می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
در منطقه هورالهویزه روی یک سنگر فیبری با حسین ربیعی نگهبانی میدادیم .گاهی وقتها حوصله مان سر می رفت وسر به سر همدیگه می گذاشتیم .حسین بچه بامعرفتی بود .گاهی من خوابم می برد وحسین نهایت تلاشش را می کرد که وقتی من خوابم کاری نکند که من بیدار بشم.حسین بنده خدا که میخوابید من دلتنگش می شدم تا بیدار بشه .این خوابها عوض همه روزهایی بود که صدای گلوله ها وخمپاره ها نمی گذاشت خواب به چشم های خسته ما راه پیدا کنه .یه روز که تن ماهی گرم شده بوسیله گرمای هور را روی چفیه گذاشته بودیم با نان خشک های خیرالموجودین (من اسم اونها را گذاشته بودم )بخوریم .مشغول خوردن بودیم که حسین گفت: عباس تکون نخور .ترسیدم گفتم :چی شده ؟گفت:مار... .راحت شدم .گفتم :نگران نباش مارهای اینجا بی آزارند .حسین می خواست ماررا بکش ولی من اجازه ندادم .خودم قبلا از مار خیلی می ترسیدم ولی از وقتی فهمیدم از ۲۲۰۰نوع مار فقط ۲۰۰نوع آن سمی است وبقیه بی آزارند ترسم ریخت .وهروقت تو خونه کسی مار بود من می رفتم واونو می گرفتم وبا حسی قهرمانانه آنها را نجات می دادم واین شده بود وسیله ای برا ی ابراز وجود .بگذریم ماری بسیار زیبا وخوش خط وخال از کنار پای من لغزید و ولای پوشالهایی که ما برای استتار دور سنگر گذاشته بودیم پنهان شد .عصر صدای تیرهایی که زوزه کشان وبی هدف از کنار سنگر می گذشتند وانگار از تو مغز ما عبور می کردند قرار هردوی ما را گرفته بود .حسین کمی نگران بود گفت :عباس من از مار می ترسم .من قانعش کردم که مار بدون اجازه خداوند هیچ کسی را نیش نمی زنه وبنده خدا باورش شد .شب که می خواستیم بخوابیم وزش با باعث شده بود گرمای هوا کم بشه ولی از بس تو سنگر روی آب اینور اونور رفتیم مثل دریا زده ها حالمون بد شده بود .من کمی حالت تهوع پیدا کرده بود .ولی به هر حال خوابمون برد .وقتی می خواستیم برای نماز بیدار بشیم احساس کردم حسین برای بیدار کردنم چیزی خنک را کنار گوشم گذاشت که ناگهان لا تتحرک سربازی عراقی منو از خواب پروند .بلند شدیم از خواب ناز به آغوش باز سربازی عراقی که باد مارا میهمانش کرده بود .بند سنگر بازشده وما را به سمت سنگر کمین عراقی ها روانه کرده بود .حالا ما اسیر سربازی عراقی بودیم که بدون هیچ زحمتی دو نفر ایرانی از جیش خمینی اسیر داشت .ما را بست وسنگر را هم بست که جایی نرود ورفت گوشه ای دراز کشید .نزدیکای ساعت ۷صبح خوابی که از اول شب تو چشمش لانه کرده بود کار خودش را کرد .البته ما اگه تکون می خوردیم بیدار می شد چون سنگر خودش هم خیلی بهتر از سنگر ما نبود وقایقی بزرگتر از قایق شناور من وحسین بود .نمیدانستیم چطوری خودمون را نجات بدیم .تنها کاری که از دست دو نفر دمر خوابیده بسته می آید خوابیدن وسپردن خودشون به دست تقدیره .ما هم همین کارو کردیم که ناگهان با صدای فریاد مرد عراقی تنومند از خواب پریدیم .ماری بی زبون گردنش را نیش زده بود وداشت لای گونی های سنگر قایم می شد .بیچاره از شدت درد وترس به خودش می پیچید ما هم هرچه تلاش کردیم نتوانستیم دستهایمان را باز کنیم .در حالی که داشت بی جان می شد اشاره می کرد کمکم کنید وسرنیزه اش را نشان میداد .با زحمت هرچه تمام تر خودم را تا نزدیکی هایش رساندم ناگهان این فکر از ذهنم گذشت نکند بخواهد مارا بکشد بعد بمیرد .جلو رفتم به سختی دستم را باز کرد وبیهوش شد .با سر نیزه جای نیش مار را کمی بریدم ولی چون کنار رگ های گردنش بود نمی توانستم به راحتی این کار را انجام دهم .هرچه توانستم زهر را مکیدم وتف کردم ولی سودی نبخشید .رفتم حسین را باز کردم .خواستیم کنار سنگرش لای نیزار خاکش کنیم ولی منصرف شدیم .هرچه خوردنی داشت برداشتیم وبا تکه چوبهایی شکل پارو سنگر را به سمت جایگاه خودمان کشاندیم .دردل احساس عجیبی نسبت به سرباز عراقی داشتم .می دیدم در دم دمای مرگ چقدر مهربان ومظلوم شده بود .نمی دانستم برای رهائی خودش دستهایم را بازکرد یا اینکه نزدیکی به مرگ این حس را دروجودش ایجاد کرده بود که من را آزاد کند .به محل خودمان رسیدیم .باد متوقف شده بود ما هم از مرگ واسارت رها شده بودیم .چیزی که هنوز ذهنم را مشغول کرده است .حضور مار وجود باد ومرگ عراقی است .بعد از آن من وحسین هردو به تقدیر معتقد بودیم وبرای تسکین خودمان هم که شده بود می گفتیم اگر قرار است برویم می رویم .البته تا چند روز ناراحت بودیم ودر عین حال وضع خورد وخوراکمان خوب بود .