می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
رو سربنه به بالین تنها مرارهاکن
ترک من خراب شبگردمبتلا کن
ماییم وموج سودا شب تا به روزتنها
خواهی بیاببخشا خواهی برو جفاکن
ماییم واب دیده درکنج غم خزیده
براب دیده ی ما صدجای اسیاکن
خیره کشی است مارا دارددلی چوخارا
بکشد کسش نگوید:تدبیرخونبهاکن
برشاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق توصبر کن وفاکن
دردی است غیر مردن ان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین دردرا دواکن؟
درخواب دوش پیری درکوی عشق دیدم
بادست اشارتم کردکه:عزم سوی ماکن
گراژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
ازبرق این زمرد هین دفعه اژدهاکن
بس کن که بیخودم من ورتوهنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلاکن
مولوی دیوان شمس