختن کاروانهای تبليغاتي ومیکس عکسها وفیلم ها وتحریف عقایدواندیشه های خاتمی به هرگونه تلاشی برای راه یابی ناطق نوری وعدم راه یابی خاتمی دست می یازیدند .بعضی هم حاضر بودند که در این راه جان عزیز خویش را فدا کنند (سردارحسين الله کرم گفته بود : مگر از روی نعش من رد بشود ) البته آقای خاتمی برای به قدرت رسیدن، اهل ازروی نعش کسی ردشدن نبودوحتی در اوج اقتدار هم از روی نعش کسی رد نمی شدوبیشتر قفلهارا به کلید لبخند ملیح اش می گشود ورنج هايي را که جان دیگران وخودش را می فشرد تاب می آورد وچوگان حکم در کف گوئی نمی زد ودوباره و بسیار بر اهل قلم ،خبرو اندیشه ستم روا داشتند وخاتمی به قول بعضی ها از سر ترس وبه قول بعضی ها برای حفظ نظام وبه اقوال دیگر به دلیل ایمان به اصلاح ونه داشتن تفکر براندازانه که من نیز سخت بر این باورم ٬ دست به کارهای غوغا سالارانه وغوغا خیز وآشوب انگیز نزد .اما اگر از نظر نگرش سیاسی واقتصادی وباورهای برون مرزی این دوشخص را با هم مقایسه بکنیم کمتر نکات مشترکی سياسي جز اعتقاد به مذهب واحترام به رهبری می یابیم . در جامعه ای که دنبال آزادی سیاسی بودوداشت از اختناق و سکوت وسکون دوره هاشمی پا بیرون می نهاد وخندان به سوی دروازه آزادی می شتافت ، هرچند خاتمی آزادی رابا معیارهای دینی تعریف وصبغه جدیدی بخشید و برخلاف تفکر مرحوم مطهری که مشروعیت را امری میدانست که مقبولیت آنرا جامه عمل می پوشاند ٬پیراهن تفکر دینی را برتن کرد که فقها وائمه از طرف خدا مامورهستندوکسی درمقبولیت ومشروعیت آنها دخيل نيست (تفكر مرحوم شريعتي ) ،اما نگرش او به روابط سياسي وخنديدن به تفكرمواظب توطئه دشمن باشيم وشجاعانه آنرا تبديل به توهم توطئه كردن ،كارهاي اقتصادي بدون ادعايي كه به انجام رسانيدوبدهكاريهاي دولت را به تمامي پرداخت .......... او را فردي متفاوت از ملبسين به لباس روحانيت ميكرد .ناگاه وناگهان فردي ازهمين جامعه كه بطوركلي با باور هاي عمومي جامعه يعني آزادي مخالف است واصلا اهل سكوت ومدار وتسامح وتساهل نيست وحتي در مقابل اينگونه تفكرات رفتاري خشونت آميز از خودنشان مي دهد وبه قول خودش، در روزهاي تبليغات رياست جمهوري مدارا وتساهل مال كسانيست كه ضعف دارند وما كه نقطه ضعفي نداريم، نبايد سياست منفعلانه مدارا را پيشه كنيم وبيان كرد: جمهوري اسلامي احتياج به تئوريسين ندارد ،بلكه به فردي عملگرا واجرائي نياز دارد .هرچند اگر منصفانه بنگريم خود هم جز تئوري هاي ناقص وعملهاي كوچك مثل صندوق ازدواج ومهر رضا وسهميه بندي بنزين و .......كاري عملياتي واجرائي نكرد ونتوانست از اين كمند رهائي يابد كه رئيسجمهور بودن با شهردارتهران بودن بسيار متفاوت است ونمي توان ديگاههاي شخص خويش را ديدگاههاي نظام جمهوري اسلامي پنداشت وهمانگونه كه در شهرداري فعال مايشاء بود در رياست جمهوري فعال مايشاءباشد وهر كاري حساب وكتابي دارد .البته اين از آسيب هاي دوره گذار درمملكت ماست كه يك فرد غيرسياسي وقتي وارد حوزه سياست مي شود تا رفتارهاي سياست مدارانه وديپلماسي وزارت خانه ها را درك كند ،زمان زيادي از وقت يك ملت تلف مي شود (دكتر زيبا كلام )وهنوز پس از گذشت سه سال طرحهايي كه تصويب مي كند ، بيشتر براي رفاه حال شهروندان تهراني وبا نگرش فردي كه در تهران زندگي مي كند شكل مي گيرد وگرنه هر فردي بيرون ازشهر تهران به اين مسئله مي انديشد كه در شهرهاي استان ايلام وكرمانشاه وكردستان و........گراني بنزين هيچ ربطي به ترافيك شهرشان ندارد ودر شهرهاي غيرمرزي هم مي انديشند ، كه كدام آدم عاقلي بنزين ،از شهرهاي غيرمرزي مي خرد وبه مرز كردستان مي برد وسعي مي كند اين همه راه با ماده مشتعل شونده اي چون بنزين مسافرت كند وبه جاي اين معامله به مقداري اندك مواد افيوني بسنده نكند كه هم سود بيشتري دارد وهم جاي كمتري را مي گيرد وهم خطر انفجار واشتعال را ندارد وتازه اگر مشتعل شود بسياري را به حالت خلسه مي برد .از ديگر سورفتارهاي افراط گرايانه ابتداي رياست جمهوري (سخنان آقاي اعلمي در حضور آقاي متكي ) وانزواگرايانه حالا فاصله زيادي دارد وظاهرا دولتمردانش متوجه اين مسئله شده اند كه نمي توان همه مواد موردنياز جامعه را از كوچه آقاي الهام خريد وكم كم دنبال كسي مي گردند كه گناه تورم را كه ابتدا شايعه دشمن بود وامري رواني (رياست جمهوري دررسانه ملي )وحالا به قول آقاي الهام مقصر تورم سال آينده مجلس است كه طرحهاي دولت را آنگونه كه تحويل مي گيرد ،تحويل نمي دهد (به نقل از آقاي الهام در جمع خبرنگاران ).حالاگر از نظرساختارشناسي اجتماعيوجامعه شناسي ساختاري وكالبد شكافي اجتماعي رفتارهاي اين جامعه را روي نموداري ببريم ويا شكل انيميشن ببخشيم حالت ماشيني بدست مي آيد كه در جاده لغزنده اي مي رود وگاهي به چپ وگاهي به راست وگاهي به ميانه مي رود وبه قول مولانا چون كشتي بي لنگر كژ مي شد ومژ مي شد وامروز اين وسيله نقليه در كنار گردش به چپ ممنوع قرار گرفته است ودر صورت تخطي ار اين قانون با احتساب قانون جديد جريمه سنگيني خواهد شد .البته اين ماشين هم مي رود وخوشبختانه يا متاسفانه درمقابل گردش به راست ممنوع وگردش به چپ ممنوع وخطر در گردش به چپ وراست دوره هاشمي خواهد گذشت .خواهد آمد روزي كه ما ازخوردن انجير وكشمش در ادارات رنج نبريم واسب سركش تورم را افساري در خوروبر آخوري درخور ببنديم .
آنچه ديدي بر قرار خود نماند اين كه بيني هم نماند بر قرار
کوههایت همه سنگ
دشت هایت همه سبز
دلم از حسرت دیدار تو تنگ
ای کلاچوی قشنگ *
مادری را مانی
که گشاده است برویم آغوش
ومن ٬از شوق تو در پروازم
کاشکی گه گاهی
دستی از روح نوازشگر تو
تا سرا پرده دل می آمد
از هم اکنون مادر!!
تا زمانی که شوم خاک وبه بادم بدهند
تا زمانی که نباشم ونخواهم بودن
بوی پیراهن سبزت
نرود از یادم
*کلاچو دشتی حاصل خیز ٬سرشار ترانه های کودکی من است ۱۹/۱۲/۸۰
کاشکی مثل گل قاصدکی
در سینه دشت
مست از بوی تو
پر باز کنم
بروم همره باد
دست در دست نسیم
تا فراسوی جهان
تا بدانسوی حیات بشری
تا بدآنجا که حقیقت روشن
تا بدآنجا که خدائی پیداست
بروم همره دود
بگریزم شب وروز
مثل یک عطر گریز
زهیاهوی جهان
سبک وسوخته پرواز کنم
بروم همره رود
روز وشب دشت به دشت
مثل یک ماهی قرمز
در بلورین نم اشک
می سپارم تن خود را با آب
مثل یک ساقه نیلوفر ترد
تکیه بر بالش موج
در خم جاده طولانی رود
فارغ از بود ونبود
بروم تا فردا
بروم تا دریا............... ۱۹/۱۰/۸۰
دوشنبه برايم روزبسيار خسته كننده اي بود.بعداز حدود200كيلومترراه با ماشين قديمي وفرسوده آمريكائي كه وقتي مي ايستاد،هيچ فريادرسي جزخدا نمي توانست كمكت كنه وموقع مسافرت، بيشتر احساس مي كردي توي قطارهاي درجه سه (سال 60 ) اهوازدزدكي سوارشدي ومجبوري هرطور شده خودتو به مقصد برسوني ، به شيرازرسيديم ، خسته وكوفته ، تازه كارمان شروع شده بود .پرس وجو كنان از اين كاكو وآن كاكو تونستيم آدرس بيمارستان را پيدا كنيم .وقتي به بيمارستان رسيديم انبوه جمعيتي كه يكي روي دماغش باند پيچيده ويكي روي چشمش ويكي دستش وهركس به نحوي وگونه اي بانداژشده بود ،منو به اين نتيجه رسوند كه سفرمون بي فايده است .به هر حال با هر ننه من غريبم بازي وتمنا والتماسي تونستم دل يكي از پرستارهاي ريز نقش را به رحم بيارم ويكي از نوبت هايي كه براي اقوام درجه يك خودشون كنار گذاشته بودن به ما تازه واردها با آن لهجه خنده دارمون اختصاص بده وما را پيش خواهرمون سرفراز كنه. براي دقايقي توسالن انتظارنشستيم كه سپيده دختر خواهرم شروع كرد به بي تابي واين ور وانور رفتن ، هركاري كرديم اين دختر يه جا بند بشه نشد كه نشد .دستمو به طرف در خروجي مي كشيد .منهم كه از فضاي بو گرفته از مريض هاي مختلف خسته بودم ازخدا خواسته باسپيده به فضاي باز بيمارستان قدم گذاشتيم .درخت توت قرمزي توجه هر بينندهاي را به خودجلب مي كرد،خصوصا بيماراني كه از بيرون مي آمدندوچشم راستشون عمل شده بودوناچار بودند با چشم چپ خوددنيا را تماشا كنند .توت هاي خوشمزه و خوشرنگش دهن آدم راآب مي انداخت .من هم زير درخت رفتم وسپيده رابغل كردم تا توت هاي در دسترس را ازشاخه هاي نرم درخت جدا كنه . توتها تودستهاي سفيد سپيده له مي شد وآب زرشكي رنگش، روصورت ولباس هردوي ما مي ريخت . بعد از كمي توت خوردن سپيده را زمين گذاشتم وخودم از توتهاي رسيده شاخه هاي بالاتر براش كمي توت چيدم، وقت خوردن توتها لپ هاي لاغروخوشرنگش ، معصوميت كودكانه اش را دوچندان كرده بود .راهروي باريكي كه بوسيله شمشادها ايجاد شده بود مردمي كه در رفت وآمد بودند را، مجبور مي كرد، همديگررا نگاه كنند .دختري لاغر اندام با چشماني ميشي وكشيده وچهره اي نمكين وسبدي كوچك تودستهاش كه با دستكش سفيدي پوشانده شده بود از جلو ما گذشت ونيم نگاهي به من انداخت .انگار مدتها منتظر چنين فرصتي بودم.از خودم پرسيدم اين دختر !!!من قبلا ديدمش دختر آقاي مهاجري است!! چقدر دنبالش بودم وچقدر دوستش داشتم شايد منوشناخته .بعدبا خودم گفتم با اين موهاي تراشيده من واين سرووضع تو شيراز وفريبا توي كازرون فكر نمي كنم .فقط ميدونم سپيده مثل پارچه اي دنبالم كشيده مي شد .دنبالش راه افتادم وقتي وارد بخش شد رفت روي صندلي درست كنار خواهرم نشست .جلورفتم ، تازه سپيده خوشحال شده بودكه چرا من كشان كشان اونو دنبال خودم كشيدم، روباه قرمز كوچكي سرش را از لابلاي ميله هاي سبد چوبي بيرون مي آورد ونگاه معصومانه اش دل هر بيننده اي را مي ربود.سپيده رابهانه كرد م سلام واحوال پرسي كردم وروبرويش ايستادم تابيشتر چهره نمكينش راتماشا كنم .حضور دخترك وروباه من و سپيده را مجبور به نشستن كرد .ماهردومشتاق بوديم آنجاباشيم.من هم علاقه سپيده رابهانه كردم وسر صحبت را بافاطمه بازكردم .وكم كم نقاط مشترك زيادي بين من واووسپيده وروباه پيدا شد.صداي خشني سپيده را هراسان كرد ورشته افكار منو پاره كرد :خانم حسيني !!خانم حسيني !!.از جا پريدم وكاغد كوچكي كه تودستهاش بود از بين جمعيت قاپيدم كه رويش نوشته بود صندوق 12.به طرف صندوق رفتم وپس از پرداخت كد12به قسمت نوار چشم رفتم وخواهرم راصدا زدم .دوست داشتم هرچه زودتر از اتاق تاريك نوار چشم بيرون بيام وپيش فاطمه بشينم وبيشتر باهاش صحبت كنم .نوارچشمو گرفتم وخودمو به سالن انتظار رساندم با يك نگاه اجمالي متوجه شدم فاطمه از سالن انتظار بيرون رفته .باعجله تمام راهرو وسالن انتظار را مي دويدم وبه چند بيمار رنجور تنه زدم شايد خبري از فاطمه پيدا كنم ،انگار آب شده بودو تو زمين فرو رفته بود .در حياط بيمارستان وزير سايه درختها نگاهم دنبالش مي كرد ناگهان ، صداي گوش خراش ترمز ماشيني ديوار دلم را فرو ريخت .هجوم مردم به طرف درب بيمارستان منوهم به همان سوكشانيد، از لابلاي جمعيت ماشين پژو نقرهاي رنگي را ديدم .جلوتر كه رفتم جسدله شده دختر خانمي را ديدم كه لباسهاي سفيد فاطمه رابه تن داشت .سپيده سر رسيد وبراي روباه گريه مي كرد،بغلش كردم واشكهامون در هم آميخت .
هیچ یک از شما نباید به سخنان واحکام دروغ پرست گوش بدهید٬ زیرا دروغ شهر و ده را دچار احتیاج وفساد سازد٬ پس باسلاح (تدبیر یاشمشیر) اورا از خود دور سازید. اوستا اهنودگات قطعه۲۰آیه۱۹
نمی دانم به این مطالبی که نوشتی چقدر اعتقاد داری؟تا به حال به درون خود رجوع کرده ای ؟آیا انچه هستی خود را می نمایانی ؟یا ظاهر فریبی می کنی ؟مطمئن هستم اگر شما درجامعه ای غیر از این زندگی کنی (مثلالائیک)آنوقت خودت را نشان می دهی ومی بینی که چقدر ظاهر فریبی میکنی در واقع تو برای دیگران زندگی می کنی البته برای فریفتن دیگران که شما را فردی موجه جلوه بدهند شما خود را انسانی فرهیخته واندیشمند جلوه می دهی که نظیر خود را کمتر می یابی وخود را ازخواص می نامی در حالیکه بزرگان هرگز ادعای بزرگی نکردند بلکه بقول شاعر دانا چون طبله عطار است ونادان چون طبله غازی بزرگان ازخودنمایی صاحب منصب نشدند به شما توصیه میکنم آنچه هستی بنما وای به روزی که پرده ها بر افتند .
این مطالب را یکی (نکره )در کامنت برای من گذاشت ونوشته صدای وجدان شما .نمیدانم چه منظوری از این گفته ها داشت ولی به خاطر اینکه خیالش را راحت کنم وصداشو بگوش خلایق برسونم اینجا کپی کردم تا بدونه دوست دارم پرده هابرافتند تا من رسوا شوم ومردم از شر من در امان باشند .من اگردرخانواده ای دیگر در کشوری دیگر متولد می شدم شاید یک نئونازی ویا یک نژاد پرست وقاتل و.......بودم .ازخوش شانسی دوزخیان بود یا بخت بد بهشتیان اینجا متولدشدم ٬چکار میتوانم بکنم . (خدایا رسوایم کن تا مردم لعنتم کنند خواجه عبدالله انصاری ).زندگی من خود یک تراژدی از اعتمادهای کودکانه به آدم های بالغ بودوحالا هم از زندگی گذشته اگر پشیمان باشم برای هدر رفتن استعدادهایم وگرنه برای هیچ چیزی نگران نیستم نه آنکه بی عیب بوده ام بلکه مدتها با خودم جنگیدم وبعد خودم را توجیه کردم که در آن زمان تصمیمی غیر از آن نمی توانستم بگیرم وعقلم تحت تاثیر مسائل روانی واجتماعی وشخصیتی وجنسی ومطالعاتی و......بوده وبه نظر خودم در اون موقع تصمیم درستی گرفتم ٬ هرچند امروز تصمیم را قبول ندارم اما زندگی دنده عقب ندارد وکاریش نمی شه کرد این کاررا در روانشناسی یاد گرفتم یعنی روانشناسی رابه قول پیاژه (توانائی سازش با محیط یعنی هوش ) هرچند من از این هوش بهره ای نبردم وگرنه میتوانستم مدیحه ای بسرایم وصله ای بگیرم ٫ گرحکم شود که مست گیرند در شهر هرآنچه هست گیرند .یا فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست برای دفاع از خودم که هیچ نیستم این حرفها را زدم برام هم مهم نیست (اغراق )دیگران چه خواهند گفت ۴۰سال به سختی رفت چند سال دیگه مونده؟؟ که بخوام خودم و دیگران را گول بزنم . شماهم اگر صدای وجدان من هستی!! تو راخدا مرا روشن کن تااین چند روزه مثل بچه آدم زندگی کنم ٬ ممنون هم میشوم اگر هم احساس گناه می کنی خودترا از شر احساس گناه خلاص کن ولی نه آنقدر که حشمت جلال خداوندرا فراموش کنی .مسئله دیگری که شاید قابل توجه باشه مسئله عقلانیت واحساساته .اگر من روزی از سر عصبانیت به فرزندم گفتم ای کاش هرگز بدنیا نیامده بودی با امروز که می خواهم به عنوان یک شهروند در موردرفتار با کودکان نظرم رااعلام کنم فرق بسیار دارد یا در مورد مسائل دیگر هم همینطور من هنوز بین عقلم واحساسم فاصله زیادی هست ٬ یعنی وقتی عصبی هستم وصحبتی میکنم ممکنه با وقتی که با فراغ خاطر مسئله ای را بررس می کنم نظرم متفاوت باشه واین طبیعی است . اگر همه کسانیکه به من ناسزا می گفتند ومن هم ناسزا پاسخشان دادم برایم نامه می نوشتند وناسزاهم می گفتند برایشان ناسزا نمی نوشتم شرایط احساسی بسیار فرق می کند. ما همدیگر را به خوش خلقی دعوت می کنیم اما اگر کسی درخیابان پشت سرما بوق بزند ناخود آگاه ناسزا می گوئیم (من که اینطورم ) امامیدانیم که ممکنه مردبیچاره ای که پشت فرمان ماشین نشسته وبوق میزنه مادرش مریضه ومی خواد خودشو به اون برسونه وممکن های دیگری که قابل بحث اند .قول میدی هرکسی ناسزابگویدپاسخش را ندهی ؟؟ این رفتارها واکنشی است از بس در گوش من وتو خوانده اند که اگر کسی گفت پشت چشمت ابروست جوابش بده وگرنه چنین وچنان میشه وماهم یاد گرفتیم و کارهایی که کردم ویا خواهم کرد شاید از این قبیل بوده یا اینکه فکر می کردم درست بوده وشاید هم جزو همین رفتارهای واکنشی است .یعنی من می توانستم سکوت کنم ٬ اما نا خودآگاه وارد مناقشه ای شدم که شما خواستید.این هم خود یک رفتار واکنشی است که من به شما جواب دادم .اما خاضعانه وپوزش طلبانه وعاجزانه وملتمسانه ازهمه کسانیکه از من رنجیده اند به حرمت همه مقدسات قسمشان میدهم مرا ببخشند ویا بیایند وطلبشان را بگیرندهرچند دیگر زمان بر نمی گردد وبعضی از حق ها قابل برگشت نیست . این تن عریان من برای شلاقی که نادانسته بر تن کسی زده ام
آيا تا به حال به شما پيشنهاد رشوه شده است ؟ آيا تابه حال وسوسه شده ايد در ازاي انجام كاري مبلغي بگيريد؟آيا به شما پيشنهادهاي غير اخلاقي كه وسوسه انگيزند شده است ؟در ادبيات سياسي هر فردي نقطه ضعفي دارد ياهركس قيمتي دارد زيادشنيده مي شود .قيمت شما چقدر است ؟ تاچقدر وسوسه مي شويد ؟ تا كجابه اصول اخلاقي ياانساني پاي هوس مي بنديد وجلوي وسوسه ايستادگي مي كنيد.بعضي آدمها اهل زهد ونماز وروزه و.........هستند اما اگر قرار شد در دادگاه به نفع كسي شهادت بدهند كه يكي از طرفين دعوااهل شرارت باشد براي حفظ آبروي خويش از شهادت دادن خودداري مي كنند درست مثل حواريون حضرت عيسي(ع) كه انكار مي كردند او را مي شناسند ، شايد در اين معركه خودنيز گرفتار شوند .آيا شما براي احقاق حق مظلومي وجلوگيري از ستمي حاضريد خطر را به جان بخريد واظهار كنيد حق باكيست ؟آيا مي دانيد وقتي دراظهار حق كوتاهي كنيد فقط يك رياكار فريبكار هستيد كه در ملاء عام عبادت مي كند كه مردم تحسينش كنند؟
آيا ميدانيد چند هزار نفر از آنانكه با امام حسين (ع) جنگيدند مي دانستندحق با اوست ويزيد امير مومنان وجانشين پيغميبر (ص)نيست ؟ خسته اي گفت كه زاريم زما در گذريد هفت سر عائله داريم زمادرگذريد آيا مي دانيد كسانيكه مي دانستند كه حق با سيدالشهداء است وسكوت كردند واوراهمراهي نكردندواو را نصيحت كردند ،( دست از مبارزه بكش وبه عبادت خدا مشغول شو) گفت ايام برات است مبادا برويد وقت ذكر وصلوات است مبادا برويد .چقدر در همراهي يزيد شريك بودند ؟آيا مي دانيدهر انساني كه در مقابل هرقيمتي حاضر به سكوت شود برده اي بيش نيست؟انساني كه عزت وشرف دارد وخود را خليفه الله مي داند ، بهائي جز خداوند ندارد وكسي كه به كمتر از اين بهاء راضي شود برده اي زر خريداست كه مي توان آنرا به ديگران بخشيد ويا آنرا در بازار به قيمتي فروخت ويا با چيزي معاوضه كرد؟ يكي از معاني خونبهاي خدا بودن ياخون خدا بودن (ثارالله ) امام حسين(ع) همين است. يعني كسي كه خونش را جز به خداوندمعاوضه نمي كند ونمي شودآنرادر بازارشام وحلب ودمشق وبغداد و........با چيزي معاوضه كرد.انسان جلوه اي ازخداست نبايدقيمت داشته باشد . انسان گوهر آگاهي وخودآگاهي وخداآگاهي دارد ومي توانددلش را حريم خداي بلند مرتبه سازد اين ملك قابل قيمت گذاري ومعامله ومعاوضه وخريد و فروش نيست .خودتان را ارزان نفروشيد.
هرانساني قيمت دارد برده است استادالهي قمشه اي
غروب همیشه غم انگیز نیست اگر با یاری کنار جوی آبی باشی وکاندیدای مورد نظرت را تآیید کرده باشند خیلی هم خوش میگذره ![]()

عشق یعنی در فراقش سوختن عشق یعنی سوختن ٬ لب دوختن
عشق یعنی شانه لرزان بید عشق یعنی روح یک یاس سپید
عشق یعنی خاردست و دامنش عشق یعنی یوسف وپیراهنش
عشق یعنی آشتی با روشنی عشق یعنی فارغ از ما ومنی
عشق یعنی شام هجران فراق عشق یعنی شور وشوق واشتیاق
عشق یعنی رویش گل در بهار عشق یعنی مست بوی زلف یار
عشق یعنی آتشی افروختن جمله غمهای جهان را سوختن
عشق یعنی کربلا یعنی حسین عشق یعنی تیغ در بد روحنین
عشق یعنی یک بیابان از عطش عشق یعنی از خراسان تا حبش
عشق یعنی سرخی خون شهید عشق یعنی آنچه زینب می کشید
عشق یعنی کاش یعنی آرزو عشق یعنی کاش بودم پیش او
عشق یعنی در بیابان وجود روح وجان وسینه وسر در سجود
عشق یعنی خیمه های سوخته عشق یعنی روح رنج آموخته
عشق یعنی چون علی مرد عمل عشق یعنی رنج در جنگ جمل
عشق یعنی فارغ از بود ونبود عشق یعنی بذل وبخشش عدل وجود
عشق یعنی سوختن در بی کسی زخم خوردن از لب خاروخسی
عشق یعنی در فراقش موج خون عشق یعنی غرق دریای جنون
عشق یعنی سر بزیری سر فراز عشق یعنی ناله های جانگداز
عشق یعنی ناله نی در فراق عشق یعنی ذولفقار انشقاق
عشق یعنی یاسهای مهربان عشق یعنی نردبان آسمان
عشق یعنی خونبهای آدمی عشق یعنی انتهای آدمی
عشق یعنی سرزمینی از بلور عشق یعنی دوستی با اصل نور
عشق یعنی کاخ رویا در خیال عشق یعنی دوستی با ذو لجلال
عشق یعنی بنده وعصیان به هم عشق یعنی شادی وهجران به هم
عشق گاهی جان ستاند از کسی تا ثریا می برد گاهی خسی
عشق یعنی دوستی در بندگی عشق یعنی فارغ از خوی سگی
عشق بوی روح مجنون می دهد صبح وصل وشام پرخون می دهد
عشق میراث علی در کربلاست خونبهایش را خدائی خونبهاست
عشق یعنی تیشه ای در بیستون عشق یعنی ذولجناحی غرق خون
....................................................
عشق یعنی خونبهای آدمی عشق یعنی انتهای آدمی
عشق گویی در تن مریم شکفت عشق یعنی هیچ کس آنرا نگفت
بعضي دلها مثل سگانند كه اگر از خانه اي لقمه اي دريافت كردند تا ابد الدهر بر در آن خانه مي نشينند وديگر به در هيچ خانه اي پا نمي گذارند .
بعضي دلها مثل گاوند ،حريص وشكمباره ،هرچه گيرشان بيايد يا مي خورند ويا نشخوار مي كنند وتفاوتي بين شبدرويونجه وگل نرگس حس نمي كنند .
بعضي دلها مثل الاغند اگر يك باراز كوچهاي گذشتند وگوشه بارشان به ديوار گرفت ديگر هرگز از آن كوچه نخواهند گذشت ،اگر چموش باشند عذابي دردناكند واگرسربراه باشند روز تا شب وشب تا صبح بي توقع كار مي كنند،زخم برمي دارند وزبان دراز نمي كنند،تا نفس دارند كار مي كنند واز مقدار ونوع بار هيچ شكايتي ندارند .به مقداري جو دل خوش دارند ،اهل شكايت وشكوه نيستند .
بعضي دلها مثل مرغند با كمترين كاري صداي قدقدشان بلند است واي به روزي كه تخم بگذارند ،تمام درو همسايه را باخبر مي كنند انگار تخم طلا گذاشته اند ،چينه دانشان كوچك است ،نه ظرفيت خوشي زياد رادارند ونه حسرت زياد را تاب مي آورند ،هميشه اسيرآب ودانه اند ،بالهاي ضعيفي دارند وبه مشتي دانه اسير هردامي ميشوند .
بعضي دلها مثل شيرند ،مي غرند وعظمت وشكوهشان حسدرا در هركسي زنده مي كند ،هميشه موردبدخواهي دشمنان اند واز هيچ چيز واهمه ندارند ،جان مي دهند براي خطر كردنوماجرا جووحادثه آفرين اند ،دائم مي خواهد مواظبشان باشي .اگر لحظه اي غفلت كني دريده خواهي شد وخوراك شغالان واگر ذره اي عصباني شوند هم خود، كار راتمام مي كنند.
بعضي دلها مثل آهو گريز پا وسبك بالند ،با كوچكترين خش خش كيلومترها مي دوند ،از سايه خودهراسان هستند و وهروقت در كف شير خونخواره اي افتادند چاره اي جز خرد شدن استخوانهايشان ندارند ووقتي بدام مي افتند غذاي خوشمزه اي هستند .
بعضي دلها مثل روباه مرموز وحيله گرند ،هميشه بي خبر مي آيند ووقتي رفتند،تازه ديگران متوجه مي شوند كه آمده اند ورفته اند، هروقت حيله شان را فهميدي ودنبالشان كردي ابتدا به سرعت مي دوند بعد كمي استراحت مي كنند تا تو سرعتت را بيشتر كني واميدوار تر بدوي ،بعداز اينكه مطمئن شدند دنبالشان مي دوي مي گريزند ،آنفدر خوب زمان را تقسيم مي كنند وبه موقع شتاب مي گيرند ،به موقع استراحت مي كنند كه دنبال كننده آنها خسته وكوفته مآيوس برمي گردد.
بعضي دلها مثل گرگند فقط دوستدارند ديگران را زخمي كنند وهر چند نمي توانند يك لقمه از يك گوسفند را بخورند ولي سعي مي كنند گلوي چندين گوسفند بي زبان را پاره كنند وبگريزند .
بعضي دلها مثل اسبند تا بسته اند بر آخورنه صداي شيهه زيبائي دارند وسرعت ويال ودم قابل توجهي دارند ولي وقتي آزاد باشند مثل باد سريعند ويالهايشان در باد هر دلي را آشفته مي كند وشيهه شان موسيقي دلنوازيست كه درخت ها را به رقص وا مي دارد ،وقتي بر آخور بسته اند بوي پهن آزاردهنده اي دارند ،وقتي در دشتها مي دوند بوي آويشن ونعنا مي دهند وخورشيدبريالهايشان طلوع وغروب مي كند .
بعضي دلها مثل ماشين كوكي هستند ،هر وقت براي انجام هروظيفه اي كوك شوندوظيفه شان رابدرستي انجام مي دهند وهر وقت كه لازم شد مي توان به راهشان انداخت وهروقت لازمتر بود مي توان از حركت بازشان داشت ،اين دلها فقط بدرد عشق پس از ازدواج مي خورند ،چقدر خوب كار مي كنند پس از ازدواج كوكشان كني تا آخر زندگي كار مي كنندوهميشه حرفهاي تكراري مي زنند وخسته نمي شوند واز زندگي راضي وخشنود اند ،مثل خر خراس ميگردندومي روندوبرمي گردندسر جاي اولشان وفكر مي كنند چقدر راه رفتند.
بعضي دلها مثل شغالها دزدند فقط وقتي لذت مي برند كه غذاي آماده شكارچيان بزرگ را بدزدند ،هميشه در تاريكي دنبال طعمه مي گردند وهر گز نمي توانند خودشان را بنمايانند چون قدرت برابر با هيچ كس را در خود نمي بينند ،نه رحم سرشان مي شود نه مروت بلكه همه شكار آماده شده را مي دزدند .
بعضي دلها مثل گنجشك كوچكند ولي سير نمي شوند ،بيش از هر كس جيك وجيك مي كنند ،كمتر سكوت مي كنند وكمتر مي نشينند ،دائم در جنب وجوشند ودوستي را فقط در زاد وولد تفسير مي كنند ،زندگي جمعي رادوست دارند وكارشان رادر كوتاه مدت انجام مي دهند واهل مسامحه كاري ومراعات وآهستگي نيستند ،فقط روي درخت هاي پر شاخ وبرگ لانه مي كنند ،نمي توانند بيدار باشند وخواب كسي راببينند.
بعضي دلها مثل عقابند آنقدر در اوجها سفر مي كنند كه جز لقمه خيال چيزي عايدشان نمي شود،از هرچه پستي است بيزارند ،حاضرند آن بالاها از گرسنگي بميرند ولي پائين نيايند كه بوي گنديده گي آنها را مي آزارد ،اصلا تحمل بوي بد راندارند،آنقدر دور مي شوند كه هيچ بوئي نمي تواندبه آنها برسد .به سختي كسي رادوست ميدارندو به سختي از دل بستگي خوددست بر ميدارند .بسيار ديرعاشق مي شوندواگر عاشق شدندهرگز باديگري مي نمي خورند .
بعض دلها مثل كبوتران حرم هميشه در حد فاصل خانه اي در حركتند وبق بقو مي كنند ،پرواز مي كنندوبالهايشان رامي گشايند اما هميشه چشمهايشان به حريم حرم است ومنتظر ريختن دانه از دست خادمان حرم ،جرات گريختن ودور رفتن را در خوداحساس نمي كنند،مي خواهند خيالشان راحت باشند اهل خطر كردن نيستند ، بيشتر دوستدارنداز دهان جفتشان آب بخورند،اينها بدرد زندگي زناشوئي مي خورند وهمسران سربراهي هستند كه بدون وجودهمسرشان غذا از گلويشان پائين نمي رود.
بعض دلها مثل موشنددائمادرپستوي خانه هاچيزي را مي جوند اگر نخوردند دندانهايشان رشد مي كند وفكشان راسوراخ مي كند،بيش از هر چيزي از سوراخ خوششان مي آيدودر همين سوراخهابا ديگران دوست مي شوندوبر سر همين سوراخها باديگران مشكل پيدا مي كنند،هروقت بتوانند مي دزدند واگر نتوانند آنرا ميخورند واگر نتوانستند بخورند آنرا مي جون تا لاقل كاري كرده باشند .
بعضي دلها مثل مارند روي زمين مي خزند ،سرشان به كارشان گرم است وتا كسي پا روي دمشان نگذارد اهل نيش زدن نيستند ،رنگشان ديگران را فريب مي دهد ولي زهرشان به ديگران مي فهماند فريب خورده اند
بعضي دلها مثل بزهاي وحشي فقط در كوههاي مرتفع مي زيند وفقط علف هاي خوشبو مي خورند ،اگر دست كسي به گياهي بخوردبويش انها را آزار مي دهد ،گياهان خوشبوراهم با ناز وتفرعن مي خورند ،پشكلشان هم بوي خوبي دارد، با بزهايي دوست مي شوند كه زودتر از همه گله به قله كوه مي رسند.
بعضي دلها مثل سياستمداران بي پدرومادرند.نمي داني كي كسي را دوست دارند؟ وچه هنگام باديگران دشمن هستند، به راحتي آب خوردن تغييرموضع مي دهند وچنان وانمود مي كنند كه فكر مي كني مادرزادي عاشق تو بودند بعد وقتي با ديگري در بستر ديده شدند قسم مي خورند كه بازور سرنيزه تا اينجا آمدند .
بعضي دلها مثل كفتارند آنقدر صبر مي كنند تا هيچ كس سراغ شكاري نرود، بعد پاورچين پاورچين مي روند وچيزي از آن به جا نمي گذارند.
بعضي دلها مثل كلاغند صداي زشتي دارندوقارقارشاندل هر صاحب ذوقيرا بدردمي آورد ، فقط از مزبله ها تغذيه مي كنند وعمر نامفيد وطولاني دارند وهيچوقت كسي براي شكار كردن آنها به خودزحمتي نمي دهد يعني به زحمتش نمي ارزند.اگر كسي ازگرسنگي بميرد ترجيح مي دهد از گوشتشان نخورد .
بعضي دلها مثل زنبورعسلند هر تلخي كه ببينندبه شهد مبدلش مي كنندوكام ديگران را شيرين مي كنند،اهلسود جوئي نيستن بيشتر جودمي كنند.
بعضي دلهامثل عقرب اندهرجا نگهداريشان كني نيششان رامي زنند وآنقدر حقير به نظر ميرسند كه كسي از آنها نمي ترسد ودرست در همين لحظه نيش زهر آگين خودرادر بدن شكار فرومي كنندواورا از پاي در مي آورند .
بعضي دلها مثل ميمون اند از اين شاخه به آن شاخه مي روند وجائي بند نمي شوند ،نمي شود به آنهااميد بست اگر كسي كاري بكند آنها هم تقليد مي كنند وتقليدهم به آنها آرامش مي دهد .و........................................................................................................................
خواهم گریخت زاین شهر
خواهم گریخت زاین شهر پر هیاهوی پر فریب
با رنج ها وخستگی بی حساب خویش
با کوله بار حسرت ناکامی غریب
خواهم گریخت زاین شهر
تا دشتهای دور
تا انتهای شهر
تا هرکجا که نامی ازغم به جای هست
تا پشت قله ها
خواهم گریخت زین شهر
زاین راههای تاریک
زاین کوچه های تاریک
ازدود ٬ ازفریب
خواهم گریخت من
زاین شهر بی سرانجام
من دور می روم
تا هر کجا که شاید
تا دشت بی نشان
تا سرزمین عشق
من دور می شوم آنجا که شهر نیست
آنجا که قهر نیست
آنجا که بادها ٬ خبر را نمی برند
آنجا که دشتها ٬ سرسبز آشتی است
آنجا که دوستی ٬ بالیده است سبز
آنجا که هر کلاغ
رنگ سیاه خویش را ٬ پنهان نمی کند
آنجا که هر قناری ٬ آزاد می پرد
از شاخه های سیب
تا شاخه هلو
آنجا که هیچ کس را
بغضی نمانده است در حلقه گلو
خواهم گریخت زین شهر
زین شهر بی سرانجام بدسرشت
چون آدم پدر بامادر حوا
که گریزان شد از بهشت
گوئی زدور دست
از دشت های دور
از راههای باریک
از راه بی عبور
بانگی عجیب می کشدم سوی سرنوشت
نفرین برآن کسی
که با دست اهرمن
بنیاد این بنای بی بنیه را سرشت

دوستي از من پرسيدنظرت در مورد اين عكس هايي كه از ائمه عليه السلام در كوچه وبازار دردست اهالي محل وبقال كوچه و.....چيست ؟گفتم چيزي نگويم بهتره بعد ديدم نميشه سكوت كرد : عكس هاي (نقاشي ها) موجود در بازارالبته سنديت نداره وعموما نقاشان بر اساس مطالعه وپژوهش نقاشي نمي كنندبلكه يك حس آنها را وادار به كشيدن نقاشي مي كنه .منظور اين كهاگر كسي بخواهد تصوير از حضرت ابولفضل ترسيم كند بايد علم تاریخ وچهره شناسی بخواندوتوصيفاتي كه از آنحضرت در كتب وروايات هست مطالعه كند واز طرفي به فرض اينكه بتواند تمام كتب مربوط به خصوصيات ظاهري ان حضرت رابخواند وآنحضرت را باقيافه اي نازيبا توصيف كرده باشند در ذهن ما ايراني ها همه ائمه وهمه بستگان آنها زيباهستند ونمي توانيم آنها را با قيافه اي معمولي تصور كنيم .ما ايراني ها مطلق نگر وملطق گرا هستيم ونمي توانيم آدمي را خوب ومعصوم تصور كنيم كه سياه وچاق باشد واصولا بعضي از ما ائمه عليه السلام را به خاطر زيبائي آنها احترام مي كنيم .به تازگي بعضي از مداحان نيز شعرهايي كه در وصف حضرت ابولفضل مي گويند واقعا توهين به ساحت معنوي وروحاني آنهاست انگار نمي توانند زيبائي معنوي وزيبائي ظاهري را از هم تفكيك كنند وبعضي هم در مورد حضرت پيامبر (ص)به اغراق گوئي و....مي پردازند كه اينها سنديت ندارد وائمه اطهار سلام الله عليها ونبي مكرم اسلام (ص)بخاطر زيبائي ظاهري مورد احترام وتوجه خداوند قرار نگرفتند بلكه زيبائي باطن وزلالي روح آنها ست كه مورد توجه حق تعالي است .از ديگر سو همه اهالي تصوير گري حافظ وسعدي ومولوي وخيام و........وائمه هدي رابه يك گونه طراحي مي كنند شمابه تصاوير موجوددر بازارخصوصا تصاوير حافظ وحضرت ابولفضل توجه بفرمائيد .دليل ديگري كه بر ابطال اين تصاوير صحه مي گذارد حضور عربهاي موجوددر جهان است وبا توجه به گونه شناسي جمعيت ونژادهاي مختلف آسيائي وهندو اروپائي ومغولي كه هركدام تيپ مخصوص به خود را دارند واقوام عرب در شرايط امروزي كه از رفاه وامكانات بيشتري براي لطيف نگه داشتن پوست خود برخورداند وبا كولرهاي آنچناني وماشينهاي آنچناني وسفر به جزاير مختلف دنيا و.......همچنان خصوصيات نژادي خود را حفظ كرده اند وتغيير قابل توجهي در آنها ديده نمي شود .مضافا اينكه اهالي خونگرم ومهربان خوزستان نيز از همين نژاد مي باشند كه عموما چهره هاي آنها در بين مردم شيراز وتهران واصفهان قابل تشخيص بود وتفاوت تيپيك آنها همچنان حفظ شده است . البته اين هم مطلق گرايانه نباشد كه چون مردم عرب اكنون اكثرا رنگ پوستي تيره دارند امكان وجودداشتن چهره هاي زبيادر ميان آنها وجودنداشته است .نكته حائز اهميت ديگر در تصوير ائمه ازديگاه كودكام است ويا تصاويري است كه در كتابهاي نقاشي ويا كتب درسي از ائمه هدي ترسيم ميكنند وايجاد تضاد در ذهن آنها مي كند يعني كودك من در منزل تصوير امام حسين (ع ) و....را مي بيند اما در كتاب درسي اش تصويري با يك چهره اي نامشخص وسفيد رنگ مي بيند كه هيچكدام از اجزاء صورتش قابل تشخيص نيست .از طرف ديگر نقاشي از مدتي قبل وارد مراحل تكامل خود به شيوه امروزي يعني پرسپكتيو ويا داراي عمق وسايه روشن شده است .يعني در زمان محمدعباسي تصوير گر معروف دوره صفويه هنوز يك خط به شكل نيمرخ چهره افراد را ترسيم مي كرد وهنوز خبري از تكنيك هاي جديدنقاشي نبود .نكته مهم اينكه اگر كسي بتوانددر كتب معتبر وسرگذشت نامه هاي قرن اول ودوم وسوم هجري قمري مطلبي پيدا كند كه قيافه حضرت ابولفضل العباس سبزه ويا سياه بوده است از فضايل آن حضرت كاسته نمي شود والبته ما هم نبايد به زيبائي هاي ظاهري ائمه توجه كنيم واز چهره هاي كريه دشمنانشان به عنوان انسانهاي زشت روياد نمائيم آنها زشت كرداروزشت سيرت بودند ولي ممكن است زيبا چهره بوده باشند .اگر كسي زيبائي ظاهري هم داشته باشد براي او اولويت وامتياز در مسائل انساني ومعرفتي محسوب نمي شود چون زيبائي ظاهري چيزي اكتسابي نيست كه زيبا روئي بنازد كه من زحمت ها كشيدم تا اين گنج را بدست آوردم ويا پسر كوچك منبر برادر خود فخر بفروشد كه چون من سپيد روي وتو سبزه روي هستي از من حقير تري ومن از تو به خدا نزديكترم .اگر اينگونه بيانديشيم ما نژاد پرستيم واپارتايد(نژادپرستي )راقبول داريم ومردي مثل نلسون ماندلا رابايد 27سال به جرم اينكه از مادري سياه پوست زائيده شده است در زندان افكنيم ومردي چون هيتلر را كه سپيد چهره بود حرمت نهيم .مسئله نوراني بودن چهره با زيبا بودن چهره تفاوت اساسي دارد اين مساله به تربيت باطن وتهذيب نفس و..... ارتباط دارد واكتسابي است .ان اكرمكم عندالله ..........
چه دل است این دل من
که زیک لرزش اشک
بررخ رهگذری
یا زنالیدن مادر به فراق پسری
دل من می شکند
چه کنم .؟
دلم از سنگ که نیست !!
گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه دل است این دل من ؟
که زتردی چو یکی ساقه تاک
بشتابی که تگرگ
بشکند ساقه واز هم بدرد پیکر برگ
یا به آسانی یک شاخه گل می شکند
چه دل است این دل من ؟؟
هرکجا اشک یتیمی رنجور
میچکد بر سر مژگان سیاه
هرکجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده براه
دل من می شکند
چه کنم ؟؟
دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه دل است این دل من ؟
به مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش
یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش
جانم آید به خروش
ور ببینم پر خونین کبوتر ها را
یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش
دل من می شکند
حالت دخترکی کوچک تنها وفقیر
که به حسرت کنداز شیشه اشک
به عروسک نگه گاه به گاه
وز دل تنگ کند ناله وآه
دل من می شکند
چه کنم ؟؟
دلم از سنگ که نیست گریه در خلوت دل ننگ که نیست
ناله پیرزنی دست تهی که ندارد نفسی
ضجه مرغ اسیر
که کند ناله به کنج قفسی
هق هق مرد غریبی که بلا دیده بسی
حالت دخترزشتی که زشرم
روندارد به کسی
دل من می شکند
هرکجا درنگه تازه نهالانی خرد
از ستیز پدرو مادر خشم آلوده
می وزد بوی طلاق
وز پراکندگی عائله ای برخیزد
در سرا٬ بانگ فراق
دل من می شکند
چه کنم ؟؟
دلم از سنگ که نیست ! گریه در خلوت دل ننگ که نیست
چه دل است این دل من ؟
دلم از ناله مرغان چمن می شکند
استاد مهدی سهیلی
تقدیم به دختران کرمان وبم
مادرها شبیه ترین موجودات به خداوند اند .مهربانی وصبر وآفرینندگی وشکوه واشتیاق و.....اگر یک قدم ورداشتی او صد قدم ورمیداره وخلاصه خیلی چیزاشون شبیه خداست .بخشیدن بدون توقع از مهمترین خصوصیاتی است که مارد وخدا را شبیه می کنه می بخشه اما توقع نداره .تا حالا دیدی مادری منت سر بچه اش بذاره که من تو را درشکم خویش نگه داشته ام واز شیره جانم به تو داده ام و تو متولد شدی واولین کسی را که گاز گرفتی من بودم .بشر نسبت به خدا هم همینطوره تا حالا توجه کردین ؟ یک بچه کوچک که تازه میخواد دندون دربیاره اولین کسی را که گاز میگیره مادرشه .ومیخواد بهش بگه که من دندون در آوردم منو فراموش نکنی ویا یادت باشه من هستم .بشر هم وقتی اولین اندیشه ها از بودن را در خودش می بینه شروع می کنه به گاز گرفتن پستان مادری که شیرش داده .(گاهی انکار ٬گاهی عصیان و....) در واقع منظوری نداره فقط می خواد ابراز وجود بکنه وبه خدا بگه من دندون در آوردم خداوند هم مثل مادر بهش لبخند میزنه ومیگه ای شیطون منو گاز میگیری دیگه بهت شیر نمیدم برو غذا پیدا کن وبشر شروع میکنه به تلاش وتکاپو وگاهی در این تلاش وتکاپور حتی مادرش(خدا) را هم فراموش می کنه بعد وقتی دوباره گرسنه شد با گریه وزاری دنبال خدا میگرده وخدا هم دست رد بر سینه اش نمی زنه وبا با لبخند میگه بیا و می پذیرش .خدا عشق بازی می کنه با بشر این بشره که نمیدونه آنطرف کیه وچه میخواد .خیلی چیزها براش تلخه اما خوبش میکنه وبر عکس .فعسی ان تکرهو شیئ وهو خیر لکم و..........
عشق های دوران کودکی حال وهوای خاصی به آدم میدن . یادمه وقتی کوچولوبودم هر شب با یکی ازدواج می کردم که همون روز مدادشو بهم قرض داده بود ویا موقع افتادنم بهم خندیده بود ومن هم فوری عاشقش شده بودم البته بعضی از اونها بزرگ بودن ومنو بغل می کردن ومی بوسیدن ومن بیشتر به اونها فکر می کردم چون اونها بلد بودند نون بپزندونون گرمی بدن دست آدم تا سردش نشه ویا دست آدمو بگیرن ببرن خونه که بارون خیسش نکنه ویا وقتی با یکی دعوا می کردم واز عهده طرف مقابل بر نمی آومدم ما را جدا می کردند ومن میدونستم اگه عاشقم نبودند نمی اومدن دنبالم که ببینن بابچه هادعوا می کنم ویا یه ظرف غذای گرم میاوردن خونه مون ومن وبقیه بچه های گشنه شکمی از عزا در می اوردیم خلاصه عاشقی های من هرروز رنگ وبوی خاصی داشت گاهی وقتها هم عاشق دختر کوچولوئی می شدم که موقع بغل کردنش روم می شاشیدوپیرزن همسایه می گفت بچه ها هرکی را دوست دارند روش می شاشن ولیبعدش خسته میشدموحوصله ام سر می رفت تااون بزرگ بشه اخه من می خواستمزود زن بگیرمومردبشم وبرای بچه هام میوه ومداد وکت گرم وکفش نرم بخرم اماحیف شدچون حالاهمه چی عوض شده چون گرونی نمیذاره برای بچه هام چیزی بخرم اما مگه من بزرگ می شم باز هم هرروز عاشق می شم هرکی بهم بخنده و...........(برای مهاجر دوردست)
به نظر شما نمایندگان کهگیلویه می خواهند چه بکنند؟
این سئوالی است که امروزه ذهن هر شهروندی رادر شهرم به خودمشغول داشته وبرای همشهریهایم می نویسم که به وبلاگم سر می زنند در واقع خصوصی است وبرای همه اهل بلاگفا نیست.
شهرستان کهگیلویه دیر زمانی است در استخرمحرومیت به شناگری مشغول است اما این وضعیت شناگری است که در حال غرق شدن بی فریاد رس است. که بی فریاد رسی آن به بی کفایتی دولتمردان ربط دارد زیر اگر دولتی به برنامه ریزی وبرنامه پذیری اعتقادداشته باشد احتیاجی به هیاهو وجنجال وقشقرق به راه انداختن نماینده ای شهرستان نیست ونماینده هر شهرستان نباید به عنوان مدافع حقوق شهرستانش وارد مجلس شود واگر آدمی کم خردویاناتوانی باشد سهم شهرستانش کم باشدواگر آدم توانمندی باشد سهم شهرستانش بیشتر باشد این ساختار غلط است ودولتی که چنین ساختاری دارد از نظر اینجانب بی کفایت محسوب می شود . از سوئی دیگر نمایندگان در چنین دولتی سعی برآن دارند یکی از مسئولین بلند پایه رابه شهرستان بیاورند واو هم دست به جیب ببردومقداری اعتبار به طرحهایی بدهد که قبلا توسط گماشتگان نماینده در شهرستان مهم قلمداد شده اند .از دیگر سومقامات بلند پایه نبایدپولی بصورت تنخواه گردان دراختار داشته باشند تا ماننددوره کورش و......تازمان قاجاریه به شهری دعوت شوندوچند نفر مجیزشان را بگوید وآنها هم دست در جیب مبارک کنند وپول نفت بی زبان را صله وانعام بدهندودل رعیت از این مجیز گوئی وهلهله واستقبال خشنودشودوگره از کارشان گشوده شود .وعادت کنند به مجیز گوئی واستقبال گرائی واستقلال ستیزی ودور مقامات آمده هروله کنند ومقامات آمده همفکر کنند عجب مسئولینی هستند وعجب محبوبیتی دارند همه اینها غلط است ومسئولین ٬!!! نماینده من بی زبان وفلان ثروتمند اردبیلی وخراسانی وشیرازی ومازندرانی وفلان صاحب نفوذ هستند ومن که به آنها رای دادم می بایست درخانه ام به امورات شخصی ام برسم وآنها کارهای شهر من واستان من وکشور من وسایر کشور ها رابه نمایندگی از من به سرانجامی نیکو برسانند واگر غیر از این باشدکه هرروز من باید دور ماشین های مسئولین هروله کنم وبرایشان نامه بنویسم واو هم مشکل مرابصورت خصوصی در رسانه ها مطرح کند !!! او وکیل من نیست !!! وفقط می خواهد خودنمائی کند ومرا هم به عنوان یک شهروند مستحق داشتن خواسته هایم ندانسته وفکرش این است که باید من هرروز زنگ بزنم ونامه بنویسم وپیگیری کنم و.....این ساختار غلط است سررشته از دستم نرودبعدادر این مورد صحبت خواهم کرد .
اما افغانستان:
به نظر شما در مجلس یک دست با مردان مقتدری مثل باهنر و.......کدامیک از نمایندگان کهگیلویه این توان رادرخودمی بینند که بتوانند از خرس بودجه موئی برکند وبرای مردم مظلوم کهگیلویه که به استضعاف کشیده شده اندبه ارمغان بیاورد .چون استضعاف ما نه از جنبه استعداد ونداشتن توان بالقوه توسعه است بلکه به دلیل نداشتن (مردی به قلعه )به قول فرهنگ فولکولریک یا عامیانه استکه باز برمی گردد به همان ساختار غلط سیاسی واجتماعی.؟؟؟؟؟؟
واماافغانستان:
به نظر شما کدامیک از کاندیداهای شهرستان سابقه اجرائی دارد ودر شرایط موجود توانسته است توانائی خود را به منصه ظهور وبروز برساند وسعی بلیغ در زدودن غبار محرومیت از چهره شهرش ویاروستایش کرده است.یادمه یک روز پیش یکی از مدیران بلندپایه استان نشسته بودم با شکمی نه چندان قابل تحمل که بیچاره برای برخواستن جلوی ارباب رجوع که آنروزها مد شده بودمشکل داشت از قضای روزگار مشارالیه مسئولیت برنامه ریزی اداره مربوطه راداشت حقیر هم عرض کردم چراورزش نمی کنیدو..؟گفت : اتفاقا چربی وفشارم بسیار بالاست ٬مدتهاست تفریحی نداشتم بچه هایم از دستم عصبانی هستندو....گفتم بنده خدا شما که توان برنامه ریزی برای خودت وخانواده ات را نداری چگونه می توانی برای یک شهر ویا استان برنامه ریزی کنی ؟البته اثبات شیئ نفی ما ادانمی کند یعنی این حرف مطلق نیست که هرکس چاق است توانائی مدیرت نداردوهرکس لاغراست مدیر است .؟؟؟؟
واما افغانستان :
به نظر شماکدامیک از کاندیداهای شهرستان اندیشه همفکری وجذب افکار توانمند وهمکاری باآنها برای زدودن محرومیت را دارندوحاضرندنوای مخالف مطربان دور وبر خویش رابشنوند ویاباکسی که سابقه مدیریت در جناح قبلی دارد برسر یک سفره بنشینند(مگر به حکم اجبار وپرروئی وکم رائیی )واز توان مدیریتی مشارالیه که عده زیادی رابرای طرفداری از فلان کاندیدبه خاک سیاه نشانید(یا به قول سیاسیون استان باآنها برخوردکرد). ؟؟؟؟؟ استفاده کندوتجربیات تلخش پند بگیرد
واماافغانستان:
به نظر شما کدامیک از کاندیداهای شهرمان فکری نو اندیشیده وویا توانمندیهای شهرستان رامطالعه کرده وراههای برون رفت از گرداب توسعه نیافتگی راکشف کرده ویا با متخصصین امر مشورت کرده وراهکاری برای این امر مهم اندیشده اند ؟؟؟؟؟؟
واما افغانستان :
به نظر شما کدامیک از کاندیداهای ما نقاط قوت ونقاط ضعف شهرمان را بررسی کرده واولویت بندی کرده و مسئولیت بعضی از کارهای فعلی وبعدی اش رابه تیمش تفویض کرده وآیا تیمی برای اینکار دراختیاردارد؟؟یا اینکه می خواهدبعد از اینکه شاهین اقبال برشانه اش نشست بنشیند وفکر کند که حالا چه خاکی تو سرم بریزم .ومثل بعضی ها ازمیانگین سنی تیمش سخن به میان آوردوبرآن ببالدو....؟؟؟؟
واماافغانستان:
به نظر شما اگرکسی در هزاره سوم میلادی که همه به این نتیجه رسیده ا ند که زمین آنقدرکوچک هست که امروزه آنرا دهکده جهانی می نامندچه رسد به شهر واستان وبخش و.....فکر همیاری وهمکاری در سر نداشته باشد آیا می تواند خودبه تنهائی باخانواده اش بار این مسئولیت سنگین را که قبلا بردوش دیگری بوده است واو هم خسته وکوفته ومایوس آنرا برزمین گذاشته است به کارونسرای بعدی برساند تاقطاع طریق آنرابه غارت نبرند.(در ساختار غلطی که هرکه نتواند بودجه برای استانش برباید دیگران آنرا پارک وشهر بازی وویلاو ......می کنند تا زیلائی وبهمئی وآجم وزیرناو..........بی امکانات وبی پل وبی کتابخانه وبی ......باشند .آیا میدانید تنها دو کتابخانه در روستاهای شهرستان کهگیلویه است ؟!!!!!چرا بچه های ما به مواد مخدر ودعوا و.......روی نیاورند .یادمه در موقع دریافت جا یزه فدریکو فلینی محسن مخملباف در سازمان یونیسف بسیار زیبا گفت : اگر به جای این همه بمب که برروی افغانستان برای ریشه کن کردن تروریسم ریخته شد کتاب ریخته بودند اکنون ریشه تروریسم خشکیده بود
واما افغانستان :
به نظر شما در این وانفسای بودجه های غیر شفاف (به قول رسانه ملی ) که جز کلی گوئی کاری در آن صورت نگرفته کدامیک از کاندیداهای ما می توانندریزه کاری های آنرا دریابند و پروژه های ملی وملی استانی شده واعتبارات عمرانی وزیر بخشها ویارانه ها و.....تجزیه وتحلیل کنندوخیر وصلاح شهرستان را از این فضای مه آلود بودجه بیرون بکشند .
واما افغانستان :
مدت زیادی است که در شهرستانهای ما به مردم بیکار وگرسنه ماهی داده می شودتا امشب را سیر بخوابند وبه جان مسئولین دعا کنند کاری که در کشور همه گیر شده است وهیچ کس نمی اندیشد این فرد بیکاری که امشب ماهی خورد(کمک مالی دریافت کردیا از طرف رئیس جمهور برای نامه ای که نوشته بودیا از طرف نماینده پسرش در یک شرکت خدماتی مشغول به کار شد با لفط خدا کریمه )فردا نیز گرسنه می شود واندیشیده که باید ماهی گیری به آن یادداد نه ماهی خوری .
اما واما : همه ما منتقدین خوبی هستیم یعنی وقتی در مسند قدرت ننشسته ایم چه نقد ها که نمی کنیم و وقتی به قدرت می رسیم یادمان میرود که چه گفتیم
استن این عالم ای جان غفلت است هوشیاری این جهانرا آفت است
وبیشتر ماها وقتی منتقد هستیم که می اندیشیم چرا ما برمسند نیستیم وبرای کم سهمی خودمان از این خوان یغما ناراحتیم ؟؟؟!!!!
پیشنهاد به کاندیداهای محترم :انقلاب بسیاری از کشور ها قبل از موفقیت در کشوری بیگانه برنامه ریزی شد و وکیل٬ وصی وقاتل ومقتول مشخص شدوبه قول سیاسیون کابینه در غربت یا در تبعید تشکیل شد که پس از به نتیجه نرسیدن سر درگم نباشند وندانند چکار کنند.شما این را از نظر دور مدارید سهم ماهم محفوظ باشه به خاطر پیشنهاد ؟؟!!!!
پیشنهاد دیگر :خواهش می کنم هر کاندید برای هر موضوع یا حداقل برای موضوع های زیر تیمی تشکیل بدهد:
بهداشت مشکلات وراهکارها ٬ توسعه ٬مشکلات وراهکارها ٬فرهنگ مشکلات وراهکارها ٬ ارتباط وحمل ونقل مشکلات وراهکارها ٬ تعامل های بین استانی برای صادرات وواردات وهمکاری ٬ مشکلات وراهکارها ٬ بخشها مشکلات وراهکارهای برون رفت از آن ٬و بخش هاوروستاها توانمندیها ٬ مشکلات وراهکارها ومهمتر از همه نیروی انسانی مشکلات وراهکارها وشناسائی آنها واستفاده از استعداد های آنها .این همه استعداد واین همه مشکل گره کجاست ؟؟.چرافرزندان این مرز وبوم در صنعتی شریف وامیر کبیرو ......این چنین اند ودر وطن خویش غریب ومهجور ؟؟!!!
شرح این هجران واین خون جگر این زمان بگذار تا وقتی دگر
که ازدهان تو آب میخورد
برای دخترم که گرمای زمستان زندگیم است
وبهانه ای تازه برای زیستنم

من آبگیر صافیم
اینک به سحر عشق
از برکه های آئینه راهی به من بجو
درسیاهی پیچ در پیچ گیسوان شهر
بی هیچ نشانی از گذشته دیروز
می لولم در خویش
وهیاهوی بوق ها وآژیرها
کبوتران نامه بر را
برای همیشه از خاطر شهر برده است
سیاهی در سیاهی خفته
واز الماس ستاره ها خبری نیست
در بازارها دروغ می فروشند
با مشتریان قطار بسته
یا نیست هیچ نشانی
از سم اسب ها ومادیان ها ی گسسته یال
برگذر گاههای سنگی
گم گشته است گوئی
بوی نان گرم
همپای شیهه اسب های سپید
در هیاهوی بوق ها وآژیر ها
خواهم گریخت روزی زین شهر پر هیاهو
تا فراسوی دشت های خشک
تا بدآنسوی دره های پرلجن
بی توشه ای وکوله باری
خواهم گریخت روزی
با پایی از پولاد آبدیده
بی هیچ نشانی از گذشته خویش
خواهم گریخت روزی
زین شهر پرهیاهو
از سیاهی راهها
وخانه های بی حوض
وچهره های عبوس بدهکار
خواهم گریخت روزی
زین شهر پرهیاهوی پر غبار
که از بابونه و آویشن تهی است
ماسیده است گوئی
بر چهره ها غبار غصه های دیر پای
خواهم گریخت روزی
زین شهر نابجای درون ریش
از تو از ما از خویش