می خور که شیخ وحافظ ومفتی ومحتسب چون نیک بنگری همه تزویر می کنند |
تو را دوست میدارم
در دوردست هاي بعيد تورا انتظار مي کشم
در آنجا که فريادي نيست
همهمه اي نيست
در سرزمین بلورهای به هم پيوسته
که سياهي ها رخت بر بسته اند
تو را دوست ميدارم
نه بدانگونه که دشتي خشکيده باران را
نه بدانگونه که کودکی مادرش را
نه بدانگونه که زنی همسرش را
تو را دوست میدارم
بسان علف که بهار را
بسان سبزه که خورشید را
بسان بهار که عشق را می ستاید
تو را می ستایم
نه بدانگونه که جنگل کوه را
نه بدانگونه که رودخانه دریا را
نه بدانگونه که سبزه جنگل را
تو را می ستایم
بدانگونه که عشق زیبائی را می ستاید
تورا دوست دارم
بسان کودکی که آبشاری را دوست میدارد
بسان گلی که عشق را می شکوفد
تو را دوست میدارم
چونان قطره ای که باران را
چونان درختی که جنگل را
چونان مادری که فرزندش را
بی حیلتی وفریبی
بی چشم داشتی وتوقعی
نه مالکی خواهد بود ونه برده ای
نه سلطانی ونه رعیتی
تو را دوست میدارم
چنان که زیبائی در شکفتن باشد
چنان چشمی که زیبائی را می ستاید
چنان گلی که شکفتن را می سراید
تو را دوست میدارم
تا در زلال رودها جریان یابی
تا در شکوه کوهها عظمت خویش را بنمایانی
تا در رویش گل ها بخندی
تا در تلالو خورشید بدرخشی
تو را دوست میدارم
از ابتدای بودنها
تا انتهای نبودنهای بیکرانه
من ناگزیرم از تو وسرشار
چونان گلی از اشتیاق شکفتن
تقدیم به عسل در هرکجای این هستی بیکرانه که هست