می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
در منطقه هورالهویزه روی یک سنگر فیبری با حسین ربیعی نگهبانی میدادیم .گاهی وقتها حوصله مان سر می رفت وسر به سر همدیگه می گذاشتیم .حسین بچه بامعرفتی بود .گاهی من خوابم می برد وحسین نهایت تلاشش را می کرد که وقتی من خوابم کاری نکند که من بیدار بشم.حسین بنده خدا که میخوابید من دلتنگش می شدم تا بیدار بشه .این خوابها عوض همه روزهایی بود که صدای گلوله ها وخمپاره ها نمی گذاشت خواب به چشم های خسته ما راه پیدا کنه .یه روز که تن ماهی گرم شده بوسیله گرمای هور را روی چفیه گذاشته بودیم با نان خشک های خیرالموجودین (من اسم اونها را گذاشته بودم )بخوریم .مشغول خوردن بودیم که حسین گفت: عباس تکون نخور .ترسیدم گفتم :چی شده ؟گفت:مار... .راحت شدم .گفتم :نگران نباش مارهای اینجا بی آزارند .حسین می خواست ماررا بکش ولی من اجازه ندادم .خودم قبلا از مار خیلی می ترسیدم ولی از وقتی فهمیدم از ۲۲۰۰نوع مار فقط ۲۰۰نوع آن سمی است وبقیه بی آزارند ترسم ریخت .وهروقت تو خونه کسی مار بود من می رفتم واونو می گرفتم وبا حسی قهرمانانه آنها را نجات می دادم واین شده بود وسیله ای برا ی ابراز وجود .بگذریم ماری بسیار زیبا وخوش خط وخال از کنار پای من لغزید و ولای پوشالهایی که ما برای استتار دور سنگر گذاشته بودیم پنهان شد .عصر صدای تیرهایی که زوزه کشان وبی هدف از کنار سنگر می گذشتند وانگار از تو مغز ما عبور می کردند قرار هردوی ما را گرفته بود .حسین کمی نگران بود گفت :عباس من از مار می ترسم .من قانعش کردم که مار بدون اجازه خداوند هیچ کسی را نیش نمی زنه وبنده خدا باورش شد .شب که می خواستیم بخوابیم وزش با باعث شده بود گرمای هوا کم بشه ولی از بس تو سنگر روی آب اینور اونور رفتیم مثل دریا زده ها حالمون بد شده بود .من کمی حالت تهوع پیدا کرده بود .ولی به هر حال خوابمون برد .وقتی می خواستیم برای نماز بیدار بشیم احساس کردم حسین برای بیدار کردنم چیزی خنک را کنار گوشم گذاشت که ناگهان لا تتحرک سربازی عراقی منو از خواب پروند .بلند شدیم از خواب ناز به آغوش باز سربازی عراقی که باد مارا میهمانش کرده بود .بند سنگر بازشده وما را به سمت سنگر کمین عراقی ها روانه کرده بود .حالا ما اسیر سربازی عراقی بودیم که بدون هیچ زحمتی دو نفر ایرانی از جیش خمینی اسیر داشت .ما را بست وسنگر را هم بست که جایی نرود ورفت گوشه ای دراز کشید .نزدیکای ساعت ۷صبح خوابی که از اول شب تو چشمش لانه کرده بود کار خودش را کرد .البته ما اگه تکون می خوردیم بیدار می شد چون سنگر خودش هم خیلی بهتر از سنگر ما نبود وقایقی بزرگتر از قایق شناور من وحسین بود .نمیدانستیم چطوری خودمون را نجات بدیم .تنها کاری که از دست دو نفر دمر خوابیده بسته می آید خوابیدن وسپردن خودشون به دست تقدیره .ما هم همین کارو کردیم که ناگهان با صدای فریاد مرد عراقی تنومند از خواب پریدیم .ماری بی زبون گردنش را نیش زده بود وداشت لای گونی های سنگر قایم می شد .بیچاره از شدت درد وترس به خودش می پیچید ما هم هرچه تلاش کردیم نتوانستیم دستهایمان را باز کنیم .در حالی که داشت بی جان می شد اشاره می کرد کمکم کنید وسرنیزه اش را نشان میداد .با زحمت هرچه تمام تر خودم را تا نزدیکی هایش رساندم ناگهان این فکر از ذهنم گذشت نکند بخواهد مارا بکشد بعد بمیرد .جلو رفتم به سختی دستم را باز کرد وبیهوش شد .با سر نیزه جای نیش مار را کمی بریدم ولی چون کنار رگ های گردنش بود نمی توانستم به راحتی این کار را انجام دهم .هرچه توانستم زهر را مکیدم وتف کردم ولی سودی نبخشید .رفتم حسین را باز کردم .خواستیم کنار سنگرش لای نیزار خاکش کنیم ولی منصرف شدیم .هرچه خوردنی داشت برداشتیم وبا تکه چوبهایی شکل پارو سنگر را به سمت جایگاه خودمان کشاندیم .دردل احساس عجیبی نسبت به سرباز عراقی داشتم .می دیدم در دم دمای مرگ چقدر مهربان ومظلوم شده بود .نمی دانستم برای رهائی خودش دستهایم را بازکرد یا اینکه نزدیکی به مرگ این حس را دروجودش ایجاد کرده بود که من را آزاد کند .به محل خودمان رسیدیم .باد متوقف شده بود ما هم از مرگ واسارت رها شده بودیم .چیزی که هنوز ذهنم را مشغول کرده است .حضور مار وجود باد ومرگ عراقی است .بعد از آن من وحسین هردو به تقدیر معتقد بودیم وبرای تسکین خودمان هم که شده بود می گفتیم اگر قرار است برویم می رویم .البته تا چند روز ناراحت بودیم ودر عین حال وضع خورد وخوراکمان خوب بود .
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم " اثر پائولو كوئيلو
نمی دانستم چگونه چرخ زمان را به جلوهل بدهم تا ساعت ها زودتر حرکتت کنند وبتوانم فریبا را در خیابان سپاه ببینم .احساس می کردم بچه های مدرسه ومعلمین وهمه می دانند که چه حالی دارم .لازم بود یکی از بچه ها منو نگاه کنه ،فکر می کردم از همه چی خبر داره .حال بچه ای را داشتم که لباسی نو به تن کرده وفکر می کنه همه مردم میدونند این لباس را مامانش براش خریده وخیلی هم دوستش داره .نمی دانم کلاسها چطوری تموم شد .باران گرمسیری به شدت هرچه تمام تر باریدن گرفت .مثل باغبانی که نگران شکوفه های درختانش باشه ،هربار باد وزیدن می گرفت دلم را به درد می آورد .چتر بزرگ داداشم را برداشتم ودر غرش رعد وبرق وهیاهوی شاخه های درختان به طرف مدرسه فریبا دویدم .میدانستم باران با گل تازه شکفته ام چه خواهد کرد .کنار پارک امام خمینی خورشیدی را دیدم که زیر باران راه می رفت وگونه هایش چون لُپ بچه تب کرده ای در حرارت شرم قرمز شده بود .اولین باری بود که میخواستم صحبت کنم خیس خیس بودم سرما وبارش باران کمک می کرد تا عرق شرم را پنهان کنم .فریبا چون نیلوفر باران خورده ای که در شب بدرخشد در چادر سیاهش می درخشید .باد وباران لباسها وچادرش را به بدن زیبایش می چسباند وزیبائی اش را دو چندان می کرد .چتر را باز کردم ،وقتی مرادید که ینگونه سرآسیمه خودم را به او رساندم می توانست از علاقه بی حد وحصر من به خودش اطلاع پیدا کند .هرچه خواهش کردم زیر چتر بیاید نپذیرفت .چتر را روی سرش رها کردم ،چتر را گرفت ،کمی که در باران راه رفتم ،دلش سوخت واشاره کرد بیا زیر چتر ،من از خدا خواسته پریدم وچتر را از دستش گرفتم ومثل شاهزاده های چینی که برایشان چتر می گرفتند ،چتر را روی سرش گرفتم وسعی می کردم فاصله ام را با او حفظ کنم که ناراحت نشود وبه همین خاطر بیشتر بدنم زیر بارون بود ولی مهم نبود .ترس همراه با هیجان واضطراب هیاهویی در وجودم برپا می ساخت که کلمه ای برای توصیفش نمی یابم .همه اش نگران بود کسی ما را ببیند .البته این نگرانی بیشتر برای من بود از آن جهت که پسر عموهایش وبرادرانش همیشه مواظبش بودند .مواظبت از هرگونه تماس تنها چیزی بود که برادران غیور دختران در شهر ما آموخته بودند .خودشان می توانستند کسی را دوست داشته باشند اما خواهرانشان هرگز این آزادی را نداشتند واین عدالت در همه کوچه ها وخیابانها تسری پیدا کرده بود حتی در خانه ما .وقتی خواهرم از محمود خوشش امده بود می خواستم او را با چاقو سر ببرم .شب کتابی خواند در مورد آزادی وتساوی حقوق زن ومرد اشاره ای شده بود .ناگهان متوجه شدم اگر فریبا قراراست آزادی داشته باشد تا مرا دوست بدارد پس خواهرم هم می تواند دیگری را دوست بدارد .اولین چیزی به به ذهنم رسید این بود که میان عشق من وفریبا با عشق محمود وخواهرم تفاوت بسیار است .نمی توانستم بفهمم علاقه محمود به خواهرم چه دلیلی دارد .خواهرم هیچ امتیازی بردیگران نداشت ودختری کاملاً معمولی بود.ولی فریبا را خداوند در دیگ دلبری برای من بار گذاشته بود .مدتها گذشت تا توانستم خودم را مجاب کنم که خواهرم می تواند دروجود دیگری همان حسی که من به فریبا داشتم را ایجاد کند .اما دیگر محمود بنده خدا شهید شده بود ومن همیشه از حرفهای ناپسندی که برای توجیه غیرتم پشت سر محمود گفته بودم پشیمان بودم .فریبا بیشتر نگران روزهای آینده ومحدودیت هایی که می توانست از طرف خانواده اش برای ما ایجاد شود بود .مثل شبنم صبح گاه پاک ومعصوم بود .هیچ نگاه هرزه ای نتوانسته بود توجه او را جلب کند ،چنان مردانه وبا صلابت راه می رفت که احساس می کردی پهلوانی در چادر به طرف مدرسه دخترانه در حرکت است .هنگام راه رفتن به احدی توجه نمی کرد ،نمی توانستی بفهمی چطور چاله های خیابان را می بیند .نزدیک کانالی رسیدیم که شهرداری برای هدایت آبهای سطحی اطراف شهر احداث کرده بود تا روان آبها را به بیرون شهر هدایت کند . گل ولای وآشغالهای بالادست کانال به وسیله باران به درون کانال هدایت شده وراه عبور را تنگ کرده بود ،آب بالا آمده وسطح خیابانهای اطراف را پوشانده بود . (ادامه را در پست های بعدی بخوانید )
وقتی کسی خونه نبود من وفاطمه روی دیوارحیاط زندگی می کردیم .هرروز از خدا می خواستیم به هرد لیل که شده بچه ها هوای سفر به سرشون بزنه وبیرون باشند .ما هم از قبل بهانه ای برای آنروز تراشیده بودیم تا به قول شاملو : برشانه های من کبوتریست که از دهان تو آب می خورد عملاً انجام بشه .یکی از روزها که ما به بهانه کنکور تو خونه مونده بودذیم داشتیم با هم گپ می زدیم که کلیدی تو قفل در چرخید ومن وفاطمه از روی دیوار پائین پریدیم وقوزک پای فاطمه دررفت .شب که باباش به خونه برگشت وفهمید قوزک پاش دررفته از تعجب می خواست شاخ دربیاره .می گفت چطور میشه که همه اش توی خونه ای وهرروز یه درد سر جدید درست می کنی .اگه با بچه ها بیرون می آمدی چی میشد ؟ من موندم چطور روفرش راه میرفتی وافتادی وقوزک پات دررفته ؟ فاطمه بی زبون هم نمی تونست چیزی بگه .اختلاف بین من وپدر فاطمه سالهابود که پل ارتباطی ما را ویران کرده بود .من وفاطمه با عشق پنهانی خودمون می خواستیم این پل را ازنو بنا کنیم .گاهی که روی دیوار باهم سلام احوالپرسی می کردیم من به فاطمه می گفتم سلام بر استاد کار تعمیر رابطه های تخریب شده سرکار خانم فاطمه مهاجرنسب واون هم می گفت سلام بر عباس نظر باز مسئول بازسازی وبهسازی پل های ارتباطی وبا هم می زدیم زیر خنده . فاطمه بهترین آدمی بود که من می توانستم بشناسم وقتی حرف می زد انگار صدای نفسهاش تو سینه من شنیده می شد .وقت حرف زدن همیشه انگار دویده بود وناگهان ایستاده بود وشروع کرده بود به حرف زدن .تو دماغی ومهربان همانطور که خدا مهربونه حرف می زد .اینقدر ملایم ولطیف حرف می زد ، مثل اینکه همیشه یکی به حرفهای ما گوش می داد.من بارها حرفهاشو نمی شنیدم ومی گفتم هرچی تو بگی وناگهان صدای خنده اش منو متوجه اشتباهم می کرد .پرسیدم فافا تو را خدا چی گفتی ؟ می گفت وقتی تو چشمام نگاه می کنی بازهم سربه هوایی وبه حرفهام توجه نداری من گفتم حاضری زنم بشی ؟ باهم زدیم زیر خنده .خنده هاش هم متفاوت بود وملایم ،همراه نفس های کوتاهش ،حریص تر می شدم وبیشتر بهش توجه می کردم .شاید فاطمه قصداً اینکارو می کرد تا من بهش نزدیک بشم وبوی عطر تنش راحس کنم وهرگز پا از کمند عشقش بیرون نذارم .نمیشه کسی فاطمه را فراموش کنه با آن مژه های بلند وچشمان زیبایش وشکوه اهورائی ومتانت ومهربانی خداگونه وهمنفسی هایش وهمراهی هایش افسوس ...........به قول حسین پناهی :همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادته .صبح روز جمعه که می شد برای هفته بعد دعا می کردم واز خدا می خواستم هرچه زودترچرخ زمان را به حرکت در بیاره تا جمعه دیگه برسه .بازمی لرزد دلم دستم باز گویی در هوای دیگری هستم .های نخراشی گونه ام را تیغ و..............خودم را با عجله مرتب می کردم .برق رژ صورتی وکالباسی اون تو درخشش آفتاب برآمده از دیوار خانه همسایه منو شکوفا می کرد .گاهی فاطمه تو حیاط خونه شون موهاشو خشک می کرد وموهای نازکش روی شونه هاش پهن می شد .من دزدکی دید می زدم ویه جای مخصوص برای اینکار درست کرده بودم .توی هر سانتیمتر مربع از پوست سرش هزاران مو روئیده بود .هرچیزی که مال فاطمه بود وباشه دوست دارم در موردش صحبت کنم .مثل اینکه موجودی سیری ناپذیر در وجودم هست وهمه اش منو مجبور به تعریف وتمجید از فاطمه می کنه .وقتی کسی را می دیدم دلم می خواست براش از خوبیهاش تعریف کنم .خدا منو درست کرده بود که فاطمه را به دیگران بشناسانم ودیگه هیچ تقدیری جز این نداشتم .خیلی مهربان وبا وقار بود .انگاروجودش قند بود ومن با دهانی تلخ مزه اش را فهمیده بودم .وقتی آدم دهانش تلخ باشه می فهمه مزه قند چطوره ! اگه مربا بخوری وپشتبندش قند بخوری اصلاً متوجه مزه قند نمی شی .قند یعنی شیرین شیرین شیرین که آدمی را را از تلخ کامی نجات بده .آخه چیزهای تلخ کام آدمی را تلخ می کنند ووقتی کام آدم تلخ بشه نمی دونه چیکار کنه .تجربه تلخ عشق بی سرانجام فریبا منو تا پای مرگ کشانده بود .هرشب آرزوی مرگ می کردم .یه روز صبح که کسی خونه نبود یواشکی از دیوار خونه همسایه بالا رفتم تا توی خونه را دید بزنم ونگاهی به باغچه بیاندازم .عطر گلهای باغچه همسایه شبها منو مست می کرد وپدرعصبی ام به جای لذت بردن شروع می کرد به دندان قروچه وعصبانیت هایی که به ما هم سرایت می کرد .من فکر می کردم خانواده مهاجر نسب بدترین آدمهای روی زمین هستند واصلاً نمی شد درموردشون فکرای خوب کرد .من از دوره دبستان یادمه که همیشه اونها خوب نبودند .بابام می گفت اصولا اینجور آدمها همیشه بد هستند وموجب بدبیاری هستند .پدرم خیلی متعصب بود وخواهرم را نمی گذاشت فوتبال ببینه .می گفت نگاه کردن به فوتبال مکروهه .می گفت خدا آدم را درست نکرده که به لهو ولعب مشغول بشه وبه این آیه استناد می کرد,, ما جهان را عبث نیافریدیم .من تا دوره دانشگاه نتونستم بفهمم که حق با منه یا پدرم ولی ازروی لجاجت هم که شده بود مخالفت می کردم .بچه های همسایه به خانواده ما می گفتند طالبان ومن هم از اینکه من مثل طالبان فرض می کردند بی نهایت متنفر بودم وبرای همین هم همیشه ادای آدمهای دیگه را در می آوردم هرچند به حقانیت تفکر خودم پی نبرده بودم .فریبا چشم منو به دنیای جدیدی باز کرد .دنیایی که زندگی را برای دیگری بخواهی نه برای خودت .وقتی اولین بار چشمم به فریبا افتاد ،دلم هری ریخت پائین .اما نمی تونستم جلو برم وبگم من پسر حاج نظر بازم وازت خوشم اومده .مطمئن بودم کار به رسوائی میکشه .فکر می کردم مردم برای اینکه حال مارا بگیرند محبت منو توی بوق می کنند وهمه جا جار می زنند که پسر حاج نظر باز عاشق شده وقاه قاه می خندیدند .فردای آنروز بدون اینکه تصمیم بگیرم سر راهش سبز شده بودم وتو چشماش نگاه کردم .فریبا قصدا سرش را پائین انداخت ،زیبائی او دوچندان می شد خودش می دونست وقتی پائین را نگاه کنه زیبا تر جلوه می کنه .اولش من فکر می کردم دختر باید سر به زیر باشه ولی کمی که فکر کردم دیدم توی تله افکار بابام افتادم .راستش من دلم می خواست همه پدرها این شعررا به دخترهاشون یاد می دادند که: کاش معشوقه زعاشق طلب جان می کرد تا که هر بی سروپائی نشود یار کسی .مثل اینکه پدر فریبا هم اینو می دونست که روی سپر عقب وانت قدیمیشون نوشته بود . ناخودآگاه دنبال فریبا راه افتادم که شانه ام به سختی به چیزی خورد وکیفم افتاد .وقتی وسایلم را جمع کردم ،دیگه خبری از فریبا نبود.دنیای قبلی ام داشت رنگ عوض می کرد ومن خوشحال بودم که دارم مثل سایر مردم می شم .راستش احساس خوبی داشتم که تو خونه با دیگران تفاوت دارم .احساس می کردم این تفاوت منو شبیه دیگران می کنه .واین برای من یه امتیاز محسوب میشد .پدرم منو ناخلف صدا می کرد ومی گفت من به دائی مامانم رفته ام لاابالی وبی توجه .صدای خشن پدرم که با لحن آمرانه دستور می داد. بچه ها نماز ،از کوچه باغهای خلوت عشق بازی با فریبا منو بیرون می آورد.ناگهان از خودم می پرسیدم اگه رویا اینقدر شیرینه نمی خوام بیدار بشم حتی برای نماز .استغفرالله گفتم وبلند شدم .بعد از پدرم به نماز ایستاد م ،چه نمازی همه اش رویا بود .در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد .ازخدا خواستم منو به فریبا برسونه .خدا هم خیلی مهربونه .انگار منتظر خواهش من بود تا هرچه زودتر کارها را رو براه کنه .همون روز وقتی سر راه فریبا سبز شدم ،برای لحظه ای ایستاد وتوی چشمای من خیره شده وگفت: چرا هرروز سر راه من سبز می شی ؟ با اهن وتلپ ومن ومن آب دهنم را قورت دادم وگفتم : به خدا نمیدونم جون حاجی منظوری ندارم .گفت : قصداً اینجا نیومدی ؟ ناخواسته سر راه کس دیگه ای سبز نمی شی ؟.گفتم به خدا من اهل این حرفها نیستم .انگار می دونست اگه ادامه بدم خراب می کنم .گفت : می دونم بچه حاجی اهل این حرفها نیست .ولی تعجب می کنم چرا چند روزسرراه من که چند کوچه با محله اونها فاصله داره منتظر می مونه وتازه با درختهای توی کوچه برخورد می کنه ووسایلش پخش میشه وسط کوچه !خندید ورفت اما من دیگه نمی تونستم راه برم ونه می تونستم بمونم .دویدم تا خونه وبا عجله دررا باز کردم وخودمو انداختم روی تخت شروع کردم به خندیدن .متوجه نبودم ولی خوشحال بودم .احساس می کردم همه دنیا مال منه .
فردای آنروز قبل از اینکه حاجی صدام بزنه از خواب بیدار شدم .داشتم نماز می خوندم که حاجی وارد اتاقم شد وخیلی خوشحال شد .صبحانه را خوردم وآمدم بیرون .روی زمین بند نمی شدم
ادامه دارد
مینا برای گرفتن پرونده تحصیلی به مدرسه رفته بود ومن تنها توی خونه نشسته بودم .صدای زنگ منو از جا پروند پشت در یکی بود که انگار نمی دونست باید دستشو از رو زنگ برداره .با عجله رفتم درو باز کنم .گفتم شاید برای مینا اتفاقی افتاده باشه .روسری سرم کردم وبا لباس های توی خونه دویدم ودرو باز کردم وگفتم : چه خبرته دختر ؟ از پشت در به سرعت برق جوانی خوش قد وقامت بدون اینکه منو منتظر دیدنش بذاره پرید تو ودرو بست .هیکل خوش تراش وموهای بلند ولباسهای شیکش نشون میداد که حداقل چند سالی بدنسازی می رفته وحسابی میدونست چطوری به خودش برسه .با یک نگاه معصومانه روبه من کرد وگفت : خیلی معذرت میخوام جونم در خطر بود وچاره اي نداشتم .انگار چیزی تو وجودم بهم گفت در خونه شما رابزنم .من هم با مهربانی گفتم خواهش می کنم اشکالی نداره نگران نباشید.رفتم ولباسمو مرتب کردم وبا دوتا لیوان شربت گل سرخ برگشتم .بعد از خوردن شربتها که از گلوی زیباش پائین می رفت تمن با ترس ولرز تعارف کردم بريم داخل خونه كمي استراحت كن تا مشکل بر طرف بشه .انگار زود بهش اعتماد كردم. با نزاکتی خاص وچشمانی که کمتر به من خیره میشد منو به خودش نزدیک می کرد .براش میوه وشیرنی آوردم وروی مبل روبروش نشستم .از ش خواستم برام بگه چی شده اما نگفت وشروع کرده به خوندن این شعر : خداوندا تو خود گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند .ولی من خود به چشم خویشتن دیدم که نامردان زخون پاک مردانت و........فهمیدم دلش از دست چیزی خونه واضطراب لحظه به لحظه چهره معصومانه وزیباشو جذابتر می کرد .من گاهی فکر می کردم خدایا میشه یه روز یه آدمی از در بیاد تو واین دل افسرده منو به خودش مشغول کنه .خودم باورم نمی شد که دارم دلبسته وقار وزیبایی وشخصیت کسی میشم که نمیدونم اسمش چیه .ازش پرسیدم چرا میوه نمی خوری اسمت چیه ؟چی شده ؟با آه حسرت باری گفت : عباس .دلم نمی خواست از جام تکون بخورم وداشتم همینجوی نیگاش میکردم ولذت می بردم ودر رویای همیشگی غرق میشدم وبه زندگی آینده و........فکر می کردم .صدای زنگ منو از سرزمین رویاها بیرون انداخت .بلند شدم وچادرمو سر کردم احساس میکردم عباس خودمونیه ونیازی به قایم کردنش نیست .گفتم : مینا خواهرمه فکر کنم مدرسه تعطیل بود برگشته .با نگرانی پرسید میتونم از پشت بوم خونه برم تو کوچه ورفع زحمت کنم .گفتم : نه عباس آقا شما مراهمید کجا میخواید برید من دوست دارم نهار خدمتتون باشم .بنده خدا نمی دونست جواب حرف منو چطوری بده که من درحالو به هم زدم ورفتم درو باز کنم .پرسیدم کیه ؟مینا از پشت در گفت درو بازکن منم .دروباز کردم وبه طرف خونه برگشتم منتظر مینا نموندم دلم میخواست هرچه زودتر عباس آقا را متقاعد کنم که برای نهار بمونه .هنوز پله اولی را نرفته بودم که صدای خشن چند مرد از پشت سرم توجه منو به خودش جلب کرد .برگشتم دیدم مینا وچند نفر سرباز ویه درجه دار نیروی انتظامی توی حیاط خونه وايسادن وسربازا دارن پشت گلدونها قایم میشن .صدای برگرد درجه دار منو میخکوب کرد ناخودآگاه دویدم پیش عباس وگفتم ازدرپشتی برو بیرون مامورا عجله کن .عباس پابرهنه از درپشتی رفت بیرون که دوباره صدای خشن دستا بالا لرزه بر وجودم انداخت .دیدم عباس سعی میکنه از دیوار خونه همسایه بالا بره .صدای شلیک گلوله ای منو مثل نیروی قدرتمندی بیرون کشید دیدم عباس کنار دیوار افتاده .داشتم قالب تهی میکردم ،رفتم پیش عباس خون از لبهای زیباش روی ریشش می ریخت .انگار سالها بود می شناختمش بغلش کردم وسرش را بالا گرفتم وبهش گفتم نگران نباش خوب میشی .صدای خس خس عباس مثل شلاق تنمو داغ می سوزند.یه تيكه کاغذی را از جیبش در آورد وتو دستم گذاشت وانگشتامو با انگشتای بلندش به هم فشرد وچشماش سیاهی رفت وتو بغلم بیهوش شد .مینا سرآسیمه بهم رسید ومنو عقب کشید تا مامورای نیروی انتظامی عباسو بردارن وببرن .احساس میکردم روحم داره از قالبم بیرون میره فریاد میزدم ولش کنید .صدای مایوسانه درجه دار که می گفت تموم کرده منو از حال برد .وقتی بیدار شدم كه تو بغل مينا و نرگس خانوم زن علی آقا بقال آب قند می ريختند تو دهنم .گفتم تورا خدا بگید دروغه !! بگید خوابه !! بلند شدم ولباسهامو وارسی کردم .خون عباس یادگاری مونده بود تا برای همیشه توی رویا بمونم .یادم افتاد نامه عباس را بخونم ودستمو باز کردم ونامه مچاله شده را خوندم .من به پلیدی اجازه شکفتن نخواهم داد من زنده ام وزندگی یعنی مبارزه با فساد وتباهی من با بدي قهر وبه جانب آنان باز نمي گردم و....معلوم بود با دستپاچگی نوشته شده .آلان دوازده سال از اون روز میگذره ومن هنوز نمیدونم عباس کی بود وبرای چی کشته شد وبهت این موضوع منو آزار میده .گفتم شاید با نوشتن اين خاطره تلخ کمی آروم بشم .
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است . گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است ؟ درویش محترم ! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما ، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند !
بعد از مدت کوتاهی ، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام . من بدون کاسه گدایی چه کنم ؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم .
صوفی خندید و گفت : دوست من ، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من ، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند !
در دنیا بودن ، وابستگی نیست . وابستگی ، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند
( اين نوشته را از برادرزاده ام حسين عباس منش گرفتم ونميدونم از كجا پيداش كرده به هر حال از نويسنده اش متشكرم )